Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:52 صبح ۱۳۹۲/۳/۲۸
تعداد بازدید  :  593
Print
   
افق از سمت ما

طیببه حمیدی نور

 

وارد اتاق شدم. مادر بي رمق افتاده بود توي رختخواب. اتاق بوي دم كرده عرق بيمار مادر و بوي چرك مي داد. كيسه داروها را ول كردم گوشه لحاف مادر و خودم بالاي سرش بي حال افتادم. مادر از صداي خش خش كيسه داروها چشم باز كرد. خواب نبود، گفت: «پس كجا ماندي؟ سردرد امانم را بريد!» با حرص گفتم: «من بايد از اين داروخانه به آن داروخانه ويلان مي شدم؟ پس اين گردن كلفتت چيكاره اس؟ كجاس؟» مادر نشست توي رختخوابش و كيسه داروها را زير و رو كرد: «بدبخت از سر كار آمده، خوابيده.» بلند شدم، مانتو و مقنعه ام را كندم و پرت كردم گوشه اتاق، پرسيدم: «بابا هنوز نيامده؟ مظفري گفت شب مياد در خانه ها!» مادر دو تا كدئين انداخت توي دهانش و گفت: «بذار بياد ببينم مي خواد چه غلطي بكنه!» و اشاره كرد به دهانش: «آب.»

از اتاق رفتم  بيرون. در اتاق رضا را به كوب باز كردم. تا كله رفته بود زير لحاف. ايستادم دست به كمر. رضا فقط در رختخواب پهلو به پهلو شد. دوباره در را به ضرب بستم و رفتم آشپزخانه. ليوان را تا نصفه از آب شير پر كردم. نور چراغ ماشيني افتاد توي آشپزخانه. پنجره را باز كردم و كوچه را نگاه كردم. پرايد سفيدي جلوي در خانه مان نگه داشت. گفتم: «حتما مظفري است.» چند نفر زن و مرد و بچه پياده شدند و زنگ خانه بغلي را زدند. نفس راحتي كشيدم. دلم ضعف رفت. به ساعت نگاه كردم. از نه گذشته بود. قابلمه ناهار ظهر هنوز روي اجاق بود. ته ديگ زخمي شده برنج. كار اميرحسين بود. حتما عصر گرسنه اش شده و با قاشق افتاده به جان ته ديگ. يادم افتاد اميرحسين خانه نيست. دلم شور زد. ليوان آب را برداشتم و رفتم سراغ مادر. مادر خوابش برده بود و يكي از كدئين ها از گوشه دهان باز مانده اش به همراه آب سفيدي بيرون آمده بود. رفتم طرفش. چشمانش را باز كرد، گفت: «رفتي آب بسازي؟!» ليوان را از دستم گرفت، قرص بيرون آمده را با انگشت داد تو و آب را سر كشيد. گفتم: «اميرحسين كجاست؟» گفت: «مسجد.» گفتم:«مسجد تا حالا؟!»

كليد توي قفل در خانه چرخيد. بابا و اميرحسين آمدند. اميرحسين بي سلام رفت سراغ كنترل تلويزيون. سر به زير انداخته بود و احساس كردم كه صورتش ورم كرده است. پرسيدم: «كجا بودي؟» گفت: «مسجد.» گفتم: «مسجد تا حالا طول مي كشه؟» گفت: «بعد از نماز زيارت عاشورا خواندند.» و دراز كشيد پاي تلويزيون و كانال ها را بي هدف چرخاند.

صداي شلپ و شلوپ بابا از توالت شنيده مي شد. فين كردن دماغش و بعد هم اخ و تف. قبل ترها بابا كه مي رفت توالت يا در اتاق را مي بستم يا گوشهايم را مي گرفتم. حالا منتظر بودم ببينم كارش كي تمام مي شود. بابا كه آمد بيرون گفتم: «مظفري الان مياد.» پرسيد: «مگه امروز چندمه؟» گفتم: « دوازدهم.» گفت: «تا آخر برج كه وقت داريم.» گفتم: «مثل اينكه مي خواد نصف پول پيش را بياورد.» و اولين گوجه را قاچ كردم و انداختم توي ماهيتابه.

مادر از آن اتاق با صداي ضعيفي داد زد، انگار سرش زير لحاف بود: «گفتم بذار زنگ بزنم به زنش. او دردش كرايه خانه اس. بلكه التماس مي كردم مي ذاشت امسال هم مي نشستيم. فوقش سي چهل تومن مي رفت روي كرايه اش.» بابا رفت و ايستاد در آستانه در اتاق: «اين خانه اي كه امروز رفتي ببيني چي شد؟» مادر تك سرفه اي زد: «كدام خانه؟ حال و روزم را نمي بيني؟! از صبح افتادم. پدرم درآمد توي اين بنگاه ها!»

گوجه هاي خرد شده را با تابه گذاشتم روي اجاق گاز و فندك زدم تا با شعله ي ملايم بپزد. رضا از اتاق آمد بيرون. پاي چشمهايش گود رفته بود. انگار به جاي سه چهار ساعت خوابیدن، سه چهار ساعت فیلم ترسناک ديده باشد. سلام داده و نداده رفت به سمت بابا و تكه کاغذی كه از بنگاه گرفته بود نشانش داد، گفت: «حالا باز بگيد خانه پيدا نمي شه، بيا! امروز سه چهار تا بيشتر بنگاه نرفتم ها، سه چهار تا خانه خوب پيدا کردم.» کاغذ را گرفت جلوي صورتش، انگار كه بخواهد انشاء بخواند: «اوليش خیابان ميرزاده عشقي، صد و پنجاه متر، طبقه دوم. دوميش هنرستان، دربست، يعني بدون صاحب خانه، اصلا كاري هم به تعداد نفرات نداره.»

گفتم:«قيمتهاشم بگو!» بابا پوزخندي زد و رفت در بالکن را باز كرد. رضا كاغذ را پايين آورد، گفت: «بلد نيستيد چطوري بگرديد.» مادر صدايش را صاف كرد: «برو گم شو تو يكي! بیچاره؛ بنگاه دارها مي فهمند پنج نفريم رم مي كنند. تو را ديدند فكر كردند جواني تازه ازدواج كردي. هيچ گفتي چند نفريم؟!» رضا رفت توي اتاقش و در را بست. چراغ اتاقش خاموش ماند. اميرحسين هنوز كانال هاي تلویزیون را مي چرخاند. گفتم: «بزن اخبار.» گفت: «برنج گران شده، مرغ ها آنفولانزاي مرغي گرفتند. رئيس جمهور هم به يكي از استان ها سفر كرده.» و دوباره كانال هال را پي در پي عوض كرد.

مادر از توي رختخواب با صداي ضعيفي حرف مي زد.: «هيچكدام از مستأجرهايي كه همزمان با آمدند توي اين كوچه صاحبخانه جوابشان نكرده. نمي دانم اين مرتيكه چرا اينقدر پدر سوخته اس؟ دو ساله نشستيم خانه اش هر روز به يك بهانه خون به جگرمان كرده!» بعد صدايش را بالاتر برد: «به حاج فرج مي گفتي، پارسال هم او وساطت كرد گذاشت يكسال ديگه نشستيم.» بابا كه رفته بود توي حياط از همان جا داد زد: «گفتم. امروز رفتم بازار. ميگه او دردش كرايه خانه نيست، فكر مي كنه دو ساله نشستين بيشتر بمانيد ادعاي صاحب خانگي مي كنيد.»

در ماهيتابه را برداشتم.گوجه ها آب انداخته بودند و نرم شده بودند. با گوش كوب بيشتر له شان كردم. صداي زنگ در خانه كه پیچید در ماهيتابه بي اختیار از دستم افتاد. پريدم پشت پنجره و كوچه را نگاه كردم. دو تا پراید سفید جلوی در خانه مان پارك شده بود. مظفري دستش را گذاشته بود روي زنگ و فشار مي داد. پنجره را بستم و داد زدم: «بابا؛ آمد.» بابا كتش را انداخت روي شانه هايش و رفت در را باز كرد. همه جمع شديم توي راه پله. صدايشان ضعيف بود. مظفري آرام حرف مي زد. پانصد هزار تومان داد به بابا و گفت: «مش ابراهيم؛ انشاءالله تا آخر برج تخليه كنيد، قول خانه را داده ام به اخوي.» مادر چادرش را از دور كمرش باز كرد و انداخت روي سرش، گفت: «بذار ببينم اين حرف حسابش چيه!» و رفت. اميرحسين كنترل تلويزيون به دست از نرده ها آويزان شده بود و سعي مي كرد بابا و مظفری را ببيند. مادر در راه نيشگوني از بازوی امیرحسین گرفت. امیرحسین با دلخوري برگشت توي اتاق. صدای برنامه هاي مختلف كانال هاي تلويزيوني دويدند توي هم.

مادر گفت: «آقای مظفری؛ پس مشکل چيه برادر من؟چرا نگذاشتید ما امسال هم بشينيم؟» بابا با لحن محكمي گفت: «شما بفرماييد داخل، ما خودمان صحبت مي كنيم.» مادر دمپايي هايش را لخ لخ كوبيد روي زمین و آمد با سرعت از كنار ما رد شد. من و رضا هم پشت سرش رفتیم توي اتاق. مادر دور اتاق چرخ مي زد و مي غريد: «نه مي گذارد حرف بزنم، نه خودش زبان دارد حرف بزند!»

آب گوجه ها كشيده شده بود و گوجه ها چسبیده بودند كف ماهيتابه. يك قاشق روغن اضافه اش كردم و شعله را پايين تر كشيدم. از پنجره كوچه را نگاه كردم. سايه مظفري و بابا دراز شده بود روي دیوار خانه همسايه. رضا كنترل تلويزيون را از دست امیرحسین كشيد و تلويزيون را خاموش كرد. به دنبال سکوت تلویزیون صدای کوبیده شدن در خانه بلند شد. بابا آمد. پنج بسته اسکناس هزار توماني دستش بود. بايد مي رفتم سراغ گوجه ها. نرفتم. مادر هنوز توي اتاق رژه مي رفت. بابا نشست به شمردن پول ها. از حیاط خانه بغلي صداي صحبت و خنده مي آمد. مادر گفت: «من از اینجا تکان نمي خورم.» امیرحسین رفت به سمت کنترل تلویزیون. مادر خودش را رساند به کنترل و به امیرحسین تشر زد: «آرام بگیر!» و کنترل را برداشت و رفت به سمت بابا: «شنيدي چي گفتم؟» بابا چیزی نگفت. صدای جلز و ولز گوجه ها را از توي آشپزخانه مي شنيدم. مادر كنترل را چند بار كوباند به شانه بابا: «شنيدي چي گفتم يا نه؟ من از اینجا تکان نمي خورم. مي شنوی یا كر شدی الحمدلله؟!» بابا كنترل و دست مادر را به تندي پس زد و بلند شد روبروي او ایستاد. رضا رفت و تمام در و پنجره ها را بست. صدا ي صحبت و خنده ماند پشت درها. بابا گفت:«خيلي زبان دراز شده اي!» و کنترل را به ضرب از دست مادر كشيد. مادر با کف دو دستش کوبید به سینه بابا و حمله برد تا کنترل تلویزیون را از دست او بگیرد. بابا حتی يك سانتی متر هم جا به جا نشد و با يك تکان مادر را چسباند به سينه دیوار و دست گذاشت روي گلوی او: «حيا كن زنيكه! خجالت بكش! هار شدی مگه؟» مادر به سرفه افتاد. رضا خودش را به آنها رساند تا جدا شان كند. اسکناس هاي هزاری روي زمین پخش شده بودند و زير پاهايشان لگد مال مي شدند.  بوي گوجه فرنگی ته گرفته با هر نفس تند و کوتاه مان مخلوط مي شد. بابا، مادر را رها كرد و نشست به جمع كردن اسكناس ها. مادر دست كشيد به گلويش و بي جان سرفه كرد. اشاره كرد برايش آب ببرم.

آب را كه سر كشيد بابا پول ها را دسته كرد و گذاشت جلوي او: «اين ها پیش تو بماند فعلا» مادر روي اش را برگرداند و دست مالید به گلويش. بابا سیگاری گيراند و در بالکن را باز كرد. صداي صحبت و به هم خوردن قاشق و چنگال ريخت توي اتاق. اميرحسين كنترل را از روي زمين قاپيد و دوباره تلويزيون را روشن كرد. رضا كاغذي كه از بنگاه گرفته بود برداشت و رفت تو ي اتاقش. به مادر گفتم: «گوجه ها سوخت.» گفت: «به درك!» و رو كرد به بابا كه تكيه داده بود به در بالكن و دود سیگارش را مي فرستاد توي حياط:«اگه تا آخر برج تخليه نكنيم مي خواد چيكار كنه؟ها؟ كاري از دستش برنمياد. به زور مي خواد بلندمان كنه؟» بابا گفت:«مگه شهر هرته؟ قانون بلند مان مي كنه.» مادر گفت:«خانه پیدا نمي شه، حداقل بايد دو سه ماه بگردیم. زنگ بزن  بهش بگو تا خانه پیدا نكنيم خالي نمي كنيم هر غلطی مي خواي بكني بكن!» بابا  عمیق به سیگارش پك زد و از گوشه چشم به مادر نگاه كرد.:«این آدمی كه من شناختم نانجيب تر از این حرفاس. قبل از اینکه بیاد و آبروریزی راه بندازه باید جمع كنيم و بريم.» مادر با درماندگي دست کوبید به زانويش و نالید كه:«پس چه خاكي به سرم بريزم؟ اي خانه ات خراب مظفری! علیل شدم بس كه مثل سگ از این بنگاه به اون بنگاه دوندگی کردم.» و شروع كرد به ناله کردن .

بابا بي اعتنا به او از لابه لاي دودهاي سرگردان عبور كرد و رفت توي حیاط. ناله هاي مادر تبدیل شدند به هق هق و يكدفعه شروع كرد به گریه كردن. رضا چراغ اتاقش را خاموش كرد اما بیرون نیامد. خواستم کنترل را از امیرحسین بگیرم و تلویزیون را خاموش کنم، نداد. کنترل را محکم گرفته بود توي دستش و اخبار گوش مي كرد. رئیس جمهور برای سرکشی رفته بود به يكي از استانهای محروم کشور، جمعیت زيادي ماشین حامل رئیس جمهور را محاصره كرده بودند و از سر و كول آن بالا مي رفتند. گریه مادر كه اوج گرفت امیرحسین صدای تلویزیون را بلندتر كرد. مادر خیز برداشت به سمت اش. امیرحسین کنترل را پرت كرد روي زمین و فرار كرد به سمت خرپشته. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش كردم. مادر را بردم و خواباندم توي رختخوابش.

اتاق دم كرده بود. پنجره را باز كردم. بوي خاك و دود اسپند خورد زیر دماغم. هوا گرم بود و نم نم باران مي باريد. بچه های همسایه توي حیاط شان بالا و پايين مي پريدند و شلوغ مي كردند. ميان تاريكي آن طرف حیاط دایره سرخ و كوچك سیگار بابا پیدا بود. مادر سرش را برد زیر لحاف و با صدا ي ضعيفي نالید كه:«پنجره را ببند، صداشان مي پیچد توي سرم.» پنجره را بستم و چراغ را خاموش كردم.

ساعت از یازده گذشته بود. سرم درد مي كرد و چشمانم از كاسه مي خواست بريزد بيرون. گوجه هاي سوخته را ریختم توي سطل زباله و تابه سیاه شده را انداختم ميان ظرفشويي و آب بازکردم روي اش تا خیس بخورد. امیرحسین روي پشت بام راه مي رفت. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم و رفتم پشت بام. هوا خنک تر شده بود. نسیم ملايمي مي وزيد و گاه با خودش بوي سیگار بابا را مي آورد بالا. پشت بام خانه آقای مظفری خيلي با صفا بود. از هر طرف كه نگاه مي كردي شهر زیر پایت بود. دورتر ها الوند را هم مي شد دید و ردیف چراغ هاي روشن راهي كه به عباس آباد مي رسید.

مهمان هاي همسایه رفته بودند و همه جا ساکت شده بود. شبح امیرحسین لابه لاي شاخ و برگ درخت توت این طرف و آن طرف مي رفت. درخت همسایه بود و سنگینی اش را انداخته بود روي دیوار خانه ما.  به امیرحسین گفتم:«صبر كن ظرف بيارم با هم بچینیم، زیاد كه شد آن وقت بخوريم.» سرش را از بین شاخه ها بیرون آورد و خندید. حلقه سياهي دهانش را دور زده بود. مثل دلقک ها. توتي از درخت چید و گرفت به طرفم. مزه ترش و شيرين توت دهانم را جمع كرد و تازه یادم افتاد كه چقدر گرسنه ام. دیگر نای پايين رفتن نداشتم. همان جا تكيه بر پرچین پشت بام نشستم. امیرحسین مشتش را پر كرد از توت و ریخت روي پرچین. با هم نشستیم به توت خوردن. هوا عجیب دل پذیر شده بود. نسیم مي افتاد لاي موهايم و با وزش اش سردرد و گرسنگی را از خاطرم مي برد. هر دو در سکوت به آسمان نگاه مي كرديم و توت مي خورديم. افق از پشت حجم تیره کوههای دوردست به رنگ آبی در آمده بود. آبی تیره براق. يك آبی دست نيافتني.    

 

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال