Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  09:43 صبح ۱۳۹۷/۲/۲۳
تعداد بازدید  :  80
Print
   
دایی احمد

الهه حسینی



دایی احمد

 

مادر بزرگ داشت غذا درست می­کرد. دویدم پیراهن مادر بزرگ را کشیدم و گفتم« دایی احمد». مادر بزرگ نگاهی به موهای بهم ریخته­­ام کرد و با اخم گفت «بلا گرفته کم سر به سر  این طفل معصوم بگذار، اگر تو اذیتش نکنی که موهایت را نمی­کشد.»

موهایم را از روی صورتم کنار زدم و گفتم «دایی احمد رفته پشت بام» ملاقه از دست مادر بزرگ افتاد روی زمین و به سمت حیاط دوید. دایی احمد لبه­ی پشت بام ایستاده بود و برای بچه­های توی کوچه شکلک در می­آورد. خنده­ام گرفت. مادر بزرگ  اخم کرد و گفت «زهرمار» بعد عصبی نگاهم کرد و گفت «مگه هزار بار نگفتم درِ این خرپشته­ی وامانده را باز نگذار؟» شانه­هایم را بالا انداختم و گفتم «من باز نگذاشتم». مادر بزرگ عصبی­تر شد. گفت «حتما عمه­­ی من باز گذاشته؟» و دستپاچه  به دایی احمد نگاه کرد.

دایی احمد دست­هایش را گذاشته بود کنار گوش­هایش و زبان پهن و درازش را بیرون آورده بود و از خودش صدا در می­آورد. همیشه وقتی لجش می­گرفت همین کار را می کرد. زبان پهن و درازش را در می­آورد و شکلک در می­آورد. مادر بزرگ کلافه و عصبی گفت «احمد جان دورت بگردم، بیا پایین». دایی احمد برای مادر بزرگ شکلک در آورد و زبان درازی کرد. مادر بزرگ عصبی داد زد «خرس گنده میایی پایین یا بیایم با کتک بیارمت پایین».

صدای خنده­ی بچه­ها از کوچه بلند شد. دستم را گرفتم جلوی دهانم. اگر می­خندیدم مادر بزرگ عصبی­تر می­شد و حرصش را سر من خالی می­کرد. به سمت کوچه رفتم. مانیا و بردیا دوچرخه­هایشان را انداخته بودند روی زمین و به دایی احمد نگاه می­کردند. اشکان پای راستش را گذاشته بود روی توپ فوتبالش و برای دایی احمد شکلک در می­آورد. دویدم و مادر بزرگ را صدا زدم. مادر بزرگ تا چشمش به اشکان افتاد به سمتش رفت گوشش را گرفت و پیچاند. داد اشکان هوا رفت.

دلم خنک شد. اشکان خیلی بدجنس بود. همیشه دایی احمد را اذیت می­کرد. هر وقت دایی احمد روی پله­ی دم در می­نشست، اشکان برایش شکلک در می­آورد و لباسش را می­کشید. آنقدر دایی احمد را اذیت می­کرد تا دایی احمد بیچاره کلافه می­شد، با آن هیکل چاق و شکم بزرگش دنبال اشکان می­دوید. اشکان  ادای دویدن دایی احمد را در می­آورد و همه را می­خنداند. دایی احمد که لجش می­گرفت به در خانه­­ی اشکان لگد­ می­زد. مادر اشکان در را باز می­کرد و با لنگه دمپایی می­افتاد به جان دایی احمد. بچه­های توی کوچه می­خندیدند.

مادر بزرگ دوباره دایی احمد را صدا می­کند و می­گوید «احمد جان مادر بیا پایین.»دایی ادای مادر بزرگ را در می­آورد و می­خندد. مادر بزرگ گریه­اش می­گیرد. دلم برای مادر بزرگ می­سوزد. می­گویم «چرا خودت نمی­روی دایی احمد را  پایین بیاوری؟» می­گوید «من را ببیند می­ترسد. اگر حواسش پرت شد و افتاد پایین چه خاکی بر سرم بریزم؟»

می­گویم «دایی احمد بیا پایین». دایی احمد زبان درازی می­کند. می­گویم «دایی احمد چقدر زبانت بزرگ است؟». دایی احمد خوشش می­آ­ید و زبانش را بیشتر بیرون می­آورد. مادر بزرگ چشم غره می­رود و نیشگونی از بازویم می­گیرد. از درد داد می­زنم و می­گویم «راست می­گویم خب. خودت ببین چقدر زبانش بزرگ است.» مادر بزرگ عصبی می­گوید «ای ورپریده­. بگذار سیما برگردد من می­دانم با تو.» می­گوییم «من چکار کنم خب؟ دایی احمد خودش رفت بالا.» مامان سیما و بابا هفته­ی بعد از خانه­ی عمه سارا برمی­گردند و تا برگردند همه چیز از یاد مادربزرگ رفته است.

دایی احمد داد می­زند «کفتر، کفتر» و با انگشت کبوتری را که پرواز می­کند نشان می­دهد. مادر بزرگ با صدای لرزان می­گوید «برو عقب بچه. می­افتی دست و پایت می­شکند». خنده­ام می­گیرد دایی احمد اگر بیفتد پایین که دست و پایش نمی­شکند مثل یک بادکنک می­ترکد. یکدفعه یاد پدر ساحل می­افتم که از داربست افتاد و مرد. اگر دایی احمد هم بیفتد پایین، حتما می­میرد. گریه­ام می­گیرد. با بغض می­گویم «دایی احمد بیا پایین». دایی احمد به آسمان نگاه می­کند و داد می­زند «کفتر رفت. کفتر رفت.» مادر بزرگ دوباره گریه می­کند «ای خدا  ببین  این بچه، چطور تن و بدنم را می­لرزاند».

دایی احمد را صدا می­زنم و برایش دست تکان می­دهم حواس دایی احمد به من نیست حواسش به کبوتری است که رفته و دیگر نیست. داد می­زنم «دایی احمد جونم تو را به خدا بیا پایین. بیا برویم فوتبال بازی کنیم. اصلا تو تام من جری خب؟ خب؟» دایی احمد فوتبال و کارتون تام و جری را از همه چیز بیشتر دوست دارد، حتی بیشتر از مادر بزرگ. دایی احمد داد می­زند و به اشکان فحش می­دهد. می­دوم سمت کوچه. اشکان با تفنگ آب پاشش دایی احمد را خیس می­کند. حرصم می­گیرد. می­دوم اشکان را هل می­دهم به سمت عقب. می­افتد روی زمین. تفنگ آب پاش اشکان را از دستش می­گیرم و پرت می­کنم انتهای کوچه. دایی احمد از خیس شدن خیلی بدش می­آید حتی بیشتر از اشکان.

می­گویم «دایی احمد جونم، جون من برو عقب­تر. الان می­افتی پایین». گوش نمی­دهد، فقط داد می­زند و فحش می­دهد. چند تا از همسایه­ها آمده­اند توی کوچه و دایی احمد را نگاه می­کنند. هیچ کس از دایی احمد خوشش نمی­آید. همه به دایی احمد نگاه می­کنند و می­خندند. همیشه دایی احمد را خل و چل صدا می­کنند. مادربزرگ نشسته روی کاشی­های حیاط و زانوهایش را بغل کرده می­گویم «من می­روم پیش دایی احمد» چیزی نمی­گوید. انگار حرفم را نشنیده است. به سمت پشت بام می روم که چشمم می­افتد به تلویزیون. تلویزیون را روشن می­کنم و صدایش را زیاد می­کنم. به پشت بام می­روم و دایی احمد را صدا می­زنم. می­گویم «دایی احمد، تام و جری». اطرافش را نگاه می­کند و می­گوید «کو؟». خنده­ام را قورت می­دهم و می­گویم «توی تلویزیون». می­گوید«دروغگو». می­گویم «راست می­گویم، خودت بیا ببین».

به سمت دایی احمد می­روم و دستم را به سمتش دراز می­کنم «زود باش دایی احمد، الان تمام می­شود». دایی احمد نگاهم می­کند. می­گویم «زود باش دیگر. تو تام من جری. خب؟ خب؟» دایی احمد به سمتم می­آید. سرش را تکان می­دهد و می­گوید «خب. خب». مادر بزرگ می­خندد. من هم می­خندم. دایی احمد هم می­خندد و می­گوید «من تام تو جری. خب؟ خب؟»می­خندم و می­گویم «خب.خب». دایی احمد همیشه دوست دارد مثل تام باشد. وقتی با آن هیکل بزرگش ادای تام را در می­آورد و موهایم را می­کشد و می­دود خیلی خنده­دار می­شود. خنده­ام می­گیرد و می­خندم. دایی احمد فکر می­کند من از بازی خوشم می­آید.

از پله­ها پایین می­آییم. دوتا پله مانده به آخر دستم را از دست دایی احمد بیرون می­کشم به سمت در می­دوم. قفل را از کنار گلدان بر می­دارم و در را قفل می­کنم. دایی احمد داد می زند دروغگو، دروغگو و فحش می­دهد. کلید را محکم توی مشتم می­گیرم و از پله ها پایین می­دوم دایی احمد دست هایش را باز می­کند تا من را بگیرد. از کنارش می­دوم موهایم را می­گیرد. موهایم را بین انگشت­هایش می­پیچد و می­کشد. سرم درد می­گیرد. جیغ می زنم اما گریه نمی­کنم. خوشحالم که دایی احمد پایین نیافتاده است. خوشحالم که دایی احمد نمرده است.

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال