Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:41 صبح ۱۳۹۲/۳/۳۰
تعداد بازدید  :  563
Print
   
لیلا گلین

ثریا بلقان آبادی
 
از سرباز اسلحه به دوش پرسیده بود که جناب سروان کجاست.
ـ رفته سر کشی توی قله فومن.
 توی دلش خدا خدا می کرد زودتر برگرده تا بهش بگه اگه دیر کنه بچه هاش یتیم می شن و خودش بیوه. دم صبح خورشید نزده از ده زده بود بیرون، یادش بود اون سال لیلا گلین چه جوری توی یه لحظه پیر شده و مرده بود و هیچ کسی جرات نکرده بود نزدیکش شه. تا شب جسدش مونده بود کنار چشمه. از همون وقت آسمون قهر کرده بود. داشت بهار از راه می اومد و آسمون سر آشتی نداشت. خشکی داشت آخرین رگای چشمه رو می خشکوند. مردم هر بار که می دیدنش رو ترش می کردن. می فهمید که زیر لب فحشش می دن. دم صبحی که زده بود بیرون هوا سرد بود و آسمون با ابرای بی برکتش اخم کرده بود تو چهره اهالی ده. اون سال که لیلا گلین یهویی پیر شده بود، چشمه ها پرآب بود و زمینا پر محصول. هفته پیش اهالی جمع شده بودن تو قهوه خونه دور کدخدا و افتاده بودن به چه کنم چه نکنم؟ خودش با جفت گوشاش شنیده بود که کدخدا می گفت: همه می دونن که گیر کار کجایه؟ کلاه نمدی رو از سرش برداشته بود و یه نگا انداخته بود بهش و ادامه داده بود: گفتنش سودی نداره؟
 گشته بود دنبال اصغر و پیداش نکرده بود، رفته بود پی مش قربون که تا گوسفندش تلف نشده بیاد واسه ذبح. هول برش داشته بود، می دونست چرا مش قربون گفت نه و سرشو انداخت پایین. از بچگی با گلین رفیق بود. شده بود کس و کار نداشته گلین. بعدها به خودش می نازید که شده محرم درد و دل های نگفتنی گلین. همه سراغشو از اون می گرفتن. یادش بود مادر گلین چقدر زود از دنیا رفت و میرزا هیچ وقت بعدش زن نگرفت و گلین هم که عروس شد، افتاد و مرد. همه می گفتن دق کرد.
نشسته بود روی صندلی راهرو توی پاسگاه. آسمون غرومبه که می زد دلش می ریخت پایین، دل توی دلش نبود که سرو کله ماشین جناب سروان پیدا شد. معطل نکرد و دوید توی حیاط. آسمون که بارید با خودش گفت: دیگه بی اصغر شدی نرگس. نشستن توی تویوتا و راه افتادن سمت ده. جناب سروان می گفت: امون از دست شما دهاتیا، آدم حیرون می مونه تو کارتون.
به اصغر گفته بود بره میون کاه های تو آغل قایم شه. همش تقصیر رحیم خرکچی بود همه چی از بزای خیره اون شروع شد، اینو حمومی همیشه می گفت. دوسال بود که ورد زبونش شده بود. چند بار بش گفته بود: حمومی دست از این حرفا بردار.
 نگاهش خیره خیره شده بود و با چشاش گفته بود تو هم تقاصشو پس می دی. جناب سروان نق می زد که انگار یه هویی از آسمون سیل راه افتاده و دیده بود که چطور گوشه های چشم نرگس داره خیس می شه. خودش به نه نه سلطون گفته بود انگورا رو سم بزنه و این قدر هم حرص دو دونه بز رو نخوره، همون روز بزای بی چاره تلف شدن. جناب سروان زیر لب با خودش غرولند می کرد اون سری که رفت ده همه چی آروم بود و مردم زندگیشونو می کردن و کسی حرفی نزد. هر چی پاپی شده بود که سر در بیاره اون سال تو ده چی شد که مردم افتادن با بیل و سنگ به جون هم، سر در نیاورد. کسی لب وا نکرد. دو سال بود و نفهمیده بود، کی با بیل زده بود وسط فرق رویاهای لیلا گلین که اون جوری یه هویی پیرش کرد، دق کرد و مرد.
 لیلا گلین رو اولین بار توی راه ده دیده بود و سوارش کرده بود. اومده بودگشت زنی اونو دیده بود که یه چادر شب پر از علوفه پشتش بود. علوفه ها رو انداخته بود پشت تویوتاش و سوارش کرده بود. اون روز سربازی که همراش بود فهمید نگاه جناب سروان هاج و واج مونده بود تو صورت این زن که بلندی چارقد سفیدش تا لبه شلیته ش می رسید. از همون روز تنها می اومد و دل خوش بود به از دور دیدن گلین که براش همیشه بوی علف می داد. دهاتیا بهش می گفتن گلین*. که برکت ده بود و عقد شده آب. نرگس یادش بود چطور تو خونه میرزا لباس چین چین تن لیلا کردن و رو انداز قرمز انداختن رو صورتش و تاج گندم رو سرش. لیلا دویده بود رفته بود تو صندوق خانه قایم شده بود. میرزا خودش گفته بود ترس که وررش داشت کجا قایم شه. بعد با سلام صلوات، غرق بوی اسپند، پا برهنه رفته بود توی چشمه و مردم براش کف زده بودن و زنای ده کلی هلهله کرده بودن. از همون وقت شده بود لیلا گلین.
کرم علی که رفت خواستگاریش میرزا گفته بود باشه و کدخدا شاکی بود. گلین که رفت، میرزا هم مرد تا همه بگن دق کرد و مرد. واسه جناب سروان این شده بود یه راز که بابای چشمه علی کی بود؟ جرئت نکرده بود توی اون چند باری که گلین رو از نزدیک دیده بود و با هم تنها بودن ازش بپرسه بابای بچه ش کجاست؟ تو ده می گفتن باباش چشمه س. واسه همین گلین اسمشو گذاشت چشمه علی. شده بود نیمه گمشده گلین. همون سفیدی صورت و چشمای درشت سیاه. کسی از کرم علی حرفی نمی زد. گم و گور شده بود.
حواس نرگس رفت باز پی اصغر. چند بار بهش گفته بود از اینجا برن. اصغر بهش گفته بود: زیادی شلوغش می کنی می خوای کجا بریم؟ زمین و خونمون اینجاس.
کرم علی کوله بارشو بسته بود و رفته بود از ده. جناب سروان با چشای بهت زده رو کرده بود به نرگس و اولین بار بود که اسمی از کرم علی به گوشش می خورد. می گفت: کدخدا سپرده بود که عروسش نکنند و کسی نره در خونه میرزا رو بزنه واسه دخترش. داشت بارون همه جا رو می گرفت و هنوز نرسیده بودند ده. دلش شور شوهرش رو می زد. کدخدا بود که گفت نفرین چشمه س که گلین صاحب اولاد نمی شه. کرم علی راضی بود از زندگیش، دل خوش بود به گلین. می گفت گلین گندم دو خوشه س. اما اهالی ده خون خونشون رو می خورد تا تو روش حرفی نزنن. زن ساکت شده بود جناب سروان پرسید:گلین چی؟ نرفت دنبالش؟
 رفته بود پی نذرش وقتی برگشت سه روز بود که دیگه از کرم علی خبری نبود مریم خاتون از سر خیرخواهی توگوش گلین خونده بود که نذر حلوا پزون کنه بلکه صاحب اولاد شه. گلین رفته بود پاپی کرم علی شده بود که اجازه بده تا بره از دهات واسه گندم گدایی! تو جواب جناب سروان گفته بود: ها خب نذرمونه. گندمو باید گدایی کرد. مریم خاتون می گفت هر کی این نذرو کرده جواب گرفته. وقتی برگشت کرم علی رفته بود از ده. اون که دل رفتن نداشت. براش خط و نشون کشیده بودن تا بره. اون وقت گلین حلواشو پخت و پخش کرد توی ده. زنا براش کِل کشیدن و اون رفت توی آب. باید می دیدیش چطور لپ هاش گل انداخته بود بعد هم که می دونی چشمه علی به دنیا اومد و شد برکت ده.
جناب سروان رفته بود تو فکر که ندونسته ته سیگارشو انداخته بود توی چشمه. بچه دهاتی دویده بود برش داشته بود و سگرمه هاشو کرده بود تو هم و با من من گفته بود: این کار، کار خوبی نیست. هوس کرد یه سیگار آتیش کنه. رسیده بودن نزدیکای ده. مونده بود چطور نرگس این همه راهو پیاده کوبیده بود، اومده بود پاسگاه.
ـ دعوای اون سالتون سر همین بود؟
زن گفته بود الهی خیر نبینی رحیم خرکچی و ادامه داده بود که دو تا از بزای رحیم خرکچی رفته بودن تو باغچه ننه سلطون و انگوراشو خورده بودن اون وقت ننه سلطون انگوراشو سم زده بود و صبحش رحیم خرکچی راه افتاده بود تو کوچه پس کوچه ها و بعدش ده شده بود پر از صدای بیل و سنگ که تو هوا می رقصیدن. نرگس زده بود زیر گریه و جناب سروان تازه فهمید چرا اون سال گلین یهویی پیر شده بود و نگاش که همیشه گرم بود و پر حرارت، یخ زده بود و مونده بود رو دیوارای کاهگلی ده. حالا پی برده بود که کی با بیل زده بود وسط فرق رویاهای گلین که اون جور چنگ زده بود به تن بی جون چشمه علی که حالا شده بود چشمه خون و خون تازه ش خیز می خورد رو خاک و می ریخت توی جوی آب، ماشینو نگه داشت و زد کنار. زن هنوز اومده بود اعتراض کنه تو جوابش گفته بود: تا سیگارمو نکشم جم نمی خورم.
 از ماشین پیاده شد بارون داشت می زد توی سر و صورتش. گلین جلو چشاش بود با همون چشمای درشت سیاه. می تونست بوی تنشو حس کنه، بوی علف تازه رو. وقتی خواست جسد بی جون چشمه علی رو از میون دستاش بکشه بیرون دیده بود نگاه گلین که همیشه گرم بود چطور یخ زده زل زده بود تو چشماش و خونده بود که باید بره بعد برگرده. شوری اشکاش داشت تو بارون قاتی می شد. یادش بود شب که برگشت و بدن خونی چشمه علی رو از میون دستای بی جون گلین کشیده بود بیرون، نتونسته بود اشکاشو قایم کنه از دیدن گلین که دیگه نفس نمی کشید. دید دهاتیا دورش جمع شدن و مریم خاتون چطور زیر لبش یه بند استغفار می فرستاد.
سوار تویوتا شد و کوچه های ده رو پشت سر گذاشت، اما وقتی رسید که بارون داشت خون گرم اصغر رو باخودش می شست می ریخت توی چشمه. زن با نگاه ماتم زده اش از ماشین پیاده شد و تو گل و لای نشست کنار تن بی جون شوهرش. زار زار گریه می کرد. جناب سروان سیگار دیگه ای آتیش زد و سوار ماشین شد و ده بی گلین رو پشت سر جا گذاشت.
           
          * گلین در زبان ترکی به معنی عروس است.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال