Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  07:54 صبح ۱۳۹۲/۶/۶
تعداد بازدید  :  559
Print
   
بیست بدون آفرین

بیست بدون آفرین

                                                           بیست بدون آفرین

سحر عزیزی خواه

 

همیشه وقتی بیست می گرفتم عادت داشتم مسیر مدرسه تا خانه را می دویدم. قدم هایم را بزرگتر برمی داشتم. از کوچه هایی که به خانه نزدیکتر بود می آمدم.

در را باز می کردم و صدای تو را می شنیدم که می گفتی: علی جان... تویی بابا؟

کفش هایم را در می آوردم و می گفتم: سلام.

دفترم را بیرون می آوردم و به تو نشان می دادم و می گفتم: امروز باز امتحان داشتیم بچه ها می گفتن خیلی سخته اما من بیست گرفتم.

تو لبخند می زدی و دستی به سر و صورتم می کشیدی و می گفتی: آفرین بابا انشاءالله همیشه موفق باشی.

امروز هم امتحان داشتیم. بیست گرفتم. وقتی از مدرسه تعطیل شدیم بچه ها مسخره ام می کردن و می گفتن: اینو نگاه، انگاری خیلی عجله داره که نمره بیستش vو به بابای کورش نشون بده. اما من اصلا ناراحت نشدم و مثل همیشه برای رسیدن به خانه عجله کردم. از همان کوچه ها که برای من کوچه های بیست بود با قدم های بزرگ گذشتم. در بین راه شروع کردم به خواندن: باز باران با ترانه- با گهرهای فراوان- می خورد بر بام خانه- یادم آرد روز باران

پارچه مشکی زده بودن اما چرا در خانه ما. قلبم تند تند می زد. نفهمیدم چه طور اما حالا با ورقه امتحانم اینجام کنار قبر تو. این اولین باره که تو به خاطر نمره بیستم تو سرم دست نمی کشی و نمی گی: آفرین


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال