10189
  ۱۳۸۹/۱۱/۱۳
تأثيرِ محتوايي سبک خراساني بر قصايد ملک¬الشّعرای¬ بهار و شعر اخوان ثالث
رضوان غلامعلي کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی چکيده در اين مقاله تأثيرِ محتوايي سبک خراساني بر قصايد ملک¬الشّعرای¬ بهار و شعرهای مهدي اخوان ثالث بررسی شده است. سه ويژگي برجسته¬ي محتوايي آن سبک شامل «واقع¬گرايي»، «اشاره به عقايد مزديسني» و «جنبه¬ي تعليمي» در نظر بوده، ضمن آن‌که از شاعران کهن سبک خراسانی هم سخن به میان آمده است.
   
شماره: 25
تأثيرِ محتوايي سبک خراساني بر قصايد ملک­الشّعرای­ بهار و شعر اخوان ثالث
رضوان غلامعلي
کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی
 
چکيده
در اين مقاله تأثيرِ محتوايي سبک خراساني بر قصايد ملک­الشّعرای­ بهار و شعرهای مهدي اخوان ثالث بررسی شده است. سه ويژگي برجسته­ي محتوايي آن سبک شامل «واقع­گرايي»، «اشاره به عقايد مزديسني» و «جنبه­ي تعليمي» در نظر بوده، ضمن آن‌که از شاعران کهن سبک خراسانی هم سخن به میان آمده است.
کليدواژگان: سبک خراساني، واقع­گرايي، عقايد مزديسني، جنبه­ي تعليمي، ملک­الشّعراي بهار، اخوان ثالث.
 
     مقدّمه
بررسي آثار و اشعار دو شاعر نام­آور و ارجمند معاصر، ملک­الشّعرای بهار و مهدي اخوان‌ثالث که يکي زمينه­ساز تحوّلِ سبک شعر از سنّتي به نيمايي و ديگري مهم­ترين ميراث­دار شعر نيمايي است، کاری بسيار دشوار و گسترده به‌نظر مي­رسد. به‌ويژه که اين‌دو، برخاسته از خطّه­ي ادب‌پرور خراسان هستند و هريک در زمينه­هايي از اوّلين سبک شعري زبان فارسي (سبک خراساني) تأثير پذيرفته­اند.
نظر به تفاوت و تشابه کار بهار و اخوان و زمينه­هاي مشترک آثار آنان با سبک خراساني، در اين مقاله پس از اشاره‌ا­ي کوتاه به زندگي و شخصيّت اين دو شاعر و معرفي سبک خراساني، به بررسي ويژگي‌هاي مشترک آثارشان با سبک خراساني به لحاظ محتوا و در زمينه­هاي واقع­گرايي، عقايد مزديسني و جنبه­ي تعليمي مي­پردازيم.     
 
زندگي­نامه­ي ملک­الشّعراي بهار
محمّدتقي بهار فرزند ملک­الشّعراي صبوري در دوازدهم ربيع­الاوّل سال 1304 .ق مطابق با 20 آذر 1265 در مشهد به دنيا آمد. بهار در 18 سالگي ملک­الشّعراي آستان قدس رضوي شد و در 1328.ق روزنامه­ي نوبهار را منتشر کرد.
در 1299 شمسی، مشهد را ترک گفت و به‌عنوان نماينده­ي مجلس به تهران آمد. اکنون او شاعري ملّي، روزنامه­نويسي موفّق و اديبي نام­آور بود که به سياست روي آورده بود. بهار در 1334.ق جمعيّت «دانشکده» را به‌وجود آورد و دو سال بعد مجلّه­ي دانشکده را - که از مهم­ترين مجلّات آن زمان بود- منتشر کرد. بهار در اردي‌بهشت 1330.ش درگذشت و در شميران به خاک سپرده شد. (بهار، 1380: صص38-32)
 
زندگي­نامه­ي اخوان ثالث   
مهدي اخوان ثالث (م.اميد) در 1307 در توس مشهد متولد شد. زندگي اخوان در دوره­هاي پرتلاطمي از حرکت­هاي سياسي و اجتماعي گذشته است. از اين‌رو شعر او، ما را با دوره­اي از تاريخ آشنا مي­کند. (محمدی آملی،1377: صص45-44)
اخوان در 1330 مجموعه­اي از شعرهاي کلاسيکش را با نام ارغنون چاپ کرد، با نيما آشنا شد و به شعر نو روي آورد. (ترابی، 1380: ص8)
زمستان را در 1335، آخر شاهنامه را در 1338 و بهترين دفتر شعري خود - از اين اوستا - را در 1344 منتشر کرد.
 در سال­هاي بعد از 1357، درخت پير و جنگل، آورده­اند که فردوسي، بدعت­ها و بدايع نيمايوشيج، دوزخ اما سرد، در حياط کوچک پاييز در زندان، زندگي مي­گويد اما باز بايد زيست... و تو را اي کهن بوم و بر دوست دارم را  به دست چاپ سپرد. اخوان در چهارم شهريور 1369، «بودن و سرودن» را وادع گفت و در کنار آرامگاه حکيم فردوسي به خاک سپرده شد. (محمدی آملی، 1377: صص 93-74)
 
سبک
 سبک در فرهنگ معين چنين معنا شده است:
 «1. فلز ذوب‌شده را در قالب ريختن؛ 2. طرز، روش، شيوه؛ 3. روش خاصّي که شاعر يا نويسنده ادراک و احساس خود را بيان مي­کند، طرز بيان ما في­الضمير».
 
سبک خراساني
«سبک شعر فارسي دري را از آغاز نيمه­ي دوم قرن سوم تا پايان قرن پنجم "سبک خراساني" مي­نامند. سبک خراساني به لحاظ تاريخي سلسله­هاي طاهري، صفاري، ساماني و غزنوي را در برمي­گيرد. البتّه بحث اصلي مربوط به دوره­ي سامانيان و غزنويان است.» (شمیسا، 1378: ص20)
از جمله نمايندگان اين سبک، رودکي، شهيد بلخي، عنصري، فرخي، منوچهري و انوري را بايد نام برد.» (معین،1371)
 
واقع­گرايي در سبک خراساني
شعر اين دوره، شعري واقع­گراست؛ زیرا اوضاع دربارها، محيط زندگي، روابط ارباب و کنيز و غلام، تفريحات و اتفاقات لشکرکشي­ها و جنگ­ها را منعکس مي­کند. برای نمونه می‌توان از برخی اشعار عنصري، لشکرکشي و حوادث آن‌را به نحو دقيق تاريخي استخراج کرد. و درحالی‌که از امور ذهني و خيالي خبري در آن نيست! قصيده­ي معروف او به مطلع زير:
«چنين نمايد شمشير خسروان آثار                          چنين کنند بزرگان چو کرد بايد کار»
(شمیسا، 1378: ص66)
 
واقع­گرايي در قصايد بهار
مواضع انتقادي بهار، مصداق بارز واقع­گرايي اوست که طيف گسترده­اي از آحاد جامعه­ي عصر خويش را دربرمي‌گيرد. او از حاکمان شروع مي­کند، به طبقه­ي خواص مي­پردازد و حتّي طبقات فرودست - عوام - را هم از ياد نمي‌برد. او جهل دسته‌ی اخیر را نه تنها ناشي از بي­عدالتي و بي­توجّهي سران مملکت به تحصيل و ترويج علم بلکه از فرهنگ پوسيده و اعتقادات خرافي و مقلّدانه­ي آن‌ها مي­داند که خود، نشاني از واقع‌بيني و به نوعي همه­جانبه­نگري او دارد.
بخش مهمي از انتقادات بهار در آثار ادبي‌اش به قد برافراختن مقابل حاکمان و ظالمان اختصاص يافته است. وي با تهوّر و صراحت بي­سابقه­اي به اين زورمندان تاخته است:
پهلوي تاج به سر گر نهد از بدکاري­ست                    نيست آن تاج‌گذاري­ که کُلَه‌برداري­ست
حبس و تبعيد و زبان بستن و مردم کشتن                   بهر تحصيل شهي، زشتي و بدکرداري­ست...
(بهار، 1380: ص396)
 روي ديگر انتقادات بي­پرده­ي بهار، به مردم برمي­گردد؛ چه آنجا که خواص را خطاب مي­کند:
کيست آن کس که ز بيداد خواص است خلاص                              داد   از   دســـــت خــــواص
 (همان: ص274)
چه آنجا که فرهنگ عمومي را نشانه مي­رود:
اين دود سيه­فام کـه از بــام وطـــن خـاست                                از مـاسـت کــه بـر مــاســت
(همان: ص 276)
و چه آن­جا که به مبارزه با خرافه و تعصّب و جهل، نيش طعن و تمسخر را جايز مي­شمارد. بهار در قصيده­اي که مخاطب آن مردم متعصب هستند برخي از نمودهاي عزاداري آنان در روز عاشورا را از نظر دين جايز نمي­ديد و قابل انتقاد مي­داند:
 اي سفيهان بهرخود هم اندکي غوغا کنيد                     حـال خود را ديده، واغوثا و واويلا کنيد...
خودکشي باشد قمه بر سر زدن، آن تيغ تيز              بر سر دشمن زنيد و خويش را احيا کنيد...
(همان: صص 406-405) 
در جواني علاقه­ي او به ديانت نمايان است؛ اما با خرافات مخالفت مي­ورزد و آن‌را به مسخره مي‌گيرد، چنانکه تصوير جالبي که در قصيده­ي «جهنّم» از اين منزل وحشت و جهالت عرضه مي­کند از کنايه و ريشخند آکنده است. (حائری، 1375: ص361)
جز شيعه هر که هست به عالم خداپرست                              در دوزخ است روز قـيـامت مـکـان او
وز شيعه نيز هر که فکل بست و شيک شد                               سـوزد بـه نـار، هيکل چون پرنيان او...
(همان: ص 200)  
واقع­گرايي در شعر اخوان
اگر بخواهیم به اخوان از منظر واقع­گرايي بنگریم، بايد به سراغ کدام­يک از اشعار او برويم؟ يا به‌عبارت بهتر اگر واقع­گرايي اخوان را بپذيريم، او چگونه اين جهت­گيري را در شعر خود به ما نشان مي‌دهد؟ بي­ترديد اخوان شاعري متعهّد است؛ چنان­که در مورد شعرش مي­گويد: «شعر نيست،/ اين عيارِ مهر و کين مرد و نامرد است/ بي­عيار و شعر محضِ خوب و خالي نيست.»
تعهّد در جامعه­اي همچون جامعه­ي اخوان چگونه رخ مي­نمايد؟ در دوره­ي اخوان هيچ شاعر متعهّدي را سراغ نداريم که روشي به­غير از «واقع­گرايي» انتخاب کرده باشد که البته بديهي است؛ ميوه­ي چنان درخت فقيري از منظر اجتماعي- سياسي همين است.
اگر واقع­گرايي وجه اشتراک شاعران متعهّد دوره­ي اخوان است، شيوه­ي پرداختن به آن درست وجه افتراق آنان است. اخوان تصويرگر خشونت­ها، زشتي­ها و دردهای انساني مي­شود. خودش مي­گويد: «من مي­خواهم که ما مردم فراموش نکنيم که در چه وضع ناگوار و حال شوم و زشتي به سر مي­بريم.» همين عبارت کوتاه و ساده، با منطقي کوبنده به ما مي­فهماند که زشتي­ها، پليدي­ها و نابهنجاري­هاي اجتماعي، واقعيّات تلخي هستند که الزاماً بايستي به کمک جاذبه­هاي هنري به مردم منتقل شوند. اما او چندان راه‌حلّي ارایه نمي­دهد؛ تصويرگري مي­کند و معرّفي وضع موجود:
هان کجاست؟
پايتخت اين بي­آزرم و بي­آیين قرن.
کاندر آن بي­گونه­اي مهلت
هر شکوفه­ي تازه­رو بازيچه­ي بادست.
همچنان که حرمت پيران ميوه­ي خويش بخشيده
عرصه­ي انکار و وهن و غدر و بيدادست.
(اخوان ثالث، 1361: ص81)
شاعر، تصویرگری می‌کند و اين قرن، بي­آزرم و بي­آئين است. در آن هر شکوفه­ي تازه­رويي بازيچه­ي باد است و حرمت پيران ميوه­ي خويش بخشيده عرصه­ي انکار و وهن و غدر و بيداد است.
او در «قصيده»اش در آخر شاهنامه مي­گويد:
در شب قطبي،
... زي شبستان غريب من
...برگ زردي هم نيارد
باد ولگردي.
شب، قطبي است، باد ولگردي هم برگ زردي به جانب شبستان غريب شاعر ما نمي­آورد چرا؟ به قول شهريار بايد: «از محيط خفقان­آور تهران پرسيد.» (کاخی، 1385: ص310)
در سراسر شعر زمستان اين تصوير خفقانِ سرد به‌وضوح ديده مي­شود نظير:
سلامت را نمي­خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست­ها پنهان،
نفس­ها ابر، دل­ها خسته و غمگين... .
(اخوان ثالث،1376: ص99)
عبارت­هاي کوتاه، قصد آن دارند تا به­سرعت و با ريتمي تند، فضاي کلّي جامعه را توصيف کنند. شاعر با عبارت‌هاي بسيار دقيق، دست بر همان جاهايي مي­گذارد که بايد. فقط در چند سطر همه­ي آنچه را که در جامعه­ي خود مي­بيند، مي­گويد.
در شعر «چاووشي»، ترس و بي­اعتمادي را چنان آميخته با جان خود مي­داند که حتّي از سيلي­خور هم وحشت مي­کند. شاعر آن بي­اعتمادي نسبت به اتّفاقات جاري را با واقع­گرايي تمام نمايش مي­دهد چنانکه ترس خود از سيلي­خور هم پنهان نمي­کند و به بلندپروازي نمي­پردازد:
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي­زن، ز سيلي­خور،
وزين تصويرِ بر ديوار ترسانم
(همان: ص150)
در شعر «آواز کَرَک» بسته‌بودن هر دري را به خوبي نشان مي­دهد:
- «... بَده... بَدبَد... ره هر پيک و پيغام و خبر بسته است 
نه تنها بال و پر، بال نظر بسته است. ..»
(همان: ص 141)
تمام شعر «اندوه» هم يادآور چنين فضايي است:
نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛
نه صفير باد ولگردي،
نه چراغ چشم گرگي پير.
(همان: ص 83)
که تمثيل­وار اوضاع بي­سامان و تأسف­بار را با استفاده از تصاويري بديع نشان مي­دهد. استفاده از نماد، روش ديگر اخوان براي تصويرسازي از واقعيّت­هاي موجود است که در ذهن خود دارد.
و آنجا که در پي ستايش عزت و آزادگي برمي­آيد، وضعيت «سگان» جيره‌خوار و مسخ‌شده را در مقابل گرگ­هاي رنجور ولي «آزاد» در شعر «سگ­ها و گرگ­ها... با طنزي تلخ و تکان‌دهنده به رخ مي‌کشد و از زبان سگ­ها، اين جامعه­ي فروريخته را به سخره مي­گيرد:
- «وز آن ته­مانده­هاي سفره خوردن،
- وگر آن‌هم نباشد، استخواني.
- چه عمر راحتي، دنياي خوبي،
چه ارباب عزيز و مهرباني!»
(همان: ص 66)
شش‌صد هزار انسان، که برخيزند و خسبند
با بانگ محزون و کهنسال نقاره
دايم وضو را نو کنند و جامه کهنه
از ابروي خورشيد تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم.
(همان: ص 59)
که باز هم براي مواجهه­ي مؤثّر با وضعيت آزاردهنده­ي جامعه، متوسّل به طنزي تلخ و گزنده مي­شود که با «تضاد» موجود در مصراع سوم برجسته­تر مي­شود.
 
وجود پند و اندرز در سبک خراساني
شعر اين دوره از پند و اندرز خالي نيست؛ ولي پندها بيشتر جنبه­ي عملي و ساده دارند و يادآور اندرزهايي هستند که از بزرگان ايران باستان چون انوشيروان و بزرگمهر مانده است. حال آنکه پندهاي امثال خاقاني و سنايي جنبه­ي شرعي و عرفاني دارند و نسبت به پندهاي اين دوره تجريدي و پيچيده‌اند. (شمیسا، 1378: ص69)
«ز من راز خويش ار نداري نـگاه                                                  نگه‌داشتن رازت از من مخواه
(ابوشکور)
چنين گفت خسرو که مـردن به نـام                                              به از زنده، دشمن بدو شاد کام
سخندان نگفت اين سخن بر فسوس                                             که دستي که نتوان بريدن ببوس
(شهيد بلخي)
 به روز نيک کسان گفت تا تو غم نخوري              بسـا کسـا که بـه روز تـو آرزومـنـدســت 
(رودکي)» (همان)
جنبه­ي تعليمي شعر بهار
پاکيزه و رخشنده شود نفس به تعليم                                             چونان که گوارنده شود آب در آوند
(بهار،1380: ص574) 
شعر تعليمي يکي از گسترده­ترين اقسام شعر و ادبيّات ماست و ما در اين زمينه شاهکارهايي چون «بوستان، مخزن­الاسرار، مثنوي، حديقه و اشعار بهار و پروين را داريم... .» (فرشیدورد، 1373: ص74)
در کشور ما شاعراني مخالف استبداد، و هواخواه مشروطه و آزادي بودند. مانند بهار، دهخدا، اديب‌الممالک، عشقي و اشرف­الدين حسيني (نسيم شمال). اشعار سياسي و ميهني شاعراني مانند بهار را هم مي­توان غنايي و «شبه حماسي» دانست و هم آن‌ها را اشعاري تعليمي شمرد. بهار، اديب­الممالک، فرخي‌ يزدي، نيما و اخوان ثالث و بسياري از شاعران، اجتماعي و متعهدند که اشعار شخصي و غنايي نيز دارند؛ اما بي­شک، شعري که متعهّد باشد و هنري که ارزش اخلاقي و اجتماعي داشته باشد اهميّت بيشتري دارد؛ زيرا داراي دو جنبه است: هم جنبه­ي زيبايي و هنري دارد و هم جنبه­ي اجتماعي و اخلاقي، در حالي که «اشعار غير متعهّد» تنها جنبه­ي هنري دارند و بس... و جمع‌شدن اين دو در يک جا ارزش هنر را دوچندان مي­کند. «حماسه­هاي ملّي و اساطيري و تاريخي، به هنگام پيشرفت جوامع و بيداري مردم، جاي خود را به رمان و نمايش‌نامه و شعر تعليمي و آثار مبارز و وطني و شبه حماسي مي‌دهند؛ چنانکه امروز در ايران به جاي داستان‌هاي حماسي، قصايد و قطعات وطني و اجتماعي بهار و پروين ديده مي­شود... .» (همان: ص76)
بهار در انتقاد از اعمال مستبدانه­ي محمّدعلي شاه در ترکيب­بندی مفصّل، تاريخچه­ي ايران را به رشته‌ي نظم درآورده و او را نصيحت کرده است:
پاسبانا تا به چند اين مستي و خواب گران   پاسبان را نيست خواب، از خواب دست بردار هان!...
پند بپذير اي ملک زين پاک­گوهر رايــگان نـيـکي از زشـتان مجوي و ياري از همسايگان...
در پايان دیگربار شاه را به عدل و داد براي آبادي کشور دعوت مي­کند:
خيز و از داد و دهش آباد کن اين خانه را                      و اندک اندک دورکن از خانه­ات بيگانه را
 (بهار،1380: ص149-118)
اما اندرزگويي بهار به حاکمان ختم نمي­شود و حتّي در مسائل روزمره­ي مردم نيز نياز به پنددهي را احساس مي­کند:
بــه ورزش گــراي و ســرافـراز باش            کــه فــرجـام سستي سرافکندگي است
(همان: ص605)
 
جنبه­ي تعليمي در شعر اخوان
نيما در نامه­اي به پرويز ناتل خانلري در 1310 مي­نويسد:
«ما در عهد توسعه و تكامل هستيم. نه پارازيت و خوش‌گذران بودن مثل خيام، نه مداح‌بودن مثل عنصري و نه مبلّغ اخلاق‌بودن مثل سعدي و نه مثل ديگران صوفي‌بودن را بايد درخواست كرد.» (یوشیج، 1363: ص95)
نيما اين قضاوت‌هاي نسنجيده را به گوش پيروان جوان خود از جمله شاملو فروخوانده و آنان نيز همان حرف‌ها را تكرار كرده‌اند، بي‌آن‌كه به نقش اخلاق و شيوه‌هاي جديد پرداختن به اخلاقيات در ادبيّات غرب توجّه كرده باشند... سعدي در زمان خود با نوترين شگردهاي ادبي زمان خود همان كاري را كرده است كه نويسندگان امروز با شگردهاي تازه­ي امروز. (موحد، 1387: ص55)
جالب اينکه در همين نامه از او مي­خوانيم:
«نويسنده­ي امروز اخلاق لازم دارد و علم و قدرت، هركدام لازم و ملزوم هم‌اند.» (یوشیج، 1363: ص92)
برخلاف مخالفت­هاي نيما با ادب تعليمي و پند و اندرز در شعر، خود او در سروده­هايي نظير «آي آدم‌ها» و «مرغ آمين» شاعري است ناصح و منادي اخلاق.
اخوان­ثالث شاگرد وفادار نيما هم در آثار خود به پند و اندرز روي مي­آورد ـ فارغ از اينکه در اين مورد چه نظر مشخّصي دارد ـ که از آن دست مي­توان به اشارات وي به اعتقادات مزديسني و به نوعي تلاش در جهت ترويج آن و شعرهايي نظير «فرياد» که مضموني شبيه «آي آدمها»ي نيما دارد، اشاره کرد.
نبايد از یاد برد که فضاي يأس و به‌دنبال آن تسليم اخوان در برابر شرايط زمان به مثابه‌ی روشي براي برخورد با مسایل روز، او را از اميدواري لازم جهت پرداختن به تعليم و اندرز کمي دور مي­کند!
 
آيين مَزدَيَسني و سنّت­هاي ايران باستان
با وجود نفوذ زبان و ادب عربي در شعر فارسي، شاعران سبک خراساني (نيمه­ي دوم قرن سوم تا پايان قرن پنجم) هنوز هم آيين باستاني خويش را از ياد نبرده­اند و گاه­گاه اصطلاحات آن‌را در شعر مي‌آورند:
«چو گلبن از گل آتش نهاد عکس افکند                            بـه شـاخ او بـر دراج شد ابستاخوان
(ابوطاهر خسرواني)» (محجوب: ص57)
 
آيين مزديسني در قصايد بهار
آيين مزديسني در آثار بهار در حدّ اشاره، احترام و علاقه است که آن هم ريشه در اطّلاعات و دانش وي دارد.
زگلبن دميد آتش زردهشت                                                         بر او زندخوان خواند پازند و زند
(بهار،1380: ص611)
«زندخوان» لقب بلبل، «زند» کتاب زرتشت و «پازند» نیز تفسير زند است.
اين هزاره­ي تو همانا جنبش «هوشيدر» است                      کز خراسان رخ نمايد بر جهان ماء و طين    
(همان: ص578)
«هوشيدر» نخستين موعود مزديسناست که در آخرالزّمان پس از ختم هزاره­ي زرتشت هزاره­ي او آغاز مي­شود و ايران را به پايگاه اصلي حسن و اخلاق مي­رساند.
 
آيين مزديسني در شعر اخوان
اخوان، پيامبر آیين «مزدشتي» ظهور مي­کند. (آشوری، 1384: ص194)
اخوان چنان علاقه­اي به ايران باستان- به‌ويژه اديان زرتشتي و مزدکي داشت، که خود در مجموعه­ي از اين اوستا به تصريح اظهار کرده است که در او «تعاليم زرتشت و مزدک با شير اندرون‌شده با جان به در رود» و در همين مؤخّره مي­گويد:
«چون حس و هوش و خردم به من اجازه نمي­دهند که - چه ديني چه دنيوي- به اين حماقت­هاي جاريه معتقد شوم و دروغ­ها را باور کنم، زشتي‌ها و پليدي­ها را خوب و پاک و زيبا انگارم... از اين‌رو خود به ياري خود برخاستم، خود براي ماهي سرگردان و بي­آرام خويشتن، آب و چشمه­سار مقدّس آفريدم. به ياري حس و حال و هوش و خرد و خيال خويش چنين کردم و البتّه اکنون اين ظهور و بعثت در اندرون خودم و براي خودم است. من زرتشت و مزدک را در دل و دنياي خويش آشتي دادم. گرد هم آوردم با پند و پيغام­هايي که از بودا و ماني گرفتم و اين حضرات برخلاف تصوّرم چنان دوست و مهربان شدند که بيا و ببين.»(اخوان ثالث، 1383: ص162)
در شعر زير، شاهد آن هستيم که اخوان مي­خواهد تعاليم زميني مزدک را با بهشت زرتشت درآميزد و به راه­کاري براي برون­رفت از بن­بست اعتقادي و همچنين نااميدي­هاي اجتماعي خود برسد:
... تو بگو مزدک! چه مي­داني؟
آن سوي اين مرز ناپيدا
چيست؟
...مزدک: «من جز اينجايي که مي­بينم نمي­دانم»
پرسنده: «يا جز اينجايي که مي­داني نمي­بيني»
 ... زرتشت: «آه، مزدک کاش مي­ديدي
   شهربند رازها آنجاست
   اهرمن آنجا، اهورا نيز»
(همان: صص87-86)
در اين شعر، اخوان به باورهاي خود در مورد آخرالزّمان و ظهور موعود نهايي تأکيد مي­کند و احساس مي­کند که جهان آن‌قدر به پستي، زوال و بن­بست نزديک شده است که راهي جز قيام آخرين نمي­بيند؛ «هفت­انوشه» را خطاب مي­کند:
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدّس نيست؟
مگر آن هفت­انوشه خوابشان بس نيست؟
زمين گنديد، آيا بر فراز آسمان کس نيست؟
(همان: ص26)
 
نتیجه
بهار و اخوان هر دو از شاعران نوآور و متعهّد معاصر بودند که نمي­توانستند به واقعيّات جامعه بي‌تفاوت باشند؛ اما روش برخورد آن­ها تا حدودي متفاوت است. آن‌ها همان­طور که در مسایل ادبي و زباني از سبک خراساني تأثير پذيرفته­اند، محتواي آثار خود را نيز از اين سبک بي­نصيب نگذاشته­اند.
واقع­گرايي در اشعار بهار به‌صورت شکايت از حاکمان و اوضاع جامعه، مبارزه با اوهام و خرافه‌پرستي، انتقاد از خواص و جهل عوام، به‌گونه­اي اعتراض­آميز و در سروده­هاي اخوان به شکل تصوير جامعه و محيط آزاردهنده، يأس و نوميدي و اندوهِ شاعري تسليم‌شده، بروز کرده است.
جنبه­ي تعليمي در آثار بهار و اخوان فاصله­ي بسياري دارد. فاصله­اي که دو دوره­ي کاملاً متفاوت را نشان مي­دهد. آنچه در آثار کهن سبک خراساني، «تعليم» و «پند و اندرز» ناميده مي­شود، نزديکي بيشتري به آثار بهار دارد. همان­طور که در متن مقاله اشاره شد، تعليم در آثار اخوان از صراحت کمتري برخوردار است.
بروز عقايد مزديسني در اشعار بهار و اخوان داراي تفاوت­هايي است. اين عقايد در آثار بهار در حدّ اشاره، احترام و علاقه باقي مي­ماند که آن هم ريشه در اطّلاعات و دانش وي دارد. در صورتي که در اشعار اخوان تا مرز اعتقاد و ايمان پيش مي­رود.
منابع
آشوري، داريوش (1384). شعر و انديشه. تهران: مرکز.
اخوان ثالث، مهدي (1361). آخر شاهنامه. تهران: مرواريد.
ــــــــــــــــ  (1376). زمستان. تهران: مرواريد.
ــــــــــــــــ  (1383). از اين اوستا. تهران: زمستان.
بهار، محمّدتقي (1380). ديوان اشعار. به کوشش چهرزاد بهار، ج1، تهران: توس.
ترابي، ضياءالدين (1380). اميدي ديگر (نگاهي تازه به شعرهاي مهدي اخوان ثالث). تهران: دنياي نور.
حائري، سيد هادي (1375) .يکصد و دهمين ميلاد بهار. ج1و2، تهران: حديث.
شميسا، سيروس (1378). سبک­شناسي شعر. تهران: فردوس.
فرشيدورد، خسرو (1373). درباره­ي ادبيّات و نقد ادبي. ج1و2، تهران: اميرکبير.
کاخي، مرتضي (1385). باغ بي­برگي (يادنامه­ي اخوان ثالث)، تهران: زمستان.
محجوب، محمّد جعفر.سبک خراساني در شعر فارسي. تهران: سازمان تربيت معلم و تحقيقات تربيتي.
محمّدي آملي، محمدرضا (1377). آواز چگور (زندگي و شعر مهدي اخوان ثالث). تهران: ثالث.
معين، محمّد (1371). فرهنگ فارسي. تهران: اميرکبير.
موحّد، ضياء (1387). دوست دارم که همه عمر نصيحت گويم، شهروند امروز، ص55.
يوشيج، نيما (1363). نامه­هاي نيمايوشيج. به کوشش سيروس طاهباز، تهران: آبي.
 
 
©2014 HozehHonari. All Rights Reserved