Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:15 صبح ۱۳۹۲/۹/۲۵
تعداد بازدید  :  620
Print
   
روز مادر

امیرحسین سرایی*

روز مادر

امیرحسین سرایی*

 

داخلی/خانه/دم صبح

نمایی از یک خانه‌ی قدیمی در دمادم صبح. تصویر از پاهای بیرون افتاده‌ی پسری در رخت‌خواب شروع به بالا آمدن می‌کند درحالی که یک لحظه پسر پای خود را با انگشت شست پای دیگرش می‌خاراند و همینطور به بالا آمدن ادامه می‌دهد تا به چهره‌ی او برسد. چهره‌ی او کاملاً در وسط تصویر قرار دارد، پسری 17، 18 ساله که در خواب عمیقی فرو رفته. زیر صدای اذان و صدای گنجشک‌ها در حیاط. دستی به روی بازوی پسر می‌آید و او را تکان می‌دهد.

پدر: سینا، سینا، پاشو بابا، وقت نمازه، یاعلی.

سینا همان پسر 17، 18 ساله با خواب‌آلودگی: ولمون کن توروخدا، داشتم خواب می‌دیدم، بعداً قضاشو می‌خونم.

پدر: اینطوری نگو، پاشو پسر، حیفه بخدا، نماز صبح از او یکی نمازها واجب‌تره.

سینا: باشه بابا.

پتو را کنار می‌زند ولی دوباره می‌خواهد بخوابد.

پدر: سینا! از تو بعیده پاشو دیگه، یه ساعت دیگه هم می‌خوای بری مدرسه، چه فرقی داره؟ نمازتو بخون سرحال هم میای.

 

داخلی/خانه/دستشویی

سینا درحال وضو گرفتن و مسواک زدن

داخلی/خانه/در اتاق

سینا درحال نماز خواندن

 

خارجی/خیابان/روز

نمایی از خانه‌ای با معماری قدیمی که همان خانه‌ی سینا است. سینا از پنجره به خیابان نگاه می‌کند.

 

داخلی/خانه/روز

سینا به داخل آشپزخانه می‌رود، در ظرف نان، نانی نیست، مدتی به ظرف نان خیره می‌شود که گویی در فکری فرو می‌رود.

 

خارجی/خیابان/روز

سینا از خانه بیرون می‌آید. سینا در صف نانوایی. نوبت سینا می‌رسد، چند نان لواش می‌گیرد و از نانوای خارج می‌شود.

 

داخلی/خانه/روز

سینا وارد خانه می‌شود: مامان، مامان! کجایی؟؟

مادر در آشپزخانه: نون گرفتی؟

سینا: آآرره

سینا وارد آشپزخانه می‌شود: سلام، صب‌بخیر، بابا رفت؟

مادر [زنی حدوداً 35 ساله]: آره، دیگه داشت دیرش میشد رفت

مادر در حال ظرف شستن و سینا درحال درست کردن وسایل صبحانه

سینا: مینا بیدار شده؟

مادر:‌ آره، رفته دست و صورتشو بشوره

[دختری 14، 15 ساله از دستشویی بیرون می‌آید که همان مینا خواهر سینا است].

مینا [خواب‌آلود]: سلام، صبح بخیر

 

داخلی/خانه/هال

مادر، سینا و مینا بر روی سفره‌ای کوچک نشسته‌اند و درحال صبحانه خوردن هستند.

سینا: مینا اون شکر رو بده [بعد از کمی مکث] دِ بجُم دیگه، دیرم شد، ساعت هفت و ربعه

مادر [درحال چایی خوردن]: عجله نکن، مینا رو هم هول میکنی، راحت صبحونه بخور.

مینا: [بلند می‌شود] دستت درد نکنه [سپس به اتاق میرود]

سینا چایی را داغ داغ و سریع هورت میکشد.

مادر:‌ آروم آروم بخور، عجله نکن، خوب نیست، اون روز تو تلویزیون دکتره داشت میگفت..

سینا: دیره به جون مامان

مینا با لباس مدرسه و یک کوله‌پشتی از اتاق بیرون می‌آید.

مینا: پاشو بریم

سینا: [از سفره بلند می‌شود] دستت درد نکنه مامان، خدافظ

مینا: خدافظ

مادر: [باچهره‌ی معصومانه] خدا به همراهتون

خارجی/خیابان/روز

مینا و سینا از خانه خارج می‌شوند و به آن سمت خیابان می‌روند تا سوار اتوبوس شوند. اتوبوس از راه می‌رسد و آنها سوار می‌شوند.

 

خارجی/اتوبوس/روز

از لباس‌های سینا و وضع خانه و زندگیشان میتوان فهمید او و خواهرش از خانواده‌ای با سطح مالی متوسط رو به پایین هستند. در داخل اتوبوس چندین بار چهره‌های معصومانه‌ی این دو نوجوان را می‌بینیم.

 

داخلی/ خانه/روز

مادر وارد آشپزخانه می‌شود، رادیویی که روی یخچال هست را برمی‌دارد و روشن می‌کند، از رادیو صدای زنی را که سرحال و شاد است را می‌شنویم که شروع به صحبت کردن می‌کند و مادر درحال کار کردن است، اول شروع به جارو کردن خانه بعد اتوکردن لباس‌ها و بعد شستن لباس‌ها با دست در حیاط می‌کند. (زیر صدای رادیو)

 

خارجی/خانه‌ی نیمه‌کاره/روز

در راهرو صدای مردی پیچیده که از اشعار زمان جنگ تحمیلی می‌خواند و گاهی اوقات سرفه‌های بدجوری می‌زند گویی حالش زیاد مناسب نیست. مردی درحال رنگ کردن خانه می‌باشد و با خود شعری می‌خواند، ماسک بر صورت زده ولی بعضی اوقات سرفه می‌کند.

 

خارجی/خیابان/ دم ظهر

سینا و یک پسر دیگر از نمایی باز از ته یک خیابان قدم‌زنان و درحال صحبت می‌آیند. سینا و دوستش به کوچه‌ای که خانه‌ی سینا در آن قرار دارد می‌رسند.

سینا: خب، خسرو، کاری باری؟

خسرو [دوست سینا]: نه، فدات سینا جان، فردا می‌بینمت دیگه.

سینا: اوکی، باشه، خدافظ

خسرو: آهان راستی چی می‌خوای بگیری؟

سینا: چیو چی می‌خوام بگیرم؟!

خسرو: هفت هشت ده روز دیگه روزه مادره ها!

سینا: [باتعجب] نه بابا، چرت نگو

خسرو: نه جون تو، چرت چی؟ جداً نمی‌دونستی؟ خودت برو تقویم رو نگاه کن اصلاً .

سینا: [با اضطراب] چرا، چرا می‌دونستم، یه لحظه یادم رفت، آره قراره با بابام و خواهرم یک گردنبند بگیریم.

خسرو: مبارک باشه، من قراره با بابام یه سرویس کامل واسه مامانم بگیریم، چطوره؟!

سینا: خوبه، مبارک صاحابش باشه، کار نداری؟

خسرو: نه، خدافظ.

سینا: [باحالت تمسخر] از سایه برو خیس نشی!

سینا در را با کلید باز می‌کند و وارد خانه می‌شود.

 

داخلی/خانه/روز

سینا مات و مبهوت وارد آشپزخانه می‌شود.

سینا: سلام مامان، خسته نباشی

مادر: [درحال دستمال کشیدن کف آشپزخانه با دستمالی چرک و آلوده] [با مهربانی] سلام، شما هم خسته نباشی آقا

سینا با دهن باز به سطل و دستمال کثیف کف آشپزخانه میخکوب شده است و به فکر فرو رفته است.

مادر: چیزی شده مادر؟ [سینا از فکر خود میپرد]

سینا: [سرش را تکان می‌دهد] نه‌نه، هیچی، خسته نباشی!

سینا از آشپزخانه خارج می‌شود مادر با تعجب و گیجی و منگی به سینا نگاه می‌کند.

سینا وارد اتاق خواب می‌شود و کیفش را به گوشه‌ای پرت می کند و مینشیند و به دیوار تکیه می‌دهد و به گوشه‌ای خیره می‌شود و به فکر عمیقی فرو می‌رود. سینا به دم پنجره می‌آید و نمایی از خیابان را از چشم سینا می‌بینیم و نمایی از خیابان که سینا کنار پنجره ایستاده است مشاهده می‌کنیم.

 

داخلی/خانه/روز

مینا و سینا و مادر بر روی سفره درحال نهار خوردن. سینا از سر سفره بلند می‌شود.

سینا: دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود.

تلویزیون را روشن می‌کند و دراز می‌کشد.

مینا: ممنون مامان.

چندتا از ظرف‌ها را برمی‌دارد و به سمت آشپزخانه می‌رود. مادر نیز بعد از مینا چندتا ظرف داخل سینی می‌گذارد و بلند می‌شود. سینا تلویزیون را خاموش میکند و بلند می‌شود.

سینا: مینا، یه لحظه بیا تو اتاق

مینا: [در آشزخانه] بگو چیکار داری؟

سینا: املا نوشتم میخوام غلط‌هامو بگیری، بیا دیگه، کارت دارم.

سینا وارد اتاق می‌شود و در را می‌بندد و به سمت پنجره می‌رود و از پشت پنجره بیرون را نگاه می‌کند که مینا وارد می‌شود.

مینا: ها؟ چیه؟

سینا: هیچی، یه دقه بشین 

مینا می‌نشیند

مینا: بفرما!

سینا: ده روز دیگه می‌دونی چه خبره؟

مینا: نه، فقط جنابعالی میدونی!

سینا: جداً میدونی؟ [با تعجب]

مینا: نه بابا، چی رو می‌دونم؟

سینا: [با کمی اخم] مسخره!

مینا: خب، ببخشید، بگو

سینا: هیچی بابا، ده روز دیگه روز مادره

مینا: [باتعجب] بگو جان خودم!

سینا: به جان تو!

مینا: چیکار کنیم؟ بابا حتماً نمی‌دونه!

سینا: امکان نداره بابا ندونه، بابا بنده خدا نمی‌خواهد ما این یه ذره پول تو جیبیمون رو هم جمع کنیم یه چیز گرونی بگیریم، خودش میخواد سر و تهش رو با یه پیرن یا روسری هم بیاره.

مینا: [با حالت تفکر]: راس میگی! همین هم که این روزا خیلی به خودش فشار میاره، این مواد شیمیایی رنگ ساختمونا ریه‌های آدم سالم رو داغون می‌کنه چه برسه به بابا که از جنگ هم کلی مواد شیمیای با خودش آورده.

سینا: مینا، تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که به بابا بگیم امسال من و تو واسه مامان هدیه می‌خریم، چطوره؟

مینا: آخه چجوری؟ با یه ذره پول توجیبی که نمیشه چیزی خرید!

سینا: چه جوریشو منم نمیدونم هنوز.

هر دو به فکر عمیقی فرو می‌روند.

 

داخلی/خانه/شب

همه‌ی اهل خانه در روی بالکن مشغول شام خوردن هستند. پدر خانواده، همان نقاش ساختمان، مردی حدوداً 45 ساله است با محاسن سفید و قیافه رنجور و ضعیف.

همه یکی یکی از سر سفره کنار می‌روند، اول پدر، بعد سینا، بعد مینا که کمی از وسایل را قبل از مادرش به داخل می‌برد و بعد مادر وسایل را به داخل می‌برد. سینا به نزدیک پدر می‌رود و پیش او می‌نشیند.

سینا: خسته نباشی بابا، چه خبر؟

پدر و سینا هر دو خیابان را نگاه می‌کنند.

پدر: سلامت باشی، شما از درس‌ها چه خبر؟

سینا: خوبه، پیش می‌ره، جای شما خالی!

پدر پوزخند مهربانانه‌ای می‌زند.

سینا: مینا، بدو بیا تو تراس!

پدر: مینا رو چیکار داری؟

سینا جواب نمی‌دهد و مکث می‌کند تا مینا برسد. مینا وارد بالکن می‌شود.

مینا: بله، کاری داشتی بابا؟

سینا: من صدات کردم، بشین!

سینا و مینا به یکدیگر چشم و ابرو می‌اندازند و هردو می‌خواهند آن یکی مطلب مهم را به پدر بگویند، بعد از لحظاتی پدر متوجه می‌شود.

پدر: چیزی می‌خواید بگید؟ فکر نکنم این قدر غریبه شده باشیم که نتونید بگید.

سینا و مینا هر دو همزمان با هم حرف می‌زنند.

سینا: ما می‌خواستیم بگـ... مینا: راستش میخواستیـ...

مینا: تو بگو

سینا: با اجازه‌ی آبجی کوچیکه میخواستیم... راستش ده روز دیگه روز مادره، ما میخواستیم... یعنی منو مینا... چطوری بگم... [با سرعت می‌گوید] امسال هدیه مادرو ما بخریم [نفس خود را سریع بیرون می‌دهد که گویی راحت شده]

پدر: این که هول شدن نداشت پسر! خیلی هم خوب، خیلی هم عالی، چی از این بهتر؟ [با کمی مکث] ولی شرمنده‌ی شما هستم بچه‌ها! [سرفه می‌زند] صاحب کارم گفته بعد از اتمام کار ساختمون پولمو می‌ده! یعنی حدوداً 13، 14 روز دیگه، نمیتونم زیاد کمکتون کنم!‍

سینا و مینا منقلب می‌شوند.

سینا: این چه حرفیه‌ بابا، ما از شما هیچ انتظاری نداریم! ما فقط از شما می‌خوایم شما اجازه بدی هدیه امسال رو ما بخریم، همین! فکر اون جاهاشم کریم! مینا که کلاس قالی‌بافی رفته، با دوستش[رو به مینا] چی بود اسمش؟

مینا: نگار

سینا: آره نگار، یه تابلو فرش میگیرن می‌بافن پولش هم هرچقدر شد! منم که خدا دست و پامو ازم نگرفته، می‌رم سر کار چطوره؟

پدر: خیلی دوستتون دارم، نمیدونم چی بگم؟؟!! خیلی بامعرفتید، به خودم افتخار می‌کنم. خیلی [سرفه می‌کند]

سینا: هیچی نمیخواد بگی بابا، شما اون موقع که باید حرف می‌زدی، رفتی تو میدون حرفاتو زدی، ما... اگه وضع‌مون خوب نیست افتخار می‌کنیم، ما اگه واسه هدیه روز مادر کار می‌کنیم افتخار می‌کنیم! [بابغض] ما اگه پدرمون نمی‌تونه درست نفس بکشه، تا که امثال من درست نفس بکشن افتخار می‌کنیم. [سینا آرام گریه می‌کند و پدر را هم به کمی گریه وادار می‌کند، پدر گویی سعی دارد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مینا هم حالت بغض در چشمانش است و حال عجیبی دارد. بعد از لحظاتی مادر وارد بالکن می‌شود].

مادر: به‌به، پدر و بچه‌هاش چه گرم گرفتن! [سر سینا در آغوش پدر است و اشکهایش را پاک می‌کند]

 

داخلی/اتاق/شب

مینا و سینا هر کدام در گوشه‌ای از اتاق خوابیده‌اند، نور در اتاق بسیار کم است و گاهی صدای ماشین‌ها از خیابان به داخل می‌آید.

سینا: مینا، از فردا می‌ری دنبال کار؟

مینا: آره، تو چی؟

سینا: باید برم، حرف زدم پاش وامیستم!

مینا: هوم، خوبه

سینا: از الان دل تودلم نیست که وقتی پولو گرفتم چیکارش کنم.

مینا: تو اول کارو پیدا کن، بعد واسه پولش تصمیم بگیر

سینا: کار پیدا میشه، هدیه ی درست انتخاب کردن سخته!‍

مینا: تو مثل اینکه فردا صبح مدرسه نداری؟

سینا: خب بابا، بگیر بخواب.

هر دو به فکر فرو می‌روند.

سینا: راستی مینا اگـ...

مینا ناگهان باعصبانیت حرف سینا را قطع می‌کند و می‌گوید.

مینا: اِاِاِاِاِ، بگیر بخواب دیگه.

 

داخلی/خانه/روز

سینا در پله‌ها در حال بستن بند کفش خود است.

سینا: مینا، بجنب دیگه!

مادر: [با لقمه‌ای در دست] بیا اینو بخور، عجله نکن دیر نشده، تازه ساعت هفت و چهل دقیقس.

سینا: چی چیو دیر نشده؟ ساعت یه ربع به هشته باید مدرسه باشم الان.

نگاهی به ساعت می‌اندازد و یک لقمه نان مادر را می‌خورد.

سینا: [با دهان پر] یه ربع به هشت!!

مینا هم اصلاً عین خیالش نیست.

سینا: من رفتم! خدافظ، خدافظ مامان [از پله‌ها سراسیمه پایین می‌رود و از در خارج می‌شود]

مینا: مامان خدافظ، وایسا، اووومدم!

مادر: خدا به همراهتون

مادر نگاهی مهربانانه و با بغض به این دو فرزند که از در خارج شده‌اند می‌اندازد و گویی می‌خواهد گریه‌اش بگیرد که به خودش می‌آید و سرش را برمی‌گرداند و به داخل خانه برمی‌گردد.

 

خارجی/روز/خانه نیمه‌کاره

پدر در حیاط این خانه درحال وضو گرفتن است. زیر صدا: صدای اذان

 

خارجی/خانه نیمه‌کاره/روز

پدر با همان لباس کار و رنگی کنار رنگ‌ها به روی کارتونی درحال نماز خواندن است و هر از گاهی سرفه‌ای می‌زند.

 

داخلی/خانه/روز

مادر با چادری زیبا در اتاق در حال نماز خواندن است

خارجی/خیابان/روز

سینا در خیابان تنها در حال قدرم زدن است. مردی چاق حدوداً 25 یا 30 ساله از یک مغازه خارج می‌شود و درحال جابجایی وسایل است، از نحوه‌ی سخن گفتن او میفهمیم آذری زبان است. سینا نزدیک مغازه می‌شود. مرد چاق مدام به کارگرهای درحال خالی کردن بار دستور می‌دهد، مغازه مغازه‌ی امانت‌فروشی است.

سینا: سلام، خسته نباشید

صاحب مغازه‌ی امانت‌فروشی: خسته نیستم پسرجان، بیا برو زیر دست و پا واینسا.

سینا: کمک نمی‌خواین؟

صاحب مغازه‌ی امانت‌فروشی: گفتم که نه، بیا برو

سینا: کی گفتین؟ اینکه بار اول بود گفتین نه!

صاحب مغازه‌ی امانت‌فروشی: دِ، برو دیگه.

سپس رو به یکی از کارگرها به زبان آذری می‌گوید.

صاحب مغازه‌ی امانت‌فروشی: آنها گران هستند، درست ببر.

سینا با نگاهی معصومانه به وسایل نگاه می‌کند و می‌رود. سینا دم در خانه کلید می‌اندازد و با بی‌حالی در را باز می‌کند و وارد خانه می‌شود.

 

داخلی/خانه/روز

سینا در گوشه‌ای از اتاق دراز کشیده است. بعد از لحظاتی مینا با مانتوی مدرسه وارد می شود.

مینا: سلام. [جوابی نمی‌شنود] با توئم‌ها، سلام

سینا: [با لحن از سر بازکنی] سلام.

مینا: تو چرا حال نداری؟

سینا: هیچی بابا، ولم کن.

مینا: نمره کم گرفتی باز؟ ها؟ [کمی مکث] آهان، فهمیدم، کارت جور نشده؟ آره؟

سینا: فعلا که نه

مینا: عوضش قراره من با نگار بعدازظهر بریم سفارش بگیریم، پیش قسط اولشم همین روزا می‌گیریم.

سینا: [با لحن مسخره] مبارک باشه.

مینا: اِاِاِاِ توئم حالا، جور میشه برای تو هم دیگه بالاخره.

سینا: فعلا که علّافم.

مینا: عیب نداره حالا، پاشو بریم ناهار سرد شد.

 

داخلی/خانه/روز/ ادامه

سینا از اتاق خارج می‌شود، مینا درحال درس نوشتن است، صدای شستن ظرف‌ها از آشپزخانه می‌آید، سینا نگاهی به مینا می‌اندازد و به طرف آشپزخانه می‌رود، مادر را در حال شستن ظرف‌ها می‌بیند، به سمت مینا بازمی‌گردد.

سینا: مینا، من میخوام برم بیرون ببینم چه خبره، کار مار پیدا می‌کنم یا نه، به مامان هم میخوام بگم می‌رم پیش یکی از بچه‌ها، یه وقت سوتی ندی !

مینا: باشه برو.

سینا به سمت آشپزخانه برمی‌گردد.

سینا: مامان خسته نباشی

مادر [در حال شستن ظرف‌ها ]: ممنون، کجا بسلامتی؟

سینا: هیچی، میخوام برم پیش یکی از بچه‌ها با اجازت!

مادر: باشه برو، فقط زود بیای ها، مواظب خودت باش، جای خطرناک نرو، حواسـ...

سینا می‌پرد توی حرفای مادرش و سریع درحال خارج شدن از آشپزخانه می‌گوید.

سینا: باشه باشه، حفظ شدم دیگه. خدافظ

سینا به کنار مینا می‌آید و برای اذیت کردنش او را قلقلک می‌دهد و فرار می‌کند.

سینا: [با خنده ی شیطنتانه] خدافظ آبجی کوچیکه.

سینا در بالکن کفش‌هایش را سریع و نصفه نصفه می‌پوشد و از خانه خارج می‌شود.

 

خارجی/خیابان/روز

سینا در یک خیابان شلوغ مشغول پرس و جو کردن. از یک مغازه خارج می‌شود و به مغازه‌ی دیگری می‌رود. سینا وارد یک مغازه می‌شود.

سینا: سلام، خسته نباشید. آقا شاگرد نمی‌خواید؟ صاحب مغازه: نه

 

خارجی/روز/خیابان/ ادامه

سینا از خیابان مغازه‌ی امانت‌فروشی درحال قدم زدن است.صاحب مغازه‌ی امانت‌فروشی (آقا مصطفی)با خانمی درحال جر و بحث کردن است که سینا آرام آرام به آنها نزدیک می‌شود.

آقا مصطفی: خانم بخدا قابل شما رو نداره ولی من الان کسی رو ندارم، یه ماشین بگیر ببر!

مشتری: من نمی‌دونم آقا مصطفی، من امشب باید این چندتا مبل خونم باشه، همین! و گرنه احمد آقا ناراحت میشه ها!

آقا مصطفی: عجب گیری افتادم!

سینا [وسط حرف آن دو میپرد]: کدوم مبل خانوم؟

مشتری: شما؟!

سینا: کدومه؟

مشتری: [با دست به یکی از مبل‌ها اشاره می‌کند] اینه!

سینا مبل را ورمی‌دارد و بر روی سر می‌گذارد. سینا: خانوم بریم.

مصطفی با تعجب نگاه می‌کند.

آقا مصطفی: بفرمایید دیگه.

خانوم مشتری با سینا از مغازه دور می‌شوند.

 

خارجی/شب/امانت‌فروشی

آقا مصطفی درحال نوشتن مطلبی روی کاغذ که گویی دارد حساب و کتاب می‌کند، عینکی بر روی چشم گذاشته، سینا، بی‌حال و بی‌رمغ دم در امانت‌فروشی می‌ایستد.

سینا: خسته نباشی آقا مصطفی

مصطفی نگاهی به سینا می اندازد، عینک را از چشم برمی‌دارد.

مصطفی: شما خسته نباشی جوون، بالاخره خودتو انداختی بماها!

سینا پوزخندی می‌زند.

سینا: این چه حرفیه؟ اختیار دارید.

مصطفی: اینقدری پول درنمی‌یارم که بخوام زیاد بهت پول بدم، اگه واقعاً احتیاج داری بیا، و گرنه اگه فکر می‌کنی من اینجا پول پارو می‌کنم اشتباه می‌کنی، فعلا بیا بابت این چندتا مبل که بردی این سه چار تومن رو وردار ببر، خوش اومدی.

نمایی از پول‌ها در دست آقا مصطفی و نگاهی معصومانه از طرف سینا به پول‌ها.

 

داخلی/شب/خانه

سینا سرحال و شاد وارد خانه می‌شود، پدر، مادر و مینا درحال تماشا کردن تلویزیون هستند.

سینا: سلام (همه جواب سینا را می‌دهند)

مادر: قرار نبود زود بیای آقا سینا!

سینا: ببخشید دیگه، دیر شد، تکرار نمی‌شه.

پدر و مینا نگاهی از روی دانستن موضوع به سینا می‌اندازند.

سینا: مینا! یه لحظه بیا اتاق!

مینا: دارم فیلم می‌بینم، بگو!

سینا: هیچی می‌خوام صافی بدی برنج آب بکشم، بیا دیگه.

سینا و مینا به سمت اتاق می‌روند.

مینا: چی میگی؟

سینا: [با حالت نگرانی و بغض] مینا! من نتونستم کار پیدا کنم!

مینا: عیب نداره حالا، با هم دیگه میگیریم دیگه، پولش مهم نیست کی میده، مهم اینه که چی بگیریم.

سینا: جدی میگی؟

مینا: آره، شوخیم کجا بود.

سینا [به زیر خنده می‌زند]: برو بابا دلت خوشه، مخ سمسارو زدم، [4هزار تومن از جیبش بیرون میکشد] اینم اولین دستمزدم.

مینا: دیوونه! به تو اصلا دل سوختن نیومده.

[در کمد را باز می‌کند] 4 تومن گرفتی خوشحالی می‌کنی؟ اینجا رو نگا [از جیب مانتو یک تراول پنجاه تومانی درمی‌آورد و آن را تکان می‌دهد]

سینا: این دیگه چیه؟

مینا: قسط اول تابلوفرش! 160 هزار واسه دوتامون، به من و نگار 100 تومن داد، 60 تومنم موقع تحویل کار.

سینا آب دهنش را قورت می دهد و یجور حس حسادت در چشمانش موج می‌زند اما ناگهان به خود می‌آید و لبخند می‌زند.

مینا: پس باربر شدی؟

سینا: حالا با اون شدت هم نه باربر.

 

داخلی/شب/خانه / ادامه

[نمای longshot از خانه که چراغ‌هایش خاموش می شود. تصویر به داخل اتاق مینا و سینا می‌رود. نور کمی در اتاق هست و صدای ماشین‌ها در خیابان می‌آید.]

سینا: مینا!‍ مینا، خوابی؟

مینا: چرا تو حرافت آخر شب یادت میاد؟

سینا: تو می‌خوای با پولت چیکار کنی؟

مینا: ولمون کن! من الان تمام فکرم پیش بافتن تابلوفرشه، اگه تابلوفرش کامل بشه منم 30 تومن بقیه‌ی پولمو می‌گیرم اون وقت میتونم تصمیم بگیرم. تو چی؟

سینا: نمیدونم، یعنی می‌دونما! یه فکرایی کردم! آقا مصطفی که موافقت کرده ‍!

مینا: آقا مصطفی دیگه کیه؟

سینا: این سمساره دیگه، امانت‌فرو...

مینا: آهان، اوکی، فهمیدم، بگو

سینا: آره، گفته پول زیادی نمیده، ولی منکه نمیخوام برم کارگری، همین 7، 8 روز که برم بسمه! [با خودش ضرب و تقسیم می‌کند] تو 7، 8 روز حدوداً می‌تونم 40، 50تومن دربیارم، ولی من نمیتونم همشو خرج کنم.

مینا: واسه چی؟

سینا: نزدیک امتحاناته دیگه، باید یه 15، 20 تومنی پول کلاس ریاضی بدم، روم نمیشه به بابا بگم چون اون بنده خدا هم نمیتونه که زیاد به خودش فشار بیاره!اگه ما الان عضو بنیاد شهید بودیم خیلی راحت‌تر زندگی می‌کریدم به مولا، دیگه نگران پول و اینا نبودیم.

مینا: تو رو خدا ول کن این حرفارو، وقتی بابا میگه من بخاطر خدا رفتم نه مادیات یعنی همین دیگه، ولش کن بابا.

سینا: منم که چیزی نگفتم که! به همین راضی‌ام شکر خدا، خدا شاهده من به امثال بابا افتخار می‌کنم چاکرشونم هستم!

مینا: خب، آفرین، حالا میذاری بخوابیم یا نه؟

سینا: بخواب دیگه بابا.

[سینا زیر آواز می‌زند.]

مینا: تو رو خدا ساکت شو سینا، خدا خفت کنه. جیغ میکشم ها!‍

 

خارجی/روز/دم در خانه

مینا و سینا هر دو با هم از در خانه خارج می‌شوند، مینا با مانتوی مدرسه و سینا با لباس معمولی به آن سمت خیابان می‌روند و سوار اتوبوس می‌شوند.

 

داخلی/روز/خانه

ابتدا نمایی از مادر درحال جمع کردن وسایل صبحانه نشان داده می شود. مادر سطل زمین‌شویی را با جارو دستی برمی‌دارد و با لباس مندرس شروع به شستن حیاط و تمیز کردن پله‌ها می‌کند.

 

داخلی/روز/خانه نیمه‌کاره

پدر درحال رنگ کردن ساختمان با ماسکی بر دهان و هر از گاهی سرفه می‌زند و اسپری آسم می‌زند، از نردبان بالا می‌رود و برای ساختن رنگ پایین می‌آید. مردی جوان حدود 30 ساله با لباس‌های مرتب و مجلل وارد می‌شود.

مرد جوان: سلام، خسته نباشی استاد رضا!

آقا رضا پایین می‌آید.

پدر (رضا): زنده باشی آقا مهندس، از این طرفا!

مرد جوان: هیچی، اومدم به خونه سر بزنم، بدکاری کردم؟

رضا: خواهش میکنم، اخیتار داری، امری داشتید؟

مرد جوان: آره چند روز دیگه مونده اینجا تموم بشه آقا رضا؟

رضا سرفه می‌کند.

رضا: برا 7، 8 روز دیگه ان‌شاالله.

مرد جوان: د نشد، خیلی دیر میشه آقا رضا!‍

رضا: قرارمون همین بوده آقا مهندس!

مرد جوان: میدونم، چقدر باهات طی کرده بودم؟

رضا [سرفه می‌کند]: واسه این طبقه و چند تا اتاق خواب پایین یک میلیون ودویست!

مرد جوان [از جیب کتش دسته چک را بیرون می‌آورد و چک می‌نویسد]: بفرما!

رضا: این دیگه چیه؟

مرد جوان: چکه دیگه، این چه سوالیه؟ رقم رو نگاه کن

رضا: یک میلیون و پونصد؟ برای چی؟

مرد جوان: آها، حالا شد، چقدر طی کرده بودیم؟یک و دویست، درسته؟ حالا چقدر نوشتم؟ 1 و پونصد، نه نیار که ناراحت می‌شم، 7، 8 روز دیگه کار تمومه، من اینجا رو واسه4روز دیگه می‌خوام، چرا؟ چون روز زنه!

رضا سرفه می‌کند.

مرد جوان: می‌خوام کلید این واحد رو بهش بدم، چطوره؟

رضا: سید هزار تومن واسه چهار روز زودتر؟؟

مرد جوان: آره، شما هم اون سیصد تومن اضافی رو بده واسه خانومت یه هدیه بخر، ها؟

رضا: باشه، قبوله [سرفه] حرفی نیست.

مرد جوان: منسه روز دیگه میام کلیدو تحویل می‌گیرم، روز چارم میخوام خونه رو تحویل بدم!

رضا: برو خیالت راحت.

مرد جوان: دمت گرم، فردا پس فردا شاید با خانومم بیام اینجارو نشونش بدم!

رضا: خوش اومدین، قدمتون سرچشم.

مردجوان: یه ساختمون هم تو خیابون بالایی داریم میسازیم، کُلّشو میخوام بدم بهت کاراشو تو انجام بدی.

رضا: [سرفه] باشه، چشم، انشالله.

مرد جوان: خب، فعلا

رضا: خوش اومدی، به سلامت.

مرد خارج می‌شود. رضا نگاهی حسرت‌بار به خانه می‌اندازد و به دور خود می‌چرخد و دوباره به بالای نردبان می‌رود و شروع به رنگ کردن می‌کند.

 

خارجی/روز/خیابان

سینا از خیابان امانت‌فروشی آهسته و خسته می‌آید و به مغازه امانت‌فروشی می‌رسد.

سینا: سلام آقا مصطفی

آقا مصطفی [درحال صحبت با تلفن]: سلام، واسا کارت دارم.

دوباره با تلفن صحبت می‌کند، خیلی با لطافت صحبت می‌کند که گویی همسرش پشت تلفن است.

بعد از اتمام مکالمه.

مصطفی: سلام، آقا سینا، مدرسه بودی؟!‍

سینا: بله با اجازه شما!

مصطفی: خب، امروز برام نه بار میاد نه بار میدم بره! ولی فردا کلی کار داری‌ها

سینا [با حالت نگرانی]: چطور؟

مصطفی: فردا قراره برام فرش بیاد، ده دوازده تا. همه رو باید ببری بازار فرش فروشا مغازه‌ی حاج اسماعیل قصاب!

سینا: حاج اسماعیل قصاب یا فرش فروش؟؟؟

مصطفی: فامیلیش قصابه، خودش فرش فروشه، با من هم شوخی نکن.

[سینا لبخند می‌زند]: روی چشم، فردا میرسم خدمتتون!

مصطفی: برو خوش اومدی

نمایی از سینا از دور شدن از مغازه. سینا به سمت خانه حرکت می‌کند.

سینا به خانه می‌رسد، در را باز می‌کند و وارد می‌شود.

 

داخلی/روز/خانه

سینا کفش‌هایش را درمی‌آورد و وارد خانه می‌شود.

سینا: سلام!

جوابی نمی‌شنود. مادر را از لابه‌لای در می‌بیند که درحال نماز خواندن است و به سمت آشپزخانه می‌رود. قابلمه‌ای روی گاز است، در قابلمه را باز می‌کند، بو می‌کشد.

سینا در دست‌شویی درحال وضو گرفتن.

سینا وارد اتاق می‌شود، مادر نمازش تمام می‌شود.

سینا: قبول باشه!‍

مادر [با چادر نماز سفید]: قبول حق، خسته نباشی!

سینا [درحال خشک کردن دستانش]: بوی غذات هفت خونه اون ور تر پیچیده!

مادر [لبخندی مهربانانه می‌زند]: سجاده رو جمع نکنم؟

سینا: نه، بذار بمونه‍!

مادر از اتاق خارج می‌شود و سینا بر روی سجاده می‌ایستد و تکبیر می‌گوید.

مادر، سینا و مینا درحال نهار خوردن.

نمایی از یک خانه‌ی قدیمی که همان خانه‌ی خانواده‌ی قصه است از خیابان.

 

داخلی/روز/خانه‌ی نیمه‌کاره

پدر با لباسی کهنه بر روی کارتونی نمازش را به اتمام می‌رساند، برمی‌گردد بقچه‌ای از پشت سرش برمیدارد، باز می‌کند. قابلمه‌ای کوچک است که روی آن نانی قرار دارد، نان را برمی‌دارد، درون قابلمه دو تا سیب‌زمینی آب پز شده است.

پدر نگاهی عجیب می‌کند و بعد دستانش را بالا می‌گیرد.

پدر: خدایا هزار مرتبه شکر!

سرفه می‌کند و اسپری می‌زند.

 

داخلی/شب/خانه

مادر با سینی پر از ظرف و لیوان رو به بالکن حرکت می‌کند.

مادر: بچه‌ها بیایید شام

پدر بر سر سفره نشسته.

پدر: دست شما درد نکنه. [سینی را می‌گیرد]

مادر: مینا، سینا، بیایید دیگه! بکشم آقا رضا تا بچه‌ها بیان!

پدر: عجله‌ای نیست، وایسا بچه‌هام بیان! [مینا و سینا به بالکن می‌آیند]

سینا: اومدیم! آخ که گشنم بود. ]شروع به خوردن غذا می‌کند[

] نمایی از خیابان که صدای خنده‌ی خانواده می‌آید که در بالکن با نوری کم در حال خوردن شام هستند[

 

داخلی / شب / داخل اتاق

]مینا و سینا در اتاق با نور مهتاب کمی روشن است خوابیده‌اند و صدای ماشین از بیرون می‌آید[

سینا: مینا، مینا. ]جوابی نمی‌شنود[

سینا: مینا! چرا جواب نمیدی؟!

مینا: میخوام ببینم جواب ندم میگیری بخوابی یا نه بازم میخوای کچلم کنی!

سینا: ول کن بابا این حرفارو! قراره فردا آقا مصطفی منو بکشه!

مینا: چرا؟

سینا: گفته ده دوازده تا فرش باید ببرم بازار فرش فروشا!

مینا: وااای! الهی بمیرم! چیه مگه؟! مفت که نمیخوای ببری، پولشو میبری.

سینا: بدبختی ما رو تو رو خدا، همه خواهر دارن، ما هم خواهر داریم.

مینا: وای وای، تحت تاثیر قرار گرفتم الان، خیلی هم دلت بخواد.

سینا: میخواد دلم میخواد، نخواد چی کنم؟ بگیر بخواب بابا توهم که 24 خوابی.

]پدر و مادر در حال تماشا کردن تلویزیون[

پدر ]در حال خوردن چایی[: چه خبر مرضیه خانم؟؟

مادر ]با اضطراب دارد با انگشتانش بازی می‌کند[: هیچی، سلامتی.

پدر: چیزی شده؟

مادر: چیزی که نه، ولی سید باقر اومده بود اجارشو می‌خواست!

پدر: صبح اومده بودن؟

مادر: بله

پدر: چی کنه، اون بنده خدا هم گرفتاره، خانومش مریضه، دل بسته به این اجاره‌ای که از ما می‌گیره!

مادر: منم گفتم چشم، یکی دو روز دیگه می‌رسونیم دستتون.

پدر: خوب کاری کردی، همین امروز آقا مهندس اومده بود سر ساختمون، یک و دیویست رو کرد یک و پونصد.

مادر: برا چی؟

پدر : هیچی ساختمون 6 روز تحویل رو کرد 3 روز تحویل

مادر: چه جوری میخوای تحویلش بدی آقا رضا؟

پدر: همینو میخواستم با شما مشورت کنم ]سرفه می‌زند[

مادر: نمیدونم.

پدر: من صبح ساعت 8 میرم تا 5 بعدازظهر، شیش روزه ساختمون تحویل داده میشه، ولی اگه صبح ساعت شیش برم تا نزدیکای 9 و 10 شب فکر کنم بتونم تموم کنم.

مادر: چه جوری آقا رضا؟ شما با این وضعیت نمی‌نواتی این جوری کار کنی.

پدر: میدونم، میدونم، ولی راهی نیست!

مادر: من که اصلا موافق نیستم، من حتی با کارت هم موافق نیستم آقا رضا.

پدر: چی کنم مرضیه خانوم؟ زندگی خرج داره ]سرفه می‌کند[ دو تا بچه‌ی نوجوون داریم، غرور دارن، پیش رفقاشون دوست دارن درست بپوشن، بخورن، بگردن، همه که مثل شما بساز نیستن!

مادر: چرا، اگه من بسازم بچه‌هام هم بسازن، خیلی کمتر از شما کمترش که یا گوششون یا انگشتشون رو تو جبهه دادن الان به اسم جانبازی از نبیاد پول میگیرن و از همه‌ی امتیازاتش هم استفاده می‌کنن، اون وقت شما چی؟ اگه تو روز اسپری استفاده نکنی نمی‌تونی درست نفس بکشی.

پدر: بحث قدیما رو تو رو خدا باز نکن مرضیه، هم تو میدونی من واسه چی رفتم هم خودم هم خدام، من واسه پول و امتیاز نرفتم، اصلا اون موقع از این خبرا نبود که، من به خاطر عشقم رفتم، فقط همین! اینقدر زود کم آوردی مرضیه خانم؟

مادر ]با بغض[: نه، کم نیاوردم، با نداری ساختم، با بی‌پولی ساختم، با ریه‌های یادگار جبه ساختم، ولی بدون شما نمي‌تونم بسازم آقا رضا!

پدر: میدونستم از زنی مثل شما کم آوردن بعیده، ما که این همه کار کردیم، این سه روز هم روش، مشکلی پیش نمیاد ایشالا.

]مادر آرام گریه می‌کند] [ پدر تلویزیون نگاه می‌کند[

 

خارجی / روز / حیاط خانه / ادامه‌ی

مینا: کیفتو چرا قایم کردی؟

سینا: دیشب که بهت گفتم، امروز قراره بار ببرم، مدرسه رو پیچوندم، تو برو به مدرسه‌ت برس تا دیرت نشده.

مینا: سینا! جدی جدی میخوای بری؟

سینا: نه پس، شوخی شوخی می‌خوام برم، می‌خوام برم دیگه، چه سوالیه آخه؟ تصمیم‌ رو گرفتم، امسال مامان باید از همه‌ی سال‌ها خوشحال‌تر بشه.

مینا: خوددانی، من که رفتم، خدافظ

سینا: خدافظ!

]مینا و سینا از هم جدا می‌شوند، مینا به سمت دیگر خیابان می‌رود و سینا خیابان را رو به بالا می‌رود[

 

خارجی / روز / مغازه‌ی سمساری

]سینا روی صندلی نشسته و آقا مصطفی با تلفن در حال صحبت کردن است[]بعد از لحظاتی که تلفن آقا مصطفی  تمام می‌شود و تلفن را قطع می‌کند[

مصطفی: خب؟ شما مگه امروز مدرسه نداری؟

سینا ]با استرس[: دارما، ولی ندارم، یعنی امروز داشتما ولی الان ندارم حالا در کل شما کارتون رو بفرما.

مصطفی: ما که نفهمیدیم آخر داری یا نداری ولی امروز کارت خیلی سخته آقا سینا.

سینا ]با اعتماد به نفس[: مشکلی نیست، خودم میدونم.

مصطفی: خب الحمدالله خودت هم که میگی میدونم، بریم سر اصل مطلب، میری سر گذر یه سید علیرضا خیاط هست فرشا رو از اون میگیری میری کجا؟

سینا: کجا؟

مصطفی: بازار فرش فروش‌ها، حجره‌ی کی؟

سینا: حجره‌ی کی؟

مصطفی: حاج اسماعیل قصّاب.

]سینا نیشخندی زیر لب می‌زند[

مصطفی ]با اخم[: چرا میخندی؟

سینا: آخه، ببخشید آقا مصطفی آخه اون خیاطه اون یکی هم قصابه، شما هم که توتون‌چی، هیچکدومتون ربطی به فرش ندارین ولی همتون فرش میفروشید ]با لبخند که گویی فکر میکند این موضوع برای مصطفی جذاب است[ خیلی جالبه؟ نه؟

مصطفی: خب بسه دیگه، نمکاتو بردار جای دیگه بپاش، تا ظهر باید تموم بشه ها، پاشو پاشو.

]مصطفی از پشت میز بیرون می‌آید و سینا را تا در مغازه همراهی می‌کند[

 

خارجی / روز / بازار

]سینا روی یک گاری دستی در حال جابجایی تعدادی فرش است، بعد از دقایقی به یک بازار فرش فروشی قدیمی می‌رسد، از ته بازار با گاری دستی حرکت می‌کند و وارد یکی از مغازه‌ها می‌شود[

سینا: سلام علیکم

فروشنده: بله؟ بفرما

سینا: خسته نباشی، مغازه‌ی حاج اسماعیل قصاب رو میخواستم.

فروشنده: حجره‌ی حاج اسماعیل؟

سینا: بله دیگه.

فروشنده: انتهای بازار دست چپ 7 و 8 حجره می‌ری پایین می‌رسی حجره‌ی اسماعیل، ولی گاری ماری نمی‌ذارن ببری ها!

سینا: پس باید چیکار کنم؟ بارم زیاده!

فروشنده: باید پیاده ببری اون یه تیکه رو دیگه.

سینا: آقا دستت درد نکنه، مرسی.

]سینا از حجره بیرون می‌آید و رو به ته بازار حرکت می‌کند، در انتهای بازار می‌ایستد و یکی از فرش‌ها را به دوش می‌گیرد و حرکت می‌کند، با پرس و جو به حجره‌ی مورد نظر می‌رسد و فرش را دم حجره می‌اندازد[

سینا ]خسته و نفس نفس زنان[: سلام علیکم!

صاحب حجره ] در حال نوشتن چیزی است، به صورت سینا نگاه هم نمیکند[:علیک سلام، آقا سینا؟

سینا: بله خودمم حاجی.

حاجی: 5، 6 تا تا آورد... ]بقیه حرف سینا را قطع می‌کند[

حاجی: سریع باش، باید بری بقیه‌ش رو هم بیاری، تیز باش.

سینا ]با لحظه‌ای مکث سرش را پایین می‌اندازد و با صدای آرام جواب می‌دهد[: بله، چشم

]سینا از حجره خارج می‌شود و حاجی تلفن را برمیدارد و به مصطفی زنگ می‌زند[

حاجی: سلام آقا مصطفی، پسره اومد، پسر خوبیه، چقدر باهاش طی کرده بودی؟ ]لحظه ای مکث[ آهان باشه، پس خودم باهاش حساب می‌کنم، یاعلی، خدافظ شما.

]نمایی از فرش خالی کردن سینا را میبینیم[

 

خارجی / روز / خیابان

]از ته خیابان مینا و دوستش نگار در حال حرف زدن هستند، حرکات نگار نشان می‌دهد در حال تعریف کردن مطلبی برای مینا است[

 

خارجی / روز / حجره

]سینا دم در حجره ایستاده است و صاحب حجره در حال صحبت با تلفن است[

صاحب حجره: باشه، میگم بیاره، باشه، باش ]تلفن را قطع می‌کند[ بفرما داخل.

]سینا وارد حجره می‌شود و روی صندلی می‌نشیند[

حاجی: خسته شدی؟

سینا: ای بگی نگی.

حاجی: خب بریم سر اصل مطلب، آقا مصطفی چقدر باهات طی کرده بود؟؟

سینا: 25 تومن

حاجی: خب این خدمت شما. ]مبلغی پول به سینا می‌دهد[

سینا: دست شما درد نکنه!

حاجی: بشمار کم نباشه ] سینا شروع به شمردن می‌کند[

سینا: پنج تومن اضافیه حاجی. ]اسکناس پنج تومنی را روی میز قرار می‌دهد[

حاجی: اضافه نیست، واسه خودته، پول چاییه، من دیگه وقت ندارم پذیرایی کنم، پولشو میدم، خوبه؟

سینا: چی عرض کنم والا، دست شما درد نکنه، اگه اجازه بدین ما دیگه رفع زحمت کنیم.

حاجی: یه سوال بپرسم ناراحت نمی‌شی؟

سینا: خواهش می‌کنم، بفرما

حاجی: به قیافت نمی‌خوره کارگر باشی، واسه چی کار می‌کنی؟

سینا: درسته کارگر نیستم ولی پولشو احتیاج دارم.

حاجی: خوبه، آفرین، آدم باید واسه چیزی که دوست داره تلاش کنه، کار جوهره‌ی مرده، باریک‌الله، موفق باشی، می‌تونی بری.

سینا : با اجازه ]از حجره خارج می‌شود[

 

خارجی / روز / خیابان

]مینا و نگار در کوچه‌یی در حال قدم زدن وارد پاساژ مجللی می‌شود] [ مینا و نگار مات و مبهوت پاساژ می‌شوند، پاساژ بسیار شیک و مدرن است با ویترین‌های تزئین شده، در هنگام ورود چند زن با لباس فرم یکسان به آنها سلام می‌دهند و خوش‌آمد گویی می‌کنند و مینا و نگار با تعجب جواب آن‌ها را می‌دهند[

 

خارجی / روز / پاساژ / ادامه‌

نگار: مینا برو برای بچه محلاتون تعریف کن کجا آوردمت

مینا: برو بابا، حاضرم قسم بخورم خودتم برا اولین بار اومدی اینجا

نگار: آره، اولین باره اومدم ولی تعریفشو زیاد شنیده بودم ]نگار با تعجب به اطراف نگاه میکند و مینا با آرنج به پهلوی او می‌زند[

مینا: کولی بازی در نیار، آبرومو نبر تو رو خدا

نگار: اِ، ول کن بابا، آووو، اونجا رو باش، چه مانتوهایی زده، مینا بدو بریم اونج ]دست مینا را میگیرد و می‌کشد[]مینا و نگار در حال تماشا کردن مانتوها هستند که یکی از فروشنده‌ها برای راهنمایی به کنار آنها می‌آید[

فروشنده: سلام

مینا و نگار: سلام

فروشنده: چیزی انتخاب کردید؟

مینا: راستش...

نگار ]وسط حرف مینا می‌پدر[: آره یه چند تا مانتو برا دوستم انتخاب کردم، اتاق پرو کجاست؟

فروشنده: بفرمایید راهنماییتون می‌کنم.

] بعد از لحظاتی مینا از اتاق پرو بیرون می‌آید، نگار و فروشنده هم نظر می‌دهند، مینا چندین بار به اتاق پرو می‌رود و مانتوهای متفاوتی را می‌پوشد[

]مینا و نگار پشت پیشخوان ایستاده‌اند[ مینا: دست شما درد نکنه، همینو می‌بریم، چقدر تقدیم کنیم؟

فروشنده: قابل شما رو نداره.

نگار: دست شما درد نکنه، مرسی

فروشنده: 35 هزار تومن، قابل شما رو نداره!

نگار زیاده خانوم.

فروشنده: من که عرض کردم قابل شما رو نداره!

مینا: به مقدار کمتر حساب کنید خب.

فروشنده: منم فروشنده‌ام.

نگار ]خطاب به مینا[: 30 تومن بده به من ]مینا 30 هزار تومن می‌شمارد و به نگار می‌دهد[

نگار: خانوم بفرمایید، خدمت شما.

]پول را به فروشنده می‌دهد و فروشنده شروع به شمردن پول‌ها می‌کند[

فروشنده: این که پنج تومنش کمه!

نگار: اونم تخفیف حساب کنید بماهم بچسبه دیگه.

فروشنده: مبارکتون باشه

نگار و مینا: دست شما درد نکنه، مرسی ]از پاساژ خارج می‌شوند[

 

خارجی / روز / خیابان / ادامه

نگار: مبارکت باشه خانومی، خیلی خوب گرفتیم، برو واسه بچه محلاتون تعریف کن، البته نگی سی خریدیم‌ ها! بگو شصت تومن میگفت ما پنجاه و پنج خریدیم.

مینا: دستت درد نکنه، خیلی قشنگ شد واقعا.

نگار: ما اینیم دیگه، الان کجا بریم؟

مینا: 30 تومن که دادیم به مانتو، 50 تومن واسم مونده. اونم میخوام انگشتر واسه مامانم بگیرم.

نگار: طلا؟! عمرا بتونی طلا بگیری!

مینا: نه بابا، نقره میخوام بگیرم.

نگار: تو این راستا طلافروشی زیاده.بیا بریم ببینیم چی پیدا می‌کنیم.

مینا: طلا که نمیخوام.

نگار: میدونم بابا، بیا بریم اینا بیشترشون نقره هم دارن.

]نگار و مینا در حال قدم زدن در بازار طلافروش‌ها، بعد از لحظاتی وارد یک مغازه می‌شوند[

نگار و مینا: سلام

فروشنده: سلام علیکم، خوش اومدین، بفرمایید.

نگار: لطف می‌کنید اون تخته که انگشتر‌های نقره داره رو بیارید لطفا.

فروشنده: بله حتما ]تخته را از زیر ویترین بیرون می‌آورد[

نگار: دست شما درد نکنه، مرسی

]مینا و نگار شروع به تست کردن انگشترها می‌کنند[

فروشنده: برای خودتون می‌خواین؟

مینا: راستش... ]نگار وسط حرف او می‌پرد[

نگار: نه، واسه خودمون نمی‌خوایم، چند روز دیگه روز مادره، دوستم واسه مادرش می‌خواد.

فروشنده: پس اجازه بدید اون یکی تخته رو هم واستون بیارم، اونم جالبه.

نگار: لطف می‌کنید.

]مینا و نگار در حال صحبت با فروشنده، مینا مبلغی پول به فروشنده می‌دهد و از مغازه خارج می‌شوند[

 

خارجی / روز/ مغازه سمساری

]سینا داخل مغازه آقا مصطفی نشسته است، آقا مصطفی با عینکی روی چشم در حال یادداشت کردن است[

سنا: آقا مصطفی اگه اجازه بدید دیگه برم.

مصطفی: واسا کارت دارم. ]در حال یادداشت کردن][ سینا کلافه می‌شود[

مصطفی ]عینکش را درمی‌آورد[: خب، خسته نباشی. ]از داخل کشو پول درمی‌آورد و به سینا می‌دهد[

سینا: این چیه؟

مصطفی: کاغذ رنگیه! دستمزدته دیگه!

سینا: دستمزد؟! ]سینا نگاهی با تردید به پول‌ها می‌کند[

مصطفی:  ورش دار دیگه...

سینا: حساب شده تو بازار. طرف حساب کرد باهام.

مصطفی ]با لبخندی ملیح[: معلومه که سر سفره‌ی پدر مادرت بزرگ شدی، میدونستم گرفتی قبلا، ببخشیدا میخواستم امتحانت کنم.

سینا ]با پوزخند[: قبول شدم؟

مصطفی: قبول قبول.

سینا: خدا رو شکر، با اجازه ]از جا بلند می‌شود و با مصطفی دست می‌دهد[

مصطفی: خوش اومدی ] سینا از مغازه خارج می‌شود[

 

داخلی / شب / خانه

]پدر، مینا و سینا مشغول تماشای تلویزیون، بعد از لحظاتی مادر با سینی چای از آشپزخانه وارد هال می‌شود[

مادر: اینم چای تازه دم.

پدر: دست شما درد نکنه، بفرما ]مادر کنار پدر می‌نشیند[

سینا: من دیگه رفتم بخوایم، شب خوش!

مادر: به این زودی سیناجان؟ چایی بخور ]مینا و پدر توجهی ندارند و مشغول تماشای تلویزیون هستند[

سینا: مرسی مامان، نمی‌خورم، شب بخیر.

]سینا به اتاق می‌رود[

 

داخلی / شب / اتاق خواب/ ادامه

]سینا لب پنجره ایستاده و به آسمان نگاه می‌کند[

سینا: خدایا! کسی نیست، خودم و خودتیم، یه درخواستی ازت دارم خودمونی، تو که می‌دونی چی می‌خوام بگیرم واسه مامان، شاید زیاد به چشم نیاد ولی خیلی کار راه‌اندزه، خودت یه کاری بکن دل مادرمون رو بتونیم به دست بیاریم، دمت گرم، خیلی باحالی.

]نمایی از خانه که چراغ‌هایش خاموش‌ می‌شوند[

]سینا و مینا هر دو دراز کشیده و خوابیده‌اند[

مینا: سینا، سینا

سینا: چی؟ حالا امشب که ما می‌خوایم بخوابیم تو شروع کردی؟!

مینا: آره، تقصیر منه که به حرفای تو گوش می‌دم، باید مثل خودت باهات رفتار کرد.

سینا: ببخشید، بگو، خسته‌ام به جان تو، بگو.

مینا: امروز رفتیم با نگار به مانتو برا خودم خریدیم.

سینا [با تعجب] : چی؟؟

مینا: مانتو، خانم‌ها معمولا می‌پوشن، چیز عجیبی نیست.

سینا: اونو که می‌دونم بابا، حالا شیرین شدی واسه من، منظورم اینه که پولتو چرا خرج کردی؟؟

مینا: نه، هدیه‌ام واسه مامان گرفتم.

سینا [با صدای بلند] : چی؟ چی گرفتی؟

مینا: هیسسس! بماند! خودت میفهمی، ولی میتونم مانتوم رو بهت نشون بدم.

سینا: سلیقه‌ی اون رفیقت که باشه باس بریزی سطل آشغال.

مینا: نه‌خیر، سلیقه‌ی خودمه.

سینا: اونم زیاد فرق نمیکنه.

مینا: خیلی بی‌جنبه‌ایی، تقصیر منه که این حرفا رو به تو میزنم، تو چه می‌فهمی اصلا.

سینا: باشه ببخشید، اصن، پاشو بپوش، لوس نکن خودتو.

مینا: حرف نزن بگیر بخواب

سینا: جون مامان پاشو، پاشو دیگه، لوس نکن خودتو.

[مینا از جا بلند می‌شود و چراغ را روشن می‌کند، از داخل کمد مانتو را درمی‌آورد و می‌پوشد]

مینا [با ذوق و شوق]: چطوره؟

سینا: چی بگم والا، بد نیست

مینا: بد نیست؟؟ عالیه

سینا: حتما میگی عالیه، عالیه دیگه!

مینا: برو بابا تو اصلا سلیقه نداری، اومدم با کی دارم مشورت می‌کنم!!؟

سینا: من چه بدونم آخه! من اصلا از لباس زنونه سر در نمیارم!

مینا: دخترونه!

 

داخلی/روز/خانه

[مادر و پدر در حال صبحانه خوردن هستند]

پدر: مرضیه خانم؟ [یک مقدار چایی می‌خورد] من این یکی دو روز یکم زودتر می‌رم، یه خورده‌ هم دیرتر میام، گفتم نگران نشی یه موقع.

مادر: مواظب خودت باش آقا رضا، من که راضی نیستم به خاطر ما اینقدر سختی بکشی!

پدر: می‌دونم، شما این قدر سنگ دل نیستی، یکی دو روز بیشتر نیست، تموم میشه، نگران نباش.

مادر: شما صلاح خودتو بهتر می‌دونی، خود دانی.

پدر: خب دیگه دست شما درد نکنه، بچه‌هارم یواش یواش بیدار کن صبحونشونو بخورن برن مدرسه دیرشون نشه یه وقت.

از سر سفره بلند می‌شود پیراهن تن می‌کند و ظرف غذا را برمی‌دارد و از خانه خارج می‌شود.

 

داخلی/روز/اتاق خواب /ادامه

نمایی از خانه‌ی قدیمی خانواده

مینا: سینا!‍ پاشو دیر شد، پاشو سینا

سینا هنوز از خواب بلند نشده است. مینا شروع به جمع کردن رخت‌خواب خودش می‌کند. مینا با پا سینا را تکان می‌دهد.

مینا: سینا پاشو توروخدا، دیره، باشه، من رفتم اصن.

مینا از اتاق خارج می‌شود و سینا تازه پتو را کنار می‌زند و از جا بلند می‌شود.

نمایی از پشت پنجره‌ی بالکن، مادر و سینا و مینا درحال صبحانه خوردن هستند.

 

داخلی/روز/خانه‌ی نیمه‌کاره

آقا رضا درحال درست کردن رنگ است و با خودش آواز می‌خواند و هر از گاهی سرفه می‌زند.

آقای مهندس و همسرش وارد خانه می‌شوند.

مهندس: سلام علیکم آقا رضای گل، خسته‌ی کار نباشی

رضا [از پله‌ها پایین می‌آید]: سلام علیکم آقای مهندس، احوال شما؟

مهندس: خانم بفرما [همسر مهندس وارد خانه می‌شود، خانه را نگاه می‌کند]

آقا رضا: سلام علیکم خانم مهندس، خوش آمدید.

خانم مهندس: سلام،  خسته نباشید.

مهندس: خانم اینم خونه، یه نگاهی بنداز دو و برشو قشنگ، اتاق خواب، آشپزخانه، حموم و دستشویی، یه نگاه کن اگه کم و کسری داره به آقا رضا بگیم کارش رو درست کنه.

خانم مهندس: با اجازه.

رضا: خواهش می‌کنم، بفرمایید.

خانم مهندس به داخل آشپزخانه می‌رود.

مهندس [آهسته می‌گوید]: آقا رضا حله دیگه؟ کار تمومه؟

رضا: آره، خیالت راحت باشه، تمومه، اینجارم تا شب تموم می‌کنم.

مهندس: خیلی آقایی، دمت گرم.

رضا: خواهش می‌کنم، وظیفس.

مهندس: طبقه پایین تمومه دیگه، تکمیل؟

رضا: بله، طبقه پایین که تکمیل تکمیله

مهندس: خوبه، زیادم به خودت فشار نیار، طبقه پایین تکمیل باشه کفایت می‌کنه، حالا انجارم یکی دو روز تأخیر داشته باشه مشکل نداره.

زن مهندس وارد سالن می شود.

خانم مهندس: دست شما درد نکنه آقا رضا، خیلی خوب شده، جداً خسته نباشید.

رضا: خواهش می‌کنم خانم، انجام وظیفس، کاری نکردیم.

مهندس‌: آقا رضا با اجازت ما میریم پایین یه نگاه بندازیم، [خطاب به همسرش] ها؟

رضا: خواهش می‌کنم، صاحب اختیارید.

مهندس: پس فعلاً

خانم مهندس: خدا نگه دار

رضا: به سلامت

مهندس و زنش از خانه خارج می‌شوند، وارد راهرو می شوند و با هم پچ‌پچ کنان چند پله را پایین می‌روند که صدای زمین خوردن رضا و آه او بگوش آنها می‌رسد، با هول و هراس وارد خانه می‌شوند و رضا را نقش بر زمین شده می‌بینند. خانم مهندس جیغ کوتاهی می‌کشد.

مهندس [بالای سر رضا]: یا امام هشتم، چی شد آقا رضا، آقا رضا پاشو، پاشو تورو خدا، خانم زنگ بزن اورژانس

زن مهندس سریع اوراژانس را می‌گیرد.

خانم مهندس: الو اورژانس؟ کمک کنیـ...

صدا آرام آرام قطع می‌شود و صحنه تاریک می‌شود.

 

خارجی/روز/بیمارستان

آقا رضا روی برانکارد خوابیده و چند پرستار با عجله او را در راهرو انتقال می‌دهند، مهندس و همسرش هم با استرس همراه با آقا رضا حرکت می‌کنند.

مهندس درحال صحبت کردن با دکتر در قسمت پرستاری و در گوشه‌ای هم خانم مهندس روی صندلی نشسته است.

آقای مهندس [خطاب به دکتر]: دست شما درد نکنه، مرسی

خانم مهندس: چی شده؟

مهندس: چیز خاصی نیست!

خانم مهندس: چی چیو چیز خاصی نیست، اتفاقی واسش نیفتاده که برای ما هم دردسر بشه؟

مهندس: نه مشکلی نیست، دکترش گفت یه مقدار فشارش افتاده، شما یه چند دقیقه بشین اینجا من برم زنگ بزنم زن و بچه‌هاش بیان ما هم بریم.

خانم مهندس: باشه، برو

 

خارجی/روز/حیاط بیمارستان /ادامه

مهندس با تلفن همراه صحبت می‌کند: الو، سلام علیک، خانم معتمدی، حال شما؟ خوب هستید، فرجی هستم، صاحب کار آقا رضا، بله بله درسته، حال شما خوبه؟ ... [مهندس درحال صحبت کردن با تلفن]

 

داخلی/روز/خانه

سینا درحیاط را باز می‌کند و وارد خانه می‌شود ولی در را پشت سرش نمی‌بندد، کیف مدرسه هم در دست راستش است، از پله‌های آهنی بالا می‌آید، در بالکن کفش‌هایش را درمی‌آورد و وارد خانه می‌شود.

سینا [باتعجب]: سلام

مادر [با لباس بیرون نشسته است و با یک تسبیح مشغول صلوات فرستادن است]: سلام مادر [بااسترس] خسته نباشی.

سینا: چی شده؟ چرا لباس بیرون پوشیدی مامان؟

مادر [بااسترس]: چیزی نشده، مینا کو؟

سینا: دم دره، الان میاد بالا، چی شده مامان؟ دارم می‌ترسم خداشاهده، اینجور که شما صلوات می‌فرستی حاضرم قسم بخورم یه چیزی شده.

صدای بسته شدن درحیاط می‌آید، سینا برمی‌گردد و به حیاط نگاه می‌کند، مینا از پله‌ها بالا می‌آید و وارد خانه می شود.

سینا: اینم مینا، بگو مامان.

مینا: سلام

مادر: سلام مادر جان

مینا [زیرلب خطاب به سینا]: چیزی شده؟

سینا [بااشاره سر]: نمیدونم.

مادر: نگران نباشید، چیز خاصی‌ام نشده ولی... نیم ساعت پیش از بیمارستان زنگ زدن گفتن باباتون یه مقدار حالش بهم خورده.

مینا به دیوار تکیه می‌دهد و لیز می‌خوزد و روی زمین می‌نشیند، سینا آرام دستش را روی چشمهایش می‌گذارد.

سینا: یا ابلفضل، خدا به خیر کنه. [کیف از دستش می‌افتد] مامان پاشو بریم بیمارستان، سریع، پاشو مینا.

مادر از جایش بلند می‌شود و چادر به سر می‌کند.

مادر: بریم مادر

 

داخلی/روز/خانه/ ادامه

مادر، سینا و مینا از خانه خارج می‌شوند و به آن سوی خیابان می‌روند و سوار تاکسی می‌شوند.

 

خارجی/روز/بیمارستان

سینا، مادر و مینا سراسیمه ارد حیاط یمارستان می‌شوند و باعجله راه می‌روند و وارد ساختمان بیمارستان می‌شوند و به قسمت پرستاری می‌روند.

مادر: سلام، خسته نباشید.

پرستار [سرش پایین است]: زنده باشید، بفرمایید.

مادر: اتاق رضا معتمدی رو میخواستم.

پرستار [نگاهی به لیست می‌انداز]: 209 ته راهرو.

مادر: مرسی

مادر و مسینا سراسیمه به ته راهرو می‌روند، ته راهرو مهندس و زنش نیز دیده می‌شوند.

سینا [در قسمت پرستاری مانده است]: خانم ببخشید.

پرستار: بفرمایید.

سینا: خانم عذر میخوام میشه یه لحظه سرتون رو بگیرید بالا؟

پرستار [سرش را بالا می‌آورد]: بفرما

سینا: ببخشید اینطوری حرف زدم‌ها، آخه سوالم خیلی مهمه.

پرستار: خواهش میکنم، بفرمایید.

سینا: وضعیت آقای معتمدی چطوره؟ پدرم هستند.

پرستار: طوریش نیست، همین چند دقیقه پیش یه آقای داشتن با دکترش صحبت می‌کردن، دکترش هم گفتن چیز خاصی نیست، سرمش هم که تموم شد مرخصه، میتونید ببرید.

سینا: جدی میگی خانم؟

پرستار [با پوزخند]: با شما شوخی دارم؟

سینا: نه نه، عذر میخوام، خیلی لطف کردید، خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

سینا به سمت اتاق پدر می‌رود، ابتدا با آقای مهندس و خانومش صحبت می‌کند سپس وارد اتاق می‌شود.

سینا [با لحن شوخی]: سلام علیکم، حاجی تو که ما رو دق مرگ کردی بابا. [پدر را بغل می‌کند]

پدر [بالبخند]: نه اینکه توام خیلی دق شدی.

سینا: زیاد جدی نگیر بابا [پدر و سینا هر دو می‌خندند و مادر و مینا لبخند می‌زنند]

مهندس و همسرش وارد اتاق می‌شوند.

مهندس: خب، الحمدالله آقا رضا اینم خانواده‌ات. دیگه اگه اجازه بدید ما هم مرخص بشیم.

پدر: آقا مهندس خیلی شرمنده‌ی شما شدیم بخدا.

مهندس: اختیار دارید، دشمنتون شرمنده، این حرفا چیه؟

مادر:‌آره بخدا، شمارم اسیر کردیم آقا مهندس

مهندس:این چه حرفیه‌ بابا، اختیار دارید، وظیفمون بوده دیگه، کاری نکردیم که. [خطاب به پدر] آقا رضا من تسویه حساب کردم، سرم که تموم شد لباساتون رو عوض کنید ایشالا راه بیفتید برید خونه.

پدر: شما چرا آقای مهندس؟ این چه کاری بود کردید؟ شمرنده می‌کنید

مهندس: اختیار دارید بابا، شما سر کار این مشکل برتون بوجود اومد، درسته؟ (پدر با سر تأیید می‌کند) تموم شد رفت.

مادر: خیلی ما رو شرمنده کردید آقای مهندس، بازم تشکر.

مهندس: خواهش می‌کنم، اگه اجازه بدید ما دیگه بریم.

مادر و پدر: خواهش می‌کنم، لطف کردید، خداحافظ شما.

همسر مهندس: با اجازه، خدانگه‌دار، ایشالا زودتر بهبودی‌تون رو بدست بیارید.

مهندس و همسرش شروع به رفتن می‌کنند که ناگهان مهندس برمی‌گردد، گویی که چیزی یادش رفته.

مهندس: آهان، راستی آقا رضا اصلاً فکر کار نباش ها، فقط الان استراحت کن و برو گشت و گذار ایشالا 5 ، 6 روز دیگه میای دوباره مشغول می‌شی، بااجازه، خداحافظ شما.

سینا: بابا صاحب کارت بود؟

پدر: آره

سینا: عجب صاحب کاری داری آقای معتمدی، خداوکیلی شاگردی چیزی خواستد ما هستیما، البته با اجازه خانم معتمدی. [پدر و سینا می‌خندند]

مادر: خب سینا جان شما با مینا برگردید خونه، خونه رو آب و جارو کنید، یه جا واسه باباتون هم آمده کنید تا ما برسیم.

پدر: چی چی رو جا آماده کنید؟ ترکش که نخوردم، سرم گیج رفته که اونم خوب شد، چیز دیگه که نشده. مادر: شما برین مادر

سینا و مینا: خداحافظ

مینا و سینا از ته راهرو درحال خروج از اتاق.

 

داخلی/روز/خانه

مینا و سینا وارد حیاط خانه می‌شوند. از پله‌های آهنی بالا می‌آیند و وارد خانه می‌شوند.

مینا پارچ آب را پر می‌کند و آن را داخل سماو می‌ریزد و سپس روی میز را دستمال می‌کشد. سینا هم فقط می‌نشیند روی زمین.

مینا: سینا پاشو کمک دیگه، یه وقت کار نکنی خسته بشیا.

سینا غرزنان پا می‌شود و می‌رود حیاط را جارو می‌کند. مینا شروع به جاروبرقی کشیدن خانه می‌کند. سپس به طرف یخچال می‌رود و میوه بیرون می‌آورد و در داخل سینک ظرفشویی میریزد. سینا به داخل خانه می آید و چایی دم می‌کند.

سینا و مینا تلویزیون تماشا می‌کنند که صدای زنگ درمی‌آید.

سینا: مینا خاموشش کن.

مینا تلویزیون را خاموش می‌‌کند و سینا دوان دوان به حیاط می‌رود تا در را باز کند. مینا از پشت پنجره به حیاط نگاه می‌کند، مادر و پدر پشت در هستند، وارد حیاط می‌شوند و به همراه سینا از پله‌ها بالا می‌آیند تا وارد خانه شوند.

 

داخلی/شب/خانه

پدر روی رخت‌خواب نشسته است و مادر روی مبل، هر دو درحال چایی خوردن هستند.

پدر: خب مرضیه خانم تعریف کن ببینم چه خبر؟

مادر: هیچی والا، سلامتی شما، دعا گوییم، امروز که شما ما رو از نگرانی کشتی آقا رضا.

پدر: دیگه شما خجالتمون نده خانم

مادر: خواهش می‌کنم، این حرفا چیه؟ شما و خجالت؟ [هر دو می‌خندند]

 

داخلی/ شب/اتاق خواب / ادامه

سینا: مینا!

مینا: چی؟

سینا: خوبه بیداری.

مینا: آخه فردا جمعست

سینا: روز مادرم هست.

مینا: می‌دونم، بیشتر استرس اونو دارم، استرس همراه با هیجان!

سینا: استرس نداره که، هدیه‌هامونو رو می‌دیم مامانم از هدیه من خوشش می‌آد و خوشحال میشه.

مینا: آره ارواح عمه‌ات.

سینا: آدم با مرده شوخی نمیکنه!

مینا: هدیه‌ها رو کی بدیم؟

سینا: هر وقت من گفتم.

مینا: وا؟ چرا تو؟

سینا: آخه هدیه‌ی من به زمان بستگی داره، باید تو زمان خاصی داده بشه.

مینا: به جهنم، هر وقت تو بگی.

سینا: تشکر می‌کنم ازت خواهر خوب و مهربانم

مینا: کم حرف بزن، شب خوش.

 

داخلی/روز/خانه

سینا از خواب بلند می‌شود، به ساعتش نگاه می‌کند و پتو را کنار می‌زند.

سینا درحال شستن دست و صورتش و مسواک زدن

سینا از دستشویی بیرون می‌آید، مادر در آشپزخانه درحال شستن کف آشپزخانه با کهنه‌ی لباس چرک است، خستگی در صورت مادر موج می‌زند.

سینا [کنار در آشپزخانه]: صبح به خیر

مادر: ظهر بخیر مادر جان

سینا: جمعست دیگه، بابا کو؟ مگه قرار نبود استراحت کنه؟

مادر: نمی‌دونم والا، گفت نمیتونم تو رخت‌خواب بند بشم رفت نون تازه بگیره.

سینا: من می‌رم مینا رو بیدار کنم.

نگاه سینا به دستان مادر و کهنه و لباس کف شور میخ‌کوب می‌شود.

مادر: برو دیگه

سینا: ها، باشه

سینا به داخل اتاق می‌آید.

سینا: مینا، پاشو پاشو الان وقتشه، تو رو خدا سریع، زودباش، پاشو ظهره.

مینا: اسم من زهره نیست، بابا جمعست امروز بذار بخوابیم، برو سینا.

سینا: من میخوام هدیمو بدم، اگه میخوای هیدتو بدی پاشو.

مینا: بابا صبح کله سحر هدیه‌ی چی؟ بذار شب بدیم یه جشن کوچولو هم برگزار کنیم.

سینا: هزار دفعه بهت گفتم هدیه‌ی من باید تو زمان خاص داده بشه، الانم وقتشه

مینا: تو که کشتی ما رو با این کارات، برو الان میام، برو.

سینا: مینا تو رو خدا نخوابی‌ها، پاشو بیا.

مینا: باشه برو

خارجی/روز/خیابان

پدر با مقداری نان در خیابان درحال راه رفتن است.

 

داخلی/روز/خانه

مینا از اتاق خواب خارج می‌شود و به دم در آشپزخانه می‌رسد، مادر و سینا ساکت و بدون حرف به یکدیگر تماشا می‌کنند و مات یکدیگر شده‌اند، در چهره‌ی سینا لبخندی دیده می‌شود. مینا با تعجب نگاه می‌کند]

مادر به زیر گریه می‌زندع سینا هیچی نمی‌گوید و لبخند روی صورتش محو می‌شود وماتش می‌برد. صورتش خسته می‌شود و قطره‌ای اشک از چشمانش می‌چکد، سریع به بیرون می‌دود. انگار پشت سر سینا سینا ایستاده و نگاهی به سطل و طی زمین‌شویی می‌اندازد.

مادر: چیه؟ تو چی می‌خوای؟

مینا: هیچی

مینا هم به بیرون می‌دود.

 

داخلی/روز/حیاط خانه /ادامه

سینا روی پله‌ها نشسته است، مینا از داخل خانه می‌آید و یکی دو پله بالاتر از سینا می‌نشیند.

مینا: تو باید توضیح بدی هدیه تو واسه چی گرفتی،‌ آخه مامان که نمیدونه منظورت از این هدیه چیه، ها؟ می‌دونه؟ نمیدونه دیگه.

سینا: مینا پاشو برو تو حال و حوصلتو ندارم.

مینا: باشه، هر چی تو بگی، می‌رم ولی...

صدای باز شدن درحیاط می‌آید، پدر با تعدادی نان وارد حیاط می‌شود و از نشستن بچه‌ها روی پله متعجب می‌شود.

پدر: سلام، چی شده؟ غم‌باد گرفتید؟

مینا، سینا: سلام

مینا: مامان از دست سینا یه مقدار ناراحت شده، آخه...

پدر به مینا اشاره می‌کند دیگه ادامه ندهد.

پدر: سینا جان، بابا، چی شده؟

سینا: هیچی بابا، ولش کن.

پدر: نمیشه که آخه، باید توضیح بدی تا حلش کنیم مشکل رو.

پدر رو پله کنار سینا می‌نشیند.

سینا: من واسه روز مادر برای مامان طی و سطل خریدم تا دیگه مجبور نباشه خم بشه با اون دستمال چرک کف آشپزخونه رو تمیز کنه ولی مامان نمیدونم چی فکر کرد از دستم عصبانی شد.

پدر: خب این که مشکلی نیست، پاشو تا سوءتفاهم رو برطرف کنیم، پاشو.

 

داخلی/روز/آشپزخانه/ ادامه

پدر، مینا و سینا هر سه در چارچوب در آشپزخانه ایستاده‌اند، مادر حال دستمال کشیدن زمین است. مادر به بودن آنها بی‌توجهی می‌کند، گویی که اصلاً آنجا نیستند.

پدر: سلام مرضیه خانم، خسته نباشی.

مادر: سلام، ممنون [خطاب به مینا و سینا] چرا منو اینجوری نگاه میکنید، برید بشینید الان صبحانه میارم.

پدر: کی از شما صبحونه خواست؟ مرضیه خانم شما بجای اینکه این همه خودتو خسته کنی، دوزانو رو زمین بشینی، به پاهاتون فشار بیاد با اون دستمال چرک و کثیف دستاتونم داغون کنید هی از این ور بسابید به او نور.... آها آه [طی را در دست می‌گیرد، شروع به تمیز کردن آشپزخانه می‌کند] با این طی و سطل زمین شویی دیگه لازم نیست اینقدر خودتو خسته کنی خانم، کارت خیلی راحت‌تر می‌شه. دوماً شما فکر کردی که چی؟ سینا اینو واسه شما گرفته؟ نه خیر، سینا اینو گرفته بگه مادر من، شما که این همه زحمت می‌کشی صبح تا شب در حال تمیز کردن خونه زندگی هستی، می‌خوام کمکت کنم، می‌خوام دستات دیگه کثیف نشه، می‌خوام دیگه از این به بعد پاهات درد نگیره. زود قضاوت کردی مرضیه خانم، زود قضاوت کردی، باید اجازه می‌دادی سینا هم حرفشو بزنه، مگه نه مرضیه خانم؟

مادر نگاهی مهربان با لبخندی ملیح به سینا می‌اندازد، صورت خسته‌ی سینا شاد می‌شود.

مادر: ببخش آقا سینا و دستت درد نکنه.

سینا: خواهش میکنم بابا، این حرفا کدومه

پدر: خب نگار خانم هدیه ی شما چیه؟

صورت سینا باز هم مضطرب می‌شود، مینا با دست‌پاچگی در فکر است که چه حرفی بزند سینا باز هم ناراحت نشود.

مینا [هدیه‌ای را که کادو کرده است را در دست می‌فشارد و داخل جیبش می‌گذارد]: با هم خریدیم دیگه، نصف پولشو من دادم.

مادر: دست جفتتون درد نکنه.

زیر صدا: صدای آواز خواندن سینا که بعد از لحظاتی او را روی بالکن می‌بینیم.

 

داخلی/روز/خانه

پدر با کت و شلواری زیبا روی مبل نشسته است، مادر هم با چادر مشکی از اتاق خارج می‌شود.

پدر: بچه‌ها بجنبید کار داریما.

 

داخلی/روز/داخل اتاق/ ادامه

سینا درحال بستن دکمه‌های لباسش، مینا درحال مرتب کردن مانتواش است.

سینا: آبجی؟

مین: بله داداش بزرگه

سینا: تو بزرگی، نه من، همه جوره بزرگتر از منی، خیلی بامعرفتی، خیییلییی 

مینا: اختیار درای، درس پس میدم استاد. [هر دو می‌خندند واز اتاق خارج می‌شوند، همه‌ی خانواده از پله‌ها پاییین می‌آیند و از در حیاط خارج می‌شوند].

 

خارجی/روز/خیابان

همه‌ی خانواده سوار تاکسی شده‌اند، پدر جلو، مادر و بچه‌ها عقب.

سینا: بابا!

پدر: بله؟

سینا: کجا داریم میریم؟

پدر: جای بدی نیست.

سینا: اونکه صددرصد، شما که ما رو جای بدی نمیبری

پدر: داریم میریم پیش رفقای من

سینا: من میشناسمشون؟

پدر: صبر کن، میرسیم، خودت میبینی [آهی میکشد] همه باید بشناسنشون، نه تو، نه من، همه!

سینا شیشه‌ی ماشین را پایین می‌دهد، بعد از لحظاتی نقس عمیق می کشد و خدا را شکر می‌کند.

مینا شیشه‌ی سمت خودش را پایین می‌دهد و نفس عمیقی می‌کشد و خدا را با سر شکر می‌کند.

مادر در بین بچه‌ها نشسته است، نگاهی به پدر و بعد به بچه‌ها می‌اندازد.

 

خارجی/روز/مزار شهدا / ادامه

خانواده وارد مزار شهدا می‌شوند، در بین مزارها چرخ می‌زنند، بعضی از مزارها را می‌شونرند، بعد سر مزار شهدای گمنام می‌روند و روی آنها هم آب می‌ریزند.

 

خارجی/روز/مزار شهید نیکبخت / ادامه

پدر شروع به شستن مزار شهید می‌کند، بعد از شستن شروع به تعریف می‌کند.

پدر: این بنده خدا رفیقم بود، تک پسر بود ولی خیلی بچه باصفایی بود، بچه ها هر یکی دو هفته یکبار می‌رفتن به خانوادشون سر میزدند ولی این محمد هر سه چهار ماه یکبار می‌رفت، حتی یادمه یه دفعه هشت ماه نرفته بود به خانواده‌ش سر بزنه، یه دفع بهش گفتم ممد تو چرا اینقدر دیر به دیر می‌ری خونتون؟ تو که تک‌پسری، مادرت بنده خدا چشم به راهه تو بری ببینت. برام خیلی سوال شده بود. برگشت گفت: آقا رضا، نگاه مادر سنگ رو ذوب می‌کنه ولی جبهه کوه رو آب میکنه، وقتی برمیگردم خونه مادرم خوشحال میشه ولی موقعی که میخوام برگردم مادرم گریه میکنه، از همین می‌ترسم، از اینکه نکنه گریه‌های مادرم ایمانم رو ضعیف کنه، اعتقادم رو ضعیف کنه، که نکنه از جبهه جا بمونم، رفقام برم، اون وقت من خانواده‌م بگم و بخندم. آخرم رفت، نموند. مال این دنیا نبود.

سینا: چجوری شهید شد بابا؟

پدر: شهادتشم عجیب بود. نمی‌دونم چرا [با بغض] توی حمله اینقدر با آرپی‌جی تانکار عراقی رو زد که گوشش خون‌ریزی کرد [گریه و سرفه می‌کند] منم دوییدم پیشش هی داد زدم ممد ممد، ولی جواب نداد، همون جا هم شهید شد [پدر اشکهایش را پاک می‌کند]

مادر: آقا رضا فک کنم حالتون دیگه داره بد میشه، اگه موافق باشین بریم دیگه.

پدر [سرفه می‌زند]: مرضیه خانم آدم تا وقتی پیش ایناست حالش خراب نمی‌شه، پاشید بریم.

[خانواده از سر مزار شهید بلند می‌شوند و از مزار خارج می‌شوند]

 

خارجی / روز

[همه‌ی خانواده داخل ماشین نشسته‌اند] [ماشین از مناظر طبیعی زیبایی عبور می‌کند و در محلی می‌ایستد و خانواده پیاده می‌شوند] [اعضای خانواده با بگو و بخند در حال تماشا کردن مناظر و زیبایی‌های آنجا هستند]

 

خارجی / شب / رستوران/ ادامه

[خانواده بر سر میزی نشسته‌اند، گارسون به سر میز آنها می‌آید]

گارسون: قربان بفرمایید اگه انتخاب کردید.

پدر: من که جوجه می‌خورم

مادر: منم جوجه می‌خورم، مرسی

سینا: با اجازه‌ی پدر مادرم من برگ می‌خورم با ماست موسیر

مینا: منم برگ می‌خورم

پدر: نوشابه و سالاد و ازین حرفام بیار دیگه، دست شما درد نکنه. [گارسون از سر میز می‌رود]

پدر: ما که امسال نتونستیم هدیه واسه مادرتون بگیریم، ولی امیدوارم این شام رو به عنوان یک هدیه‌ی ناقابل از ما قبول کنید بانوی گرامی، قبول می‌کنید؟

ماد: با کمال میل عالی‌جناب، سلامتی شما بزرگترین هدیه‌ست. [همه اعضای خانواده لبخند به لب دارند و بگو و بخند دارند]

 

داخلی / شب / خانه (سکانس پایانی)

[خانواده با خستگی وارد خانه می‌شوند و چراغ‌ها را روشن‌ می‌کنند]

سینا: شب بخیر، ما که رفتیم بخوابیم

مینا: شب بخیر. [هر دو وارد اتاق خواب می‌شوند ولی مادر و پدر هنوز در سالن پذیرایی‌ هستند]

مادر: آقا رضا خیلی خوش گذشت، بچه‌هارم خیلی خوشحال شدن، دست شما درد نکنه.

پدر: تا باشه از این خستگی‌ها، پاشو خانم، پاشو ما هم بریم بگیریم بخوابیم.

 

داخلی / شب / اتاق خواب

[سینا لب پنجره ایستاده است]

مینا: سینا بیا بگیر بخواب دیگه، فردا مگه مدرسه نداری تو؟

سینا: چرا دارم. [به فکر فرو می‌رود و بعد از لحظاتی] می‌دونی؟ امروز بهترین روز زندگی‌ام بود!

مینا: چطور مگه؟

سینا: زود قضاوت نکردن رو از مامان یاد گرفتم، معرفت رو از تو یاد گرفتم، گذشتن از همه‌ی خوشی‌هارو از رفیق بابا، همه‌ی خوبی‌ها رو هم از خانواده‌م. جالبه نه؟! همه‌ی این اتفاقا تو یه روز، خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

[از پنجره فاصله می‌گیرد و پرده را می‌اندازد و با صدای کلید برق صفحه تاریک می‌شود].

 

* براساس داستان «هدیه ناتمام» اثر رابت زاکس


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال