13266
  ۱۳۹۰/۱/۲۲
50؛تحلیل حکایات مثنوی.2.مریم منطقی
50؛تحلیل حکایات مثنوی.2.مریم منطقی
50؛تحلیل حکایات مثنوی.2.مریم منطقی
   
 
       شماره : 50
         دخل و تصرف‌های مولوی در داستان‌های اقتباسی دفتر اول مثنوی.
         بخش دوم: تحلیل حکایت نصرانیان و پادشاه جهود
         مریم منطقی
 
 
        حکايت آن پادشاه جهود که نصرانيان را می کشت از بهر تعصب :
 
        منابع و مآخذ داستان
 
 این داستان از بیت 324 دفتر اول مثنوی شروع می شود و تابیت 738 ادامه می یابد ، در ضمن آن نیز مولوی داستان های دیگری را به شیوةتمثیل بیان می کند و ماٴخوذ از روایت ذیل است :
 « اما گفتار ترسایان درعیسی مریم که او پسر خداست . گفتند سبب آن بود که ایشان از پس آنکه عیسی را بر آسمان بردند هشتاد و یک سال بر طریقة صلاح و سداد بماندند . نماز می کردند و روزه می داشتند و عبادت می کردند تا از میان ایشان و جهودان کارزاری افتاد . و در جهودان مردی بود شجاع ، نام : بولیس ، او بیامد و جماعتی بسیار را از ترسایان بکشت . آنگه جهودان را گفت من می ترسم که مبادا ترسایان برحق باشند و ما برباطل . و اگر چنین بود ایشان به بهشت شوند و ما به دوزخ . ولکن من کیدی کنم که ایشان نیز به دوزخ شوند . آنگه بیامد و اسبی داشت نام او عقاب . اسبی بی نظیر بود . که او بر آن کارزار کردی به میان صف و آن اسب را پی کرد و جامه بدرید و خاک برسر کرد و گفت یا قوم مرا دانی ؟ گفتند نه . گفت من بولسم که چندگاه با شما کارزار کردم و اکنون پشیمان شدم و توبه کردم . مرا از آسمان ندا کردند که توبه ی تو مقبول نخواهد بود مگر که ترساشوی. اکنون من ترسا شدم و شمارا آگاه کردم تا با خبر باشید از کار من .و آنجا برفت و یک سال درست در کنیسه شد و انجیل بیاموخت و آنگه بیامد و انجیل خواندن گرفت . و ترسایان را گفت مرا از آسمان ندا کردند که خدای تو پذیرفت و از تو خشنود شد .
 ترسایان او را باور داشتند . او از آنجا به بیت المقدس رفت و مردی را به ایشان خلیفه کرد نام او نسطور . واو را تعلیم کرد که خدای و عیسی و مریم سه شخص بودند یک خدا شدند . این تثلیث و اتحاد که ترسایان می گویند از اوست و از آنجا به روم رفت و لاهوت و ناسوت ایشان را تلفیق کرد و گفت عیسی انسی نبود و جسم نبود . ولکن پسر خدا بود . مردی دیگر را پیش گرفت و نام او یعقوب . و این مقاله او را بیاموخت . آنگه مردی دیگر را بخواند نام او ملکا . او را گفت بدان که عیسی خدا بود ، لم یزل والایزال . آنگه هر سه را برخود جمع کرد و ایشان را وصیّت کرد گفت از پس من مردمان را دعوت کنید به آن که من شما را آموخته ام و بدانید که من عیسی را در خواب دیده ام . گفت من از تو راضی شدم . و من فردا خویشتن را بخواهم کشتن . چون دگر روز بود به مذبح آمد و خویشتن بکشت . و آن سه مرد از پس او مردمان را به این سه مقالت دعوت کردند . هر یکی را گروهی متابعت کردند و میان ایشان خلافها افتاد تا به امروز . و کارزار و کشش در میانشان افتاد .
 ( تفسیر ابوالفتوح ، طبع تهران 1323 هجری قمری ، ج 2 ، ص578 579 ، نیز رجوع کنید به تفسیر امام فخر ، طبع مصر ، ج 4 ص 621 و حیاه الحیوان ، طبع مصر 1330 ج 2 ، ص 370 به نقل از کلبی ، و تفسیر نیشابوری ذیل آیة 30 ، سورة توبه ، به نقل از واحدی )
 و آنچه مولانا از بریدن دست و گوش وزیر نقل می کند نظیر آن را در داستان رزم پیروز با هیاطله می توان یافت . (تاریخ طبری ، طبع مصر ، ج 2 ، ص 83 )1   « این داستان ساختگی و مجعول است ولی بعضی نکات درست در آن هست ، مطالب نادرست نیز دارد ، اینکه بولس در اصل یهودی و در آغاز کار از مخالفین سرسخت مذهب مسیح و از علمای یهود بود صحت دارد مثل اینکه حوّ اریین نیز در اول امر، یهودی بودند ولی او پس از آنکه به دین مسیح گرویداز روی صدق و صفا در بیان اصول مسیحیت و ترویج آن کوشید و یکی از بنیان گذاران دین مسیح بود که مسیحیت را از کیش یهود جدا ساخت و عالمگیر و دنیا پسند کرد و سرانجام بر سر همین مجاهدت به فرمان نرون به قتل رسید ، بنا برمشهور در سال 64 یا پس از 67 میلادی و بنابراین ، خود کشی او که در روایت ابوالفتوح و قصص الانبیا می خوانیم ، به هیچ روی درست نیست .
   یعقوب که مذهب یعقوبیه بدومنسوب است و نسطور مرعشی که نسطوریان بدو انتساب دارند هیچیک معاصر بولس نبودند ، اولین در قرن ششم و دومین در قرن پنجم می زیسته است ، ملکا نیز نام شخصی نیست و مذهب ملکایی طریقة پیروان کنیسة رم و به معنی مذهب ملکی و پادشاهی است . بی شک سازندگان این روایت اطلاعات و مسموعاتی دربارة آغاز کار بولس و عمل او در جدا کردن مسیحیت از دین بهود داشته اند و این حکایت را بر اساس اختلاف فرق مسیحی معروف ساخته و پرداخته اند . (جع قاموس کتاب مقدس در ذیل : پولس ، محیط المحیط در ذیل : ملک ، عقب ، نسطور ).
 مولانا بر اساس روایت دیگر یا برحسب اطلاعاتی که شخصاً از فداکاریهای بولس داشته نام او را از این داستان به کلی حذف کرده این ماجرا را به وزیر متعصب پادشاه جهودی که در کشتن مسیحیان می کوشید نسبت می دهد ولی جریان قصه شباهت تمام به روایت قصص الانبیا دارد و ادامة داستان نیز با روایت طبری مطابقت تام دارد .
   به موجب روایت طبری وقتی فیروز پادشاه ساسانی ( 483 459 ، م ) به جنگ خوشنواز پادشاه هیاطله می رفت ، یکی از اصحاب خوشنواز حیلتی انگیخت و خواهش کرد تا دست و پایش را بریدند و بر سر راه ایرانیان افکندند ، او ایرانیان را فریفت و به بیابان بی آب و علفی کشانید و بدین سبب لشکر ایران مانده و کوفته شدند و به صلح تن دادند . مذاکرات مریدان با وزیر و نوشتن طومارهای متناقض در هیچ یک از این روایتها دیده نمی شود و آن مباحث عرفانی ساختة فکر خود مولاناست تنها در روایت ابوالفتح و قصص الانبیاء ، ذکری از طرح مسائل مختلف هست که ممکن است منشأ نوشتن طومارهای متناقض ، فرض شود .
   ارتباط این داستان به قصة شاه و کنیزک به وسیلة ابیات آخر آن ( بیت 316 به بعد ) است که از ابلیسیان مردم روی و فریب کاری آنها سخن می گوید . و اما هدف و مقصود اصلی از این داستان ، انتقاد تعصبات مذهبی است که مردم جاهل در هر عهدی بدان گرفتارند و ریاست طلبان آن را دست موزة آرزوهای پلید خود و فریب عوام و نیل به ریاست و جمع اموال می کنند .
 در روزگار مولانا هنوز جنگهای صلیبی به پایان نرسیده بود و مسلمانان و عیسویان به نام دین شمشیر کشیده ، خون هم را می ریختند ، فرق اسلامی با یکدیگر جدال داشتند و خصومت می ورزیدند ، شیعیان از یکسو و فرق مختلف سنت از حنفی و شافعی و حنبلی و مالکی به خون برادران خود تشنه بودند ، حنفیان و شافعیان در شهرهای مهم از قبیل اصفهان و نیشابور و بغداد هر چندی فتنه ای بر می انگیختند و کار به خراب کردن مدارس و سوختن کتب نیز می کشید ، اين طوائف دینی با پیروان تصوف و فلاسفه نیز غالباً به نظر موافق نمی نگریستند و آنها را آزار می- کردند ، در چنین محیطی مولانا که خود هم از مخالفت فقها و ظاهرپرستان مصون نمانده بود ، در این داستان و در سخنان و مجالس خود به انتقاد متعصبان برخاست و این روش دور از انسانیت و خلاف عقل را که زادة جهل و بیگانگی از اسرار دعوت انبیا و اولیاست به صراحت انتقاد کرد و یگانگی و وحدت انبیا و ادیان را در ضمن مثالها و همراه با ادلة روشن بیان نمود و گمان می رود که پس از دفاع از طریقة خود و شمس تبریز که در حکایت نخستین ممکن است مراد وی باشد ، این مسأله که گرفتاری روزانة مردم آن عصر بوده در نظر او بی نهایت اهمیت داشته و بدین علت آن را موضوع دوم از دفتر اول قرار داده است ، بیان مولانا در انتقاد روش متعصبان و باطل اندیشان بسیار روشن و منصفانه و بطوری قاطع است که هر هوشمند صاحب نظر و حقیقت پژوهی را متوجه می سازد که تعصب بر سردین و مذهب و عقیده کاری است بر خلاف اصول انسانیت و روش کسانی که خود صاحب دعوت و مؤسس ادیان بوده اند ، طرز بیان و نقل حکایت از آغاز تا پایان طوری است که گناه را به گردن رؤسا و ائمة مذاهب و ارباب قدرت می افکند و عامة مردم را از این ذنب لایغفر تبرئه می کند و این حقیقت را ما می توانیم از فریب کاری وزیر و التماسها وزاریهای مریدان و اخلاص و قوّت ایمان آنها از یک سو و در نوشتن طومارهای متناقص و وعدة جانشینی دادن به امرا از جانب وزیر تزویر گر به خوبی دریابیم ، این همه برای آن است که مریدان و پیروان یکتادل به هوش آیند و گول نخورند و آلت دست کسانی نشوند که ریاست را از طریق دین و اغفال مردم بی گناه ، جست و جو می کنند ، کوشش های وزیر نمودار تأثیر تعصب مذهبی است که بر اثر آن ممکن است اشخاصی خود را از دست و پا و نعمتهای زندگی محروم سازند به خیال این که دردینی که مخالف آن هستند خللی ایجاد کنند ، این نکته قوّت تأثیر تعصّب را روشن می کند ولی زیان های آن را نیز پیش چشم ما قرار می دهد ، عاقبت کار وزیر و خود کشی او خود به خود این نتیجه را می دهد که او عملی ابلهانه کرد و به دست خود انتقام آن را باز داد تا مسند نشینان نیز عبرت گیرند و خلاف و دو گروهی از راه دین به وجود نیاروند .
 اصل این داستان بسیار ساده وخشک است ولی مولانا بنابر اسلوب خود نکات اخلاقی و مسائل فلسفی و کلامی و عرفانی را در قالب این حکایت فروریخته و آن را جانی و حیاتی از حکمت و عرفان بخشیده است ، نکته ای که بر آن سخت تکیه می کند یگانگی انبیاء و اولیا و وحدت آنها با حق تعالی است . »2
 
خلاصة داستان به بیان مثنوی
     در میان یهودیان پادشاهی ظالم بود که دشمن مسیحیان بود و به آزار و اذیت آنان می پرداخت . او نمی دانست که عیسی و موسی هر دو پرتوی از یک خورشیدند و از هم جدایی ندارند و به علت تعصب بی موردش این دو را مخالف یکدیگر می دانست ( برای تأئید این مطلب به داستان استاد و شاگرد احولش اشاره می کند که از حکایتهای مأخود ازعطار می باشد ) و به دنبال آن نیز به بیان تمثیلهایی می پردازد تا اینکه در بیت 337 می گوید این شاه ظالم به بهانة حمایت از دین موسی هزاران مؤمن مظلوم را که به دین عیسی گرویده بودند کشت .
     او وزیری کافر و بسیار فریبکار داشت که درکارها با او مشورت می کرد . آن وزیر گفت: ای شاه مسیحیان دین خود را پنهان می کنند تا جانشان در امان بماند و کشتن آنها به این شکل هیچ سودی ندارد، شاه گفت: پس چه کار کنیم تا هیچ مسیحی زنده نماند و آئین مسیح هم از بین برود . وزیر گفت تو تظاهر کن که من به آئین عیسی گرویده ام پس به سختی با من برخورد کن دست و گوشم را ببر بینی ام را بشکن حتی تا پای دار هم مرا ببر ولی کسی را اجیر کن تا شفاعتم را بکند و این کار را در میدان شهر که مردم ببینند انجام بده آنگاه مرا به شهری دور دست تبعید کن و مسیحیان هم مرا پناه می دهند و من خودم را هم کیش آنها معرفی می کنم و می گویم علت این رفتار شاه با من هم مسیحی شدنم بوده که شاه از آن با خبر شده بود و می خواست مرا بکشد و به خاطر اینکه عیسی مرا یاری كرد توانستم از دست او رهایی یابم ، مسیحیان هم سخنان او را باور کردند و به او اعتماد کردند . تا اینکه کم کم در بین مسیحیان صاحب نفوذ و اعتبار شد ، به طوری که او را همچون مرشدی دوست داشتند و مسیحیان زیادی نزد او می آمدند و هم مخفیانه اسرار انجیل و دین عیسی را به آنها می آموخت ، در ظاهر اینگونه بود ولی در باطن به فتنه انگیزی و فساد برعلیه مسیحیان می پرداخت و بعد از بیت 366 چند بیتی را درباره صحابه و پیامبر و راه های مقابله با نفس اماره سخن می راند و از بیت 371 دوباره به ادامة قصه می پردازد که مسیحیان از روی سادگی و تقلید ، دل به او سپرده بودند و با تمام وجود، او را دوست داشتند و فکر می کردند نایب عیسی اوست و دوباره از بیت 374 چند بیتی در رابطه با دامهایی که بر سر راه مؤمنان هست و همچنین حال عارفان واقعی و . . . به شیوة تمثیل می سراید تا اینکه در بیت 407 ، قصه درقصه می آورد و به بیان قصة « دیدن خلیفه ، لیلی را » می پردازد و ابیاتی نیز درباره متکی بودن به خدا و مضار دوری از خدا و خود را همه کاره دانستن به شیوة تمثیل می سراید و هدفش از بیان این ابیات این است که ما باید تلاش کنیم قلبمان را از هر آلودگی پاک کنیم تا با توکل بر خدا بتوانیم پیران دروغین را از مرشدان راستین تشخیص بدهیم، تا اینکه دوباره از بیت 437 برسر داستان بر می گردد و بدین ترتیب 6 سال در بین آنان زندگی کرد و مردم نیز بسیار دلباخته او شدند و در این مدت بین او و شاه پیغامهایی رد و بدل می شد در آن زمان مسیحیان 12 پیشوا و امیر داشتند که آنها هم با جان و دل مطیع این وزیر بودند . وزیر هم برای هر کدام از آنها طوماری تهیه کرد به این عنوان که حاوی تعالیم انجیل است ولی هر کدام از این طومارها با دیگر متناقص بود سپس حیله دیگری اندیشید ، وعظ به کنار گذاشت و خلوت نشینی اختیار کرد و مریدان و پیروانش که از دل و جان شیفتة او بودند هر چه اصرار کردند که بیرون بیا و ما را از وجود خودت محروم نساز، نپذیرفت و با این کارش شوق آنها را نسبت به خود دو چندان کرد پس رؤسای دوازده گانه را بطور پنهانی و جداگانه به حضور خود فراخواند و به هر کدام یکی از آن طومارهای متناقض را داد و گفت تو جانشین من هستی و اگر کس دیگری مدعی این مقام شد ادعای او کذب است و باید کشته شود .
     وزیر پس از اجرای این نقشه پليد و تفرقه انداز در خلوت، خود را کشت و مردم در عزای او بی قراری ها کردند تا اینکه بعداز یک ماه گفتند جانشین او کیست و هر کدام از رؤسا قول وزیر را بیان کرد و بین همه نزاع و جنگ و خونریزی سختی به پا شد مسیحیان خود، یکدیگر را هلاک کردند و شاه یهودی به خواسته خود رسید .
  
دخل و تصرف های مولوی در این داستان :
     با توجه به مطالبی که در قسمت منابع و مآخذ این داستان از قول استاد فروزانفر بیان کردیم به این مطلب پی می بریم که دخل و تصرف مولوی در این داستان بسیار وسیع است بطوری كه با توجه به مآخذ اصلی می بینیم حتی اگر اینها مآخذ اصلی مولوی بوده باشند او ایرادهای تاریخی آنها را در نظر گرفته و به خاطر این که چنین ظنّی به داستان او نبرند نام هیچکس چه بولس و چه پیشوایان دوازده گانه را مطرح نکرده که این هم دلیل اطلاع او از اصل داستان می باشد و هم اینکه می خواهد به مسألة اختلاف و تعصبهای مذهبی بپردازد و ما را متوجه مضار آن گرداند ، نه اینکه با پیش کشیدن اسامی خاصی نزاع و تفرقه دو چندان شود . پس ما هم برای بررسی دقیق تر اين دخل و تصرفها ابتدا به پنج عنصر از مهم ترین عناصر داستان و تغییرات آن در داستان مولانا نسبت به مآخذ اصلی می پردازیم .
    اولین عنصر، شخصیت و قهرمان است که در هر دو داستان همان وزیر مکراندیش است ولی وزیر داستان مولانا نسبت به وزیر مآخذ اصلی هم بسیار مکّارتر است و هم پاکباخته تر ،چون او در راه هدفش راضی می شود که دست و گوشش بریده شود و حتی تا پای دار هم برود پس او بر باطل خود استوارتر است و کینه اش نیز نسبت به مسیحیان عمیق تر ، او از هر طرفه الحيلی برای نفوذ در قلب آنها استفاده می کند و مردم ساده لوح نیز به راحتی فریب او را می خورند ، البته شاید اگر ما هم در آن زمان و آن شرایط قرار می گرفتیم چنین می کردیم .این شخصیت آنچنان خود را در چشم مردم عزیز می دارد که با غیبت چند روزه اش ،بی قراری می کنند و در عشق دیدار او می سوزند و حتی همین کارش هم از سر فتنه انگیزی است. او در راه هدفش یعنی از بین رفتن مسیحیان و اختلاف افکندن در بین آنان ابتدا دست و گوش خود را فدا می کند و پس از دادن طومارهای متناقض به رؤسای دوازده گانه و صحبت مخفیانه با آنها آخرین تیر ترکشش را نیز رها می کند یعني خود را می کشد تا مردم در نبودش بی قراری کنند ( البته از طرفی هم شاید این اقدام او یک پیام دیگر نیز داشته باشد و آن اینکه ضربة دیگری برپیکر مسحیت وارد کند و خود کشی را که در همه ادیان الهی نکوهیده است امری موجّه جلوه دهد ) .
   دومین عنصر، راوی یا زاویه دید است که این مورد همیشه در داستان های مولانا سیال است و از کسی به دیگری تغییر می کند و حتی گاهی به یکباره داستان را رها کرده و به بیان رموز و حکمتی می پردازد که گاهی از این موارد مولوی با تداعی هایی روبرو می شود و تحت تأثیر هیجانات عاطفی بی آنکه بخواهد چیزهایی می گوید که در ضمن این داستان چندین بار به ظاهر با چنین حالاتی روبرو می شویم به این شکل که داستان از بیت 324 با زاویه دید سوم شخص یا دانای کل که همان شیوة روایی است، آغاز می شود و بعد از دو بیت با بیان کلمه احول در مورد او، می خواهد دو بینی اش را در مورد دین عیسی و موسی بیان کند ، داستان استاد وشاگرد احولش برایش تداعی می شود و با همان شیوة پیشین که گه گاهی با شیوة خطابی و گفتگو در می آمیزد به بیان این داستان کوتاه می پردازد و پس از آن نیز به شیوة تمثیل ،چند بیتی را در بیان دلایل احولی می سراید و دوباره از بیت 336 به سر قصة اصلی باز می گردد و به همان شیوه ی پیشین ادامه می دهد از بیت 339 داستان به شکل خطابی بیان می شود یعنی شاه و وزیر یکدیگر را مخاطب قرار می دهند و با هم سخن می گویند و چند بیتی نیز وزیر با صیغة اول شخص سخن می گوید تا اینکه دوباره از بیت 361 همان شیوه سوم شخص ادامه می یابد و تا بیت 366 که دوباره همان شیوه ادامه دارد مولانا درمیان داستان به راه های مقابله با نفس اماره و پی بردن به حیله های پنهان آن می پردازد .
   و دوباره با همان شیوه و زاویة دید سوم شخص از بیت 371 به ادامه ی داستان می پردازد و پس از سرودن سه بیت، دوباره تداعی صورت می گیرد و چند بیت را در مورد دامهایی که بر سر راهمان وجود دارند و ما را از خدا دور می کنند به شیوه تمثیلی می سراید و آن ابیات را به زیور اشاره به آیات و احادیث می آراید در ادامه نیز داستان در داستان می آورد یعنی « قصة دیدن خلیفه ، لیلی را » بیان می کند و دوباره درباب لزوم هوشیاری از فتنه های شیطان و از خدا طلب کمک کردن و لزوم داشتن پیر و مرشد برای هدایت در مسیر خدایی ابیاتی می سراید ( گویی به یاد شمس می افتد و در بیت 427 به صراحت ، نام او را بیان می کند ) تا اینکه دوباره از بیت 437 با همان طریقة سوم شخص، برسر داستان می رود و به بیان آن می پردازد و به همین ترتیب تا پایان داستان این تغییرات راوی را می بینیم که اینها نه تنها ایرادی برکلام مولانا وارد نمی کند بلکه بر لطف آن می افزاید ، جنبة نمایشی به داستان می دهد ، دقت نظر خواننده را مي طلبد، چون هر بار به بیان موضوعی می پردازد و پس از آن دوباره رشتة داستان را در دست می گیرد و ادامه می دهد ، بدون آن که خللی در داستان ایجاد شود که این هم از اختصاصات سبکی اوست و هم از مهارت و علم و ایمان بالای او حکایت می کند .
   سومین عنصری که مورد بررسی قرار می گیرد عبارت است از هسته یا طرح داستان که در واقع به پیوستگی حوادث و رابطة علت و معلولی بین آنها می پردازد این ویژگی نیز در داستان مثنوی نسبت به مآخذ قبلی به طرز بارزتری رخ می نمایاند، یعنی درست است که مولوی در بین داستان از برخی حکمتها سخن می گوید یا حتی داستان دیگری را در داستان می آورد ، و دوباره به قصه اصلی باز می گردد ولی این کار را چنان با ظرافت انجام می دهد که هیچگونه گسستگی درداستان ایجاد نکرده، بر لطف آن می افزاید یکی از مواردی که از این قبیل است آوردن داستان استاد و شاگرد احولش می باشد که این کار را به مناسبت بیان احولی شاه جهود که ادیان الهی را با ریشة مشترک جدا از هم و حتی ضدِّ هم می داند ، انجام می دهد که در اینجا خالی از لطف نیست که نظر دکتر پورنامداریان را در رابطه با همین حکایت استاد و شاگرد احولش بیاوریم، ایشان در کتاب "در سایه آفتاب" چنین می نویسد :
 « این حکایت از جمله چند حکایت معدودی است که مولوی از روایت عطّار استفاده کرده و در اصلِ حادثه و شخصیتها و نیز طول بیانی آن چندان تصرفی نكرده است . با این همه، تفاوتِ بیان عطّار و مولوی حتی در اینگونه حکایت ها نیز چشمگیر است .
 روایت عطار پر از کلمات زائد است که تنها به سبب نظم روایت، ناچار به آوردن آنها شده است ؛ به جای بعضی از این عبارات آوردن یک کلمه کافی بود و بعضی ترکیبات و عبارات اصلاً لازم نیست . این اضافات، گذشته از آنکه از جذّابیت حکایت می کاهد زبان را نیز غیر طبیعی کرده است . مولوی نیز این حکایت را در چارچوب همین حادثه و شخصیت ها در شش بیت بیان می کند ، اما هم از این زوائد کلامی خالی است ، هم با افزودن گفتگوی بیشتر حکایت را جذاب تر کرده است و هم در ضمن همان شش بیت به منظور خود و نتیجه گیری از حکایت نیز رسیده است .
   مولوی حتی وقتی حکایت ها را با افزایش گفتگوها و توصیف حالات و افعال شخصیت ها به چند برابر روایت مأخذ می رساند ، این افزایش ها از نوع اطناب مٌمِل ( ملال آور ) نیست ، بلکه به منظور جذاب تر کردن حکایت است .
   از همین نمونه که نقل کردیم می توان دریافت که زبان مثنوی نسبت به زبان حدیقه و زبان مثنوی های عطار تا چه اندازه به زبان مردم نزدیک تر است و این نزدیکی به خصوص وقتی مولوی سعی می کند زبان شخصیت ها را با حال و مقام آنان و بافت وضعی ارتباطيی که شخصیت ها در آن قرار گرفته اند سازگار کند ، به زبان مردم نزدیکتر هم می شود . »3
 عنصر دیگری که مورد بررسی قرار می دهیم درون مایه یا فکر مسلط بر اثر است که مولانا با خلط دو داستان و تغییراتی که در آن ایجاد کرده از قبیل طولانی کردن آن که داستان یک صفحه ای را به 414 بیت رسانده، بدون اینکه یکنواخت و ملال آور باشد ولی از فکر مسلط برآن یک آن هم غافل نبوده و در هر فرصتی بدان که دوری از اختلافات و تعصبهای مذهبی است می پردازد و هم در ضمن داستان و هم در بین بیان حکمتها بدان اشاره کرده و با کلماتی بسیار زیبا و مستند به آیات، روایات و احادیث آن را مطرح ساخته است .
   عنصر پنجم لحن یا ایجاد فضا در کلام است که مولوی نسبت مآخذ قبلی به خوبی از عهدة رعایت این مهم برآمده بطوری كه در انتخاب کلمات برای شخصیتهای متفاوت بسیار استادانه عمل کرده و هر مقام و شخصیتی را مناسب خود گویا ساخته ،از طرفی لحن کلی داستان ها نیز با موضوع آنها مناسبت تام دارد ، خصوصاً در این داستان آنجا که شاه جهود خطاب به وزیر سخن می گوید، يا جایی که وزیر مکراندیش، خود را با مسیحیان همراه کرده و چون مرشدی با آنان سخن می راند، کاملاً متفاوت است .
   از دیگر مواردی که ارزش داستان مثنوی را دو چندان کرده اشاره اش به آیات ، احادیث ، روایات یا اخبار می باشد که به عنوان نمونه به چند مورد آن اشاره می کنیم :
 « 381 به حدیثی ازپیامبر ، 388 به آیة 42 سورة زمر ، 392 آیة 18 سورة کهف ، 398 به آیة 96 سورة انعام ، 402 به آیة42 سورة زمر ، 406 به آیة 7 سورة بقره ، 416 به آیة 20 سورة احقاف ، 425 به آیة 45 و 46 سورة فرقان ، 426 به آیة 76 سورة انعام ، 434 به قسمتی از آیة 125 سورة بقره و موارد فراوان دیگری که ذکر آنها در حوصله بحث نمی گنجد . » 4
 
 
 
حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی نمود :
منابع و مآخذ داستان
این داستان از بیت 740 آغاز می شود و تا بیت 899 ادامه می یابد .
 « مأخذ آن روایتی است که مفسرین در ذیل آیة قٌتِلَ اصحابٌ الاُخَدود ( سوره البروج آیة 4) نقل کرده اند و اینک آن قصه را از قصص الانبیاء ثعلبی در اینجا می آوریم :
 محمد بن اسحاق ابن یسار از وهب بن منبّه نقل کرده است که یکی از پیروان حضرت عیسی (ع) در نجران به تبلیغ پرداخت و عدّه ای را به دین مسیح درآورد . ذونواس ( که حاکم وقت و بردین یهود بود ) به مخالفت برخاست و گفت اگر به دین یهود بازنگردید در آتشتان خواهم افکند . و وقتی مقاومت کردند دستور داد دوازده هزار نفرشان را در آتش افکندند . مقاتل گفته است آن روز هفتاد و هفت نفر به آتش افکنده شدند . کلبی گفته است اصحاب اخدود هفتاد هزار نفر بودند .
   وقتی که پیروان حضرت عیسی (ع) را در آتش افکندند شعله ی آتش تا لبه ی گودال بالا آمد و همه را سوخت ، شعله تا دوازده ذراع بالا آمده بود . ذونواس خود نجات یافت . زنی با سه فرزندش به دین مسیح گرویدند . یکی از سه فرزندش شیر خوار بود . حاکم وقت تهدیدش کرد به اینکه اگر برنگردی تو و فرزندانت را در آتش می افکنم . زن همچنان بر عقیده ی خود اصرار ورزید . حاکم دستور داد فرزند بزرگش را به آتش افکندند . فرزند دومش نیز به علت مقاومت زن در آتش افکنده شد . وقتی نوبت به فرزند شیر خوار رسید نزدیک بود زن متزلزل گردد که ناگهان شیرخوار به سخن آمد و گفت مادر چه می کنی ؟ مبادا از اسلام برگردی ! بدان که تو بر حق هستی و جای هیچ نگرانی نیست . زن ، آرامش خود را بازیافت و همچنان مقاومت کرد . سرانجام کودک و پس از وی مادرش در آتش افکنده شدند . » 5
 « موضوع این داستان ، قصه ی اصحاب الاخدود است که در قرآن کریم(سورة البروج آیه ی 8-4 ) بدان اشاره شده است و مفسرین سه روایت در توضیح آن نقل کرده اند : یکی آنکه اینان مردمی مجوس بوده اند که فرمان پادشاه خود را در ارتکاب بعضی منهیات اطاعت نکرده اند و او مخالفان را در آتش سوخته است ، ممکن است این داستان صورت تحریف شده ی قصة سیاوش و سودابه باشد که در شاهنامه خوانده ایم . دوم آنکه این پادشاه ، مردی بت پرست و اصحاب اخدود ، مؤمنان و خدا پرستان بوده اند ، سوم آنکه این پادشاه یهودی بوده و پیروان عیسی را در آتش می افکنده است، بنا به روایت ثعلبی این قصه در حدود یمن واقع شده و پادشاه یهودی یوسف ملقب به « ذونواس است که آخرین ملوک حمیر بوده و در آخر حکومت او لشگریان حبشه که مسیحی بوده اند بر يمن تاخته و آن را ضمیمه ی مملکت خود نموده اند و بنابراین روایت ، سوختن پیروان مسیح که موضوع این داستان است با ظهور اسلام فاصله ی بسیار نداشته است . مولانا روایت سوم را مأخذ قرار داده ولی در ضمن ، آن را با روایت دوم نیز در آمیخته و سخن از بت پرستی این پادشاه به میان آورده است و جز همین مورد در اصل قصه تصرفی نکرده است .
 نظر مولانا در این قصه آن است که زور و فشار و کشتن و سوختن نمی تواند نفوذ ایمان و گسترش عقیده را متوقف سازد ،چنانکه ظلم و ستم این پادشاه جهود مسیحیان را از اعتقاد خود منصرف نکرد و عاقبت ، آن آتش بیداد به دامان ستمگران در پیچید و آنها را برانداخت و نابود کرد ، به خاطر بیاورید که مفاد قصه ی پیشین این بود که قدرت از راه اعمال حیله و تزویر نیز نتوانست نیروی ایمان را به تمام و کمال مضمحل سازد و از میان ببرد .
   مأخذ این داستان را در مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، انتشارات دانشگاه تهران ، ص 9 آورده ام و برآن اینک ، تفسیر طبری ( طبع مصر ، ج 30 ، ص 74-72 ) و تفسیر امام فخر رازی را ( طبع آستانه ، ج 8 ، ص 521 ) اضافه می کنم که سه روایت مختلف در این باره ذکر کرده اند .
   چنانکه ملاحظه خواهید فرمود مولانا از این داستان خشک و ملال آور که مشتمل است بر نمایشی از قساوت و سنگدلی بشر زورمند و مقتدر و پایداری و قوت ایمان مردمی بی گناه که در راه ثبات برعقیده و آیین خود دست از جان شسته و سوختن و مردن را بر تبعیت از ظلم و بی دینی ترجیح نهاده اند ، عالمی از ذوق و افکار بلند و سوز و گداز و وصف جانبازی عاشقان و سوختگان محبت ، ساخته و با طرزی دلپذیر قصه ی کودکی را که به آتش سوختند بیان کرده است ، گفت و گوی این کودک خردسال از میان شعله های آتش با مادر خود که برکنار حفرة آتش ایستاده و سوختن فرزند خویش را به چشم می دیده است بی اندازه دلکش و مؤثر است و درس عبرتی است هم برای ستمگران و هم برای کسانی که در راه عقیده جان می دهند و یا آنکه برای زندگی چند روزه تسلیم ظلم و ستم می شوند و دست از اعتقاد می شویند ،   منظره ی جالب دیگر گفت و گوی پادشاه مؤمن سوز است با آتش که مولانا آن را نیز سخت ظریف و لطیف ساخته و پرداخته و از آن شاهدی بر تأثیر قدرت حق و تصرف وی در ممکنات آورده است ، این داستان را مولانا با شرح و تفصیل کشش و جذب جنسیت و انواع آن خاتمه می دهد به صورتی که زمینة داستان شیر و خرگوش و پیوستن آن به قصه ی اصحاب الاخدود نیز آماده و فراهم می گردد ." 6
 
خلاصة داستان به بيان مثنوی
   یکی دیگر از شاهان یهودی می خواست تا مسیحیت و مسیحیان را به طور کامل نابود کند . پس بدین جهت آتش بزرگی آماده کرد و در مجاورت آن بتی را قرار داد و دستور داد تا همه در مقابل آن بت سجده کنند، هر کس مطابق دستور او عمل کند از آتش رهایی می یابد و گرنه او را به درون آتش پرتاب می کنند . مأموران شاه ظالم زنی مسیحی را همراه کودک خردسالش آوردند . زن از سجده به آن بت سر پیچی کرد . برای آنکه مادر را مطیع اوامر خود سازند کودک را به آتش انداختند . چیزی نمانده بود که مادر برای نجات فرزندش سجده کند که ناگاه آن کودک از میان آتش مادرش را صدا زد که : ای مادر نترس و نگران من نباش زیرا آتش اثری در من ندارد ، بلکه برایم همچون آبی سرد است . وقتی سایر مسیحیان این سخنان را شنیدند مانند پروانه با اشتیاق به سوی آتش رفتند و خود را به آتش زدند و به درون آن پریدند و دریافتند که آتش گزندی به آنان نمی رساند . شاه با عصبانیت و خشم برسر آتش فریاد زد که چرا نمی سوزانی ؟    ولی آتش پاسخ داد که من مطیع اوامر خدا هستم نه تو و زمانی که خداوند به من امر کند بسوزان می سوزانم و زمانی هم که امر کند سردشو چنین می شوم . در همین لحظه شراره های آتش زبانه کشید و شاه و مأمورانش را در خود سوزاند .
 
دخل و تصرف های مولانا در اين داستان
   این داستان نیز از درآمیختن دو داستان یعنی اصحاب اخدود و داستان به آتش افکندن حضرت ابراهیم یا داستان سیاوش در شاهنامه حاصل شده است عناصر اصلی آن یعنی شخصیت و قهرمان داستان ،با قهرمان داستان مأخذ اصلی تفاوتی ندارد و در هر دو داستان زنی است که کودکش را به آتش می افکنند تا از مسیحیت بازگردد و نزدیک است که این کار را بکند ولی ناگهان کودکش از میان آتش با او سخن می گوید و مانع می شود، ولی مولانا عناصری را به این داستان افزوده که عبارتند از سخن گفتن شاه با آتش که به صورت گفتگوي دو جانبه در می آید و دیگر اینکه دیگران هم سخن کودک را از میان آتش می شنوند و همه به درون آتش می روند و آتش گزندی به آنان نرسانده بلکه شاه و مأمورانش را می سوزاند که افزودن هر کدام از اینها به داستان رمزی است و از برای بیان رازی .
   دومین عنصر از عناصر داستان که در این داستان مورد بررسی قرار می گیرد، راوی داستان یا زاویةدید است که داستان با زاویة دید سوم شخص یعنی با حالت روایی آغاز می شود و در ضمن آن به بیان حکمتهایی نیز می پردازد و با همین شیوه از بیت 771 درباره بت سخن می راند که منظور از بت نفس شماست که همه مشکلات از آن بدست می آید و غلبه بر نفس از شکستن بت چوبی و آهنی بسیار دشوار تر است .
   « روان فرماینده، خود بازتاب دوزخ است و هم چنان که دوزخ هفت در دارد ، روان فرماینده که همان نفس اماره است ، نیز هفت در را به روی آدمی می گشاید . درهای هفت گانة دوزخ و درهای هفت گانه ی روان فرماینده همنامند : نخست آز است ، دیگر دشمنی است ، سدیگر رشک است ، چهارم خشم است ، پنجم وَرَن است ، ششم خود بینی است ، هفتم کین توزی ؛ به هر یک از این ها که روی آوری ، فرسنگ ها از خدا دور می شوی . روان فرماینده می تواند ترفندی به کار بندد و فرعون و جادوگری بیافریند ، که اگر بیدار گشته ای می خواهی از پس فرعون و جادوگرانش برآیی و آن درهای هفتگانه ی دوزخی را به روی خود فراز کنی، اگر مسلمانی و می خواهی از ابوجهل تن برهی باید از پیامبر پیروی کنی و از یگانه یاری بخواهی . » 7
   سپس در ابیات 781 و 782 از لحن خطابی استفاده کرده و خطاب به نوع انسان صحبت می کند سپس دوباره از بیت 783 به سر داستان باز می گردد ، با همان زاویة دید سوم شخص داستان را نقل می کند و از بیت 786 به بعد به شیوه خطابی می گراید و طفل در آتش خطاب به مادر سخن می گوید و همین شیوه ادامه می یابد تا اینکه در بیت 803 دوباره به شیوه سوم شخص می گراید تا اینکه از بیت 812 داستان "کژماندن دهان آن مرد ، که نام محمد ( علیه السلام ) به تَسخُر خواند" را در بین داستان اصلی می آورد و آن را با شیوه ی سوم شخص آغاز می کند و از بیت 813 به شیوة خطابی می گراید که این مرد با پیامبر سخن می گوید و دوباره از بیت 815 به شیوه روایی سوم شخص می گراید و ادامه می دهد تا اینکه دوباره از بیت 721 به شیوه خطابی می گراید و مخاطبش نوع انسان است و از بیت 723 نیز دوباره بر سر داستان اصلی می رود و با شیوه خطابی ، « عتاب کردن آتش را آن پادشاه » بیان می کند که تا بیت 828 پادشاه جهود خطاب به آتش سخن می گوید و از بیت 829 آتش خطاب به او سخن می راند و این سخن راندن آتش تا بیت 853 ادامه می یابد و دوباره در بین داستان ، داستان دیگری می آورد که : " قصة باد که درعهد هود ( علیه السلام ) قوم عاد را هلاک کرد " می باشد که درواقع این داستان نیز به فرمان پذیری باد از خداوند می پردازد یعنی هود دور مؤمنان خطی کشید که باد به کسانی که درون این خط بودند آسیب نمی رساند . 
 « در واقع مولوی در ضمن این داستان آنجا که آتش به پادشاه جهود پاسخ می دهد به عقیدة خود دربارة ماده اشاره می کند ، به نظر او پست ترین صورت حیات ماده است . او دربارة منشأ یا ماهیت ماده نظریه ای فلسفی یا علمی ندارد . به نظر وی هیچ چيز مرده نیست ، ماده هم صورتی از حیات است »8 
باد و خاک و آب و آتش بنده اند
با من و تو مرده با حق زنده اند              1/838
به همین شکل این تغییر مخاطبها تا پایان داستان به تواتر صورت گرفته به جنبة نمایشی اثر می افزاید و آن را تأثیر گذار تر می سازد و دقت نظر خواننده را می طلبد .
عنصر دیگری که در اینجا بدان می پردازیم عبارت است از هسته یا طرح داستان که در واقع طرح این داستان با داستانهای مأخذ کاملاً متفاوت شده و با اینکه در ضمن آنها داستانهای دیگری نیز بیان می شود ولی پیوستگی داستان اصلی از بین نمی رود و   هرگاه برسر قصه می رود از همانجایی که ناتمام بوده شروع می کند .
   عنصر دیگری که به دخل و تصرف مولوی در آن می پردازیم درون مایة داستان است. درون-مایه و فکر مسلط در داستان مثنوی نسبت به مأخذ اصلی جلوة بارزتری دارد . آنچه از مأخذ اصلی در می یابیم ،اين است كه بر سر عقیدة درست خودمان ثابت باشیم و اگر چنین کنیم خدا با ماست، ولی در داستان مثنوی موارد دیگری نیز به این درون مایه افزوده می شود از قبیل زنده بودن تمام اجزای عالم و اینکه حتی آنها نیز فقط به فرمان خدا عمل می کنند و اگر خدا بخواهد خاصیت اصلی خود را از دست می دهند و به شکلی کاملاً مخالف با خاصیت خود ظاهر می شوند مانند سردشدن آتش بر مسیحیان .
   عنصر دیگر لحن یا ایجاد فضا در کلام است لحنِ سخن گفتن پادشاه با آتش، کاملاً آمرانه است، در صورتی كه لحن سخن گفتن کودک از درون آتش با مادر کاملاً ملایم و مهرآمیز است و این تغییر لحن ها در داستان به خوبی محسوس است .
   از دیگر دخل و تصرفهای مولانا در این داستان ، می توان به بسیط بودن آن نسبت به مآخذ اصلی اشاره کرد ، داستانی که کمتر از یک صفحه بوده مولانا آن را در 159 بیت سروده و در برخی ابیات آن به آیات ، احادیث یا روایات اشاره کرده که به عنوان نمونه برخی از آنها را ذکر می کنیم : "بیت 771 به آیة 43 سورة فرقان ، 741 به آیة 4 سورة بروج ، 746 به آیة 99 سورة کهف ، 747 به آیة 32 سورة فاطر ، 757 آیة 5 سورة ملک ، 766 آیة 138 سورة بقره ، 779 آیة 43 و 44 سورة حجر و موارد مشابه که نمی توانیم ذکر کنیم " 9
        

پي نوشت:
1-فروزانفر،احاديث وقصص مثنوي،1380،20-19
2-فروزانفر،شرح مثنوي شريف،1373،4-151
3-پورنامداريان ،1382،60-258
4-زماني،دفتراوّل،1386،175-157
5-فروزانفر،احاديث وقصص مثنوي،1380،2-31
6-فروزانفر،شرح مثنوي شريف،1373،2-291
7-پرتو،1379،75
8-خليفه، عبدالحكيم،1375،40
9-زماني ،دفتراوّل،1386،259-257
 
 
منابع ومآخذ:
1-قرآن كريم
2-فروزانفر،بديع الزّمان،شرح مثنوي شريف،تهران:انتشارات ارمغان،1373
3-فروزانفر،بديع الزّمان،احاديث وقصص مثنوي،تهران:اميركبير،1380
4-مولوي،جلال الدّين محمّد،مثنوي معنوي(تصحيح رينولدنيكلسون)،تهران،ققنوس،1376
5-نيكلسون،رينولد،شرح مثنوي معنوي مولوي،تهران:انتشارات علمي فرهنگي،1374
6-زماني،كريم،شرح جامع مثنوي معنوي،تهران:مؤسسۀ اطلاعات،1386
7-رياضي،حشمت الله،داستان هاوپيام هاي مثنوي،تهران،انتشارات حقيقت،1385
8-پورنامداريان،تقي،درسايۀآفتاب:شعرفارسي وساخت شكني درشعرمولوي،تهران:نشرسخن،1380
9-پرتو،ابوالقاسم،شورخدا:گزاره برمثنوي مولوي،تهران:اساطير،1379
10-خليفه،عبدالحكيم،عرفان مولوي،تهران:انتشارات علمي وفرهنگي،1375
 
 
©2020 HozehHonari. All Rights Reserved