Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  11:42 صبح ۱۳۹۴/۱۰/۱۲
تعداد بازدید  :  212
Print
   
یک داستان واقعی

محمدرضانظری

این داستان واقعیست

چندروزی است که دلم هوای مشهد کرده،هوای حرم امام رضا علیه السلام را ،مردادماه1393است و چند روزی به هفته کرامت وتولد آقا نمانده است. زیارت خاصه آقا که از تلویزیون پخش میشه چشمم را می بندم و خودم را درحرمودر میان خیل عظیم زائران آقا و یا روبروی ضریح زیبایش می بینم. هراز چندگاهی هم شماره آشنای حرم را می گیرمو با آقا راز و نیاز می کنم. یاد کلیپی می افتم که از تلویزیون پخش می شد و دخترخانم کوچولویی می گفت میشه گوشی را بدید امام رضا و بغض و اشک و التماس دعا.

مدتی است که از قرار هرساله مابرای رفتن به مشهدالرضا گذشته است و به همین خاطر است که دلم هوایی شده. آخه چندسالیه هر تابستان برای عرض ادب و پابوسی به مشهد می رویم. امسال نیز به خانواده قول دادم حتما به دیدار آقا خواهیم رفت.

چندروز پیش بخشنامه ای از کارشناسی اردوهای استان دستمان رسید مبنی بر اینکه امسال اردویی با عنوان اردوی زیارت اولی ها برای دختران دبیرستانی برگزار خواهد شد و هر یک ازشهرستان ها و مناطق استاندارای سهمیه ای مشخص برای اعزام دانش آموزان هستند.

قرار شد با همفکری کارشناسان اداره و با معیار های معین شده نسبت به معرفی سهمیه مشخص شده اقدام کنیم. افرادی که می بایست انتخاب می شدنددارای شرایط خاص بودند. دانش آموزانی که از نظر مالی ضعیف و یا بی سرپرست بوده و تاکنون به مشهد نرفته بودند.

با نظر خواهی از مدیران، آمار جمع آوری شد که بیش از 30 نفر بودند اما سهمیه ما 8 نفر بود. ناچارشدیم قرعه کشی کنیم و نهایتا 8نفر را به استان معرفی کنیم. 8نفرسهمیه منطقه انتخاب شدند. از مدیران خواستیم فعلا به هیچ کدام از دانش آموزان اطلاع ندهند که قرار است به مشهد اعزام شوندوتا زمان قعطی شدن اعزام دست نگه دارند. اسامی منتخبین را فقط خودمان در اداره می دانستیم و تمام 32 نفری هم که به اداره اعلام شده بود از اعزام خبر نداشتند و مدیران بطور محرمانه معرفی کرده بودند.

آخه نمی شد به یکی بگویند اسم شما را دادیم برای اعزام به مشهد و چند روز دیگه بگویند چون سهمیه کم بود شما انتخاب نشدید؛ آن هم به دانش آموزان دختری که چقدر احساسی هستند و درثانی تا حالاهم مشهد نرفته اند.

هر از چندگاهی با استان در باره زمان دقیق اعزام در ارتباط بودیم تا اینکه زمان و ساعت دقیق حرکت اعلام شد و مانیز به مدیران و دانش آموزان منتخب اعلام کردیم که چه زمانی برای اعزام در اداره حضور داشته باشند.

در محل کارم مشغول بررسی فعالیت های اجرایی بودم که تلفن دفتر زنگ خورد. شماره اداره کل بود گوشی را برداشتم آقای محمدی از قسمت کارشناسی اردوها بود. پس از احوالپرسی و اطمینان از حضور همه دانش آموزان منتخب برای اعزام به مشهد عنوان کردند که من نیز با توجه به پیشنهادهای ارائه شده به عنوان مسئول دانش آموزان اعزامی از همدان انتخاب شده ام و می خواستند نظرم را بپرسند که اگر شرایط حضورم میسر نیست نفر دوم را جایگزین نمایند. با اشتیاق قبول کردم و بعد از خداحافظی گوشی را گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و خدارا شکر کردم.

ظهر که به خانه برگشتم خانم گفت چه خبره؟ امروز از خستگی و کار زیاد حرفی نمی زنید؟ گفتم می دانید چی شده ؟ گفت: نه. گفتم قراره با بچه ها برم مشهد. خانم اشک از چشمانش جاری شدوگفت:  قبول باشه زیارت شما که جور شد پس ماچی؟ گفتم: حتما آقا می طلبه و امسال هم باهم میریم مشهد.

روز حرکت فرا رسید. به اتفاق دانش آموزان منطقه در محل اعزام حاضرشدیم. کم کم دانش آموزان دیگر شهرستان ها و مناطق هم آمدند. آقای محمدی توضیحاتی را ارائه دادند و پس از آن دانش آموزان به گروه هایی که از قبل پیش بینی شده بودندتقسیم شدند. آقای اسدی مسئول اداره فرهنگی وهنری نیز ضمن آرزوی قبولی زیارت توضیحاتی درباره اردویی که قرار است برگزارشوددادند و عنوان کردند بچه ها شما برگزیده هستید و امام رضا شما را طلبیده ببینید چه کار خوبی انجام دادیدشما که می روید زیارت، و لی حتما برای بچه هایی که شرایط مثل شمارا داشتند و نتوانسته اند به زیارت بیایند نیز دعا کنید و حتما برای پدر و مادرهایتان هم دعا کنیدبرای ما هم دعاکنید.

پس از اقامه نماز وصرف نهاردانش آموزان از مسئولین و اولیای خود خداحافظی کردند و سوار اتوبوس ها شدندو در این زمان همه حاضرین التماس دعا داشتند. این بچه ها خاص بودند و معصوم و همه مطمئن بودند بقول آقای اسدی انتخاب شدههستندو برای همین بود که از آنها می خواستند وقتی به حرم آقا شرف یاب شدند حتما آن ها را هم دعا کنند.

به هرحال حرکت کردیم. ما 2 اتوبوس بودیم من و چند نفر مربی همکار خانم در یک اتوبوس با 40نفر دانش آموزوآقای حیدری و چند نفر مربی خانم و 36 نفر دانش آموز نیز در اتوبوس دوم. چند دقیقه اول در ماشین سکوت بود و گویا باور نمی کردند دارند خدمت آقا می رسند. یواش یواش یخ هایشان آب شد وشروع به صحبت کردند. در مسیر بچه ها زیارت عاشورا و دعاهای خاص را می خواندند. چند نفر هم با تسبیح ذکر می گفتند وچند نفر دیگر نیز مفاتیح می خواندند. گروه دیگری نیز با هدایای فرهنگی که برای آنها تهیه شده بود سرگرم بودند.

وارد استان خراسان رضوی که شدیم کار بچه ها شده بود خواندن تابلوها ، مشهد200کیلومتر،مشهد180کیلومتر و. . . تا اینکه به ورودی شهر رسیدیم. بلند شدم و از بچه ها خواستم که صلوات بفرستند. چند نفر گفتند آقا رسیدیم؟ گفتم دیگر چیزی نمانده. گفتم یک صلوات هم برای اون هایی که خوابند بفرستید. دوباره صدای صلوات تو اتوبوس پیچید و بچه هایی که بیدار بودند چندنفری را که خواب بودندرا بیدار کردند. گفتم تا دقایق دیگر به محل اسکان می رسیم وسایلتان را جمع کنید و چیزی داخل ماشین جا نماند. همه تند تند شروع کردند به جمع کردن وسایلشان ،مثل اینکه دارند با همدیگر مسابقه می دهند. گفتم حالا قبل از اینکه وسایلتان را جمع کنید یک دقیقه به من گوش کنید. همه حواس ها به من شدو دوباره گفتم: بچه ها اگه به طرف راست خوتان نگاه کنید حرم آقا و گلدسته های حرم را می بیند. چندنفراز بچه ها بلند شدندو گفتند آقا کجاست؟ کجا را می گویید ؟ حالادیگه کل بچه های اتوبوس سرپا بودند و دوست داشتند زودتر از بقیه حرم را ببینند. من محل مناسب را جهت دیدن حرم نشان دادم. چند نفر از بچه گفتند: اره آقا اونجاست. بچه ها اونجاست. حرم امام رضا اونجاست و داشتند با انگشت به بقیه نشان می دادند. بچه ها به وجد آمده بودند وپشت سرهم صلوات می فرستادند و چند نفر هم اشک چشمانشان جاری بود. چشمانم را بستم و سلامی به آقا دادم و گفتم:  آقا سلام. ممنونم از لطفتان.

به اردوگاه رسیدیم از استان هایی که قرار بوداین دوره باشند یک گروه زودتر از ما رسیده بود. بچه ها برای تحویل گرفتن خوابگاه حرکت کردند. بعداز مشخص شدن خوابگاه ها جهت اقامه نماز آمدندو پس از آن صرف نهار بود. سالن غذا خوری و اجتماعات در یک محل بود یک سالن بزرگ که به دوقسمت تقسیم شده بود.

محیط اردوگاه بسیار زیبا بود و با بنرهایی که در رابطه با زیارت وعکس هایی از حرم ورهبرانقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری نصب شده بود به زیبایی اش افزوده شده بودو جلوه خاصی پیدا کرده بود. در داخل سالن اجتماعات بنر بزرگی از ضریح آقا نصب شده بود و هرکس وارد سالن می شدبا دیدن تصویری از ضریح مطهر بی اختیار سلامی به آقا می داد. بنر هایی نیز که در برگیرنده آداب زیارت ومحتوای فرهنگی و دینی بود ندنیز دقایقی بچه ها را به خود مشغول کرده بود.

از مسئولین اردوگاه در رابطه با برنامه های اردو پرسیدیم و گفتند: امروز پذیرش و افتتاحیه برنامه هاست و زیارت حرم مطهروبرنامه های جانبی از فردابانماز صبح شروع خواهد شد. پس از اقامه نماز جماعت و صرف نهاراز بچه ها خواستیم که به خوابگاه برای استراحت بروند. گروهی به طرف خوابگاه رفتند و گروهی خود را با بنر ها و پوسترهای نصب شده در محوطه مشغول کردند. و چند نفر هم آمدند و گفتند: آقا مگه زیارت نمی رویم ؟ تو رو خدا بریم حرم. گفتم امروز افتتاحیه است و برنامه ها از فردا شروع می شود. چند نفر قانع شدند و برگشتندولی 2 نفر اصرار داشتند که برویم حرم یکی از آن ها آرزو رضایی از ملایر بود. گفتم خانم نمی شود ما مطیع برنامه های اردوگاه هستیم. باید منتظر بمانیم تا گروه های بعدی برسند و برنامه ها شروع شود.

آرزو پشت سرهم اشک می ریخت و اصرار داشت که حتما باید برویم حرم. در این هنگام آقای حسینی مسئول فرهنگی اردو پیش ما آمدند و پرسیدند اتفاقی افتاده ؟ گفتم نه این خانم اصرار دارند که باید بروند حرم زیارت. ایشان هم گفتند خانم برنامه ها تنظیم شده است و گروه ها برسند افتتاحیه است و برنامه زیارت فردا انجام می شود. گریه و التماس آرزو بیشتر شدبطوری که آقای حسینی تحت تاثیر قرار گرفتند و نتوانستند خودشان را کنترل کنند و از پیش ما رفتند. من ماندم و آقای حیدری و آرزو خانم،التماس ها و گریه آرزو بیشتر شد. ناچار قول دادم بعد از افتتاحیه می رویم. آرزو تشکر نمودو خداحافظیکرد و به طرف بچه ها حرکت کرد. در محوطه ده ها نفر مثل آرزوکه تحت تاثیر تبلیغات اردوگاه و آهنگ هایی که پخش می شد قرار گرفته بودند وبغضشان گلویشان را گرفته بود ویا گریه می کردند و دوست داشتند که بروند حرم و گروه سمعی بصری نیز از این لحظه ها فیلم و عکس و گزارش تهیه می کردند.

از طریق بلند گو اعلام شد بچه ها دل نوشته ،شعر و خاطره اگر دارند آماده کنند و در افتتاحیه بخوانند. و با ز این بچه ها بودند که می پرسیدند آقا نمی ریم حرم؟مجبور بودم هرکدام را به نوعی راضی کنم. آقای حسینی پیش ما آمد و گفت دختر خانم چی شد؟ راضی شد؟ گفتم قول دادم بعد از افتتاحیه بریم حرم. آقای حسینی گفت کاش قول نمی دادی افتتاحیه طولانی میشه و خداحافظی کردند و رفتند.

بعد از یک استراحت کوتاه متوجه شدیم همه گروه ها رسیده اند و اعلام گردید استان ها برای افتتاحیه آماده باشند. بچه ها در محل های از پیش تعیین شده ایستادند و پس از قرائت قرآن کریم و سرود جمهوری اسلامی ایران دانش آموزان به طرف دروازه قرآنی که پیش بینی شده بود حرکت می کردند. در دو طرف دروازه قرآن خادمینی از حرم مطهر با لباس فرم های متحدالشکل ودرحالی که هرکدام شاخه گلی بدست داشتند ایستاده بودندو به دانش آموزان خوش آمد می گفتند و کمی جلوتر نیز منقل اسفندی روشن بود و اردوگاه را معطر کرده بودو کلیپ های دلنوازی هم پخش می شدواشتیاق بچه ها را برای زیارت آقا بیشترمی کرد. و این آرزو بود که دوبارهپیشم آمد وتاکید می کرد آقا زیارت می ریم دیگه ؟ گفتم بله انشاالله برو از بچه ها ی استان جامی مانی.

مراسم افتتاحیه در سالن نیز با تلاوت قرآن و خیر مقدم مسئولین آموزش و پرورش و نماینده خدام حرم آغاز گردیدو در ادامه چندبرنامه تربیتی و آهنگ های خاص زیارت نیز پخش شد. آقای حسینی درست می گفت افتتاحیه طولانی بودوساعت 9شب رانشان می داد. هرچند برنامه های متنوع افتتاحیه مارا به خودش جذب کرده بود اما از سوی دیگر قولی که به آرزو داده بودم را نمی توانستم فراموش کنم و هراز چندگاهی هم در بین بچه ها به آرزو نگاه می کردم صورتش غرق اشک بود. دقت که کردم دیدم اکثر بچه ها چشمانشان خیس است و هربار که نام امام رضا برده می شود و یا آهنگی پخش می شود دانه های اشکاز چشمان بچه ها به روی گونه هایشان جاری می گردد. برخی نیز چادرشان را به سرشان کشیده بودند و زیر چادر هق هق گریه می کردند. مسئولین حاضر نیز تحت تاثیر فضای حاکم سالن قرار گرفته بودند و اغلبشان بی اختیار گریه می کردند.

نوبت به خاطره گویی رسید. دانش آموزی از استان کرمانشاه ،دانش آموز دیگر از کرمان و دانش آموز سوم از قزوین و آرزو از استان همدان برای خاطره گویی انتخاب شدند و یکی یکی در پشت تریبون برای بیان خاطره ایستادند.

دختر خانمی که از کرمانشاه بودبا لهجه شیرینش این چنین آغاز کرد. خدایا شکرت، امام رضا شکرت که منو قبول کردی بیام حرمت آخه من باراولمه و تا حالا مشهد نیامدم. بچه ها میدونی چرا خدا رو شکر می کنم ؟من از استان کرمانشاهم. در دورترین نقطه استان ، ما تو نقطه مرزی زندگی می کنیم. و با گریه ادامه داد بچه ها من غروب ها چراغ های روستای روبرویمان در عراق را نگاه می کنم و باید دیگه بفهمید چقدر از مرکز ایران دوریم. بچه ها می دونید چرا گریه می کنم ؟ گریه من از خوشحالیه چرا که امام رضا من را که در دورترین نقطه هستم را فراموش نکرده و مرا طلبیده و از این بابت خوشحالم. بغض گلو و گریه امانش نداد و نتوانست بقیه مطالبش را بگوید. گریه او باعث شد که حاضرین در سالن نیز تحت تاثیر قرار بگیرند. هرچند مجری سعی می کرد با مطالبش جوحاکم را عوض کند اما بی فایده بود و خودمجری نیز به گریه افتاد. کلیپی از حرم آقا پخش شد تاسالن به حالت اول برگردد. بعد از پخش کلیپ و لحظاتی سکوت مجری از نفر دوم خواست که به بیان خاطره بپردازد. دخترخانمی که از کرمان بود گفت:  همین ماه رمضان امسال که در مراسم احیای شبهای قدر شرکت کرده بودیم دلم شکست و از خدا خواستم که زیارت آقا رو نصیبم کنه. چند روز پیش از مدرسه به من زنگ زدند و گفتند برای زیارت انتخاب شدی و از اینکه آقا طلبیده ممنونش هستم. جمعیت سالن پس از اتمام خاطره صلوات فرستادند. نوبت به دانش آموزی که از استان قزوین بود رسید و خواست که خاطره اش را بگوید مجری گفت:  اجاره بدید قبل از بیان خاطره چند تا سوال از ایشان بپرسم. دخترم اسمت چیه ؟ دخت خان اسمش را گفت. کلاس چندمی؟ و دوباره جواب داد. مجری پرسید بچه موفقی هستی ؟ زرنگی ؟ و سوال های مثل این که جوابش به بله ختم می شد و مجری رزنگی کرد و در بین سوال ها پرسیدعروس میشی ؟ بنده خدا چون پشت سر هم همه اش بله گفته بوداین بار نیز گفت: بله ، انفجار خنده سالن را پرکرده بود ودر عوض بیچاره دانش آموزازخجالت سرخ شده بود.

بعد از این مجری پرسید گفتی از کدام شهربودی ؟دخترخانم گفت از قزوین ومجری پرسیدشغل بابات چیه ؟ دختر خانم مکث کرد وجوابی نداد. مجری دوباره پرسید گفتم شغل بابات چیه نکنه حواست رفت پیش عروس شدنت. دختر خانم بعد از مکثی با اندوه گفت من پدر ندارم. پدرم وقتی بچه بودم فوت کرده و شروع کرد به گریه کردن و هم زمان عده زیادی از بچه ها نیز شروع به گریه کردند. آخه اغلب بچه ها که در جمع بودند بی سرپرست بودند. مجری از جمعیت خواست که فاتحه ای برای آمرزش اموات بخوانند.

در بین قرائت فاتحه یادداشتی به مجری داده شد و مجری با خواندن یادداشت منقلب شد. فاتحه تمام شد و مجری گفت خدایا شکرت ، امام رضا شکرت. بچه ها خانواده این دختر خانم به دعوت خدام آقا یک هفته رایگان مهمان آقاهستندو این بار صلوات و دست زدن بچه ها همزمان سالن را پر کرده بود دست زدن متوالی و صلوات پشت سرهم لحظاتی ادامه داشت.

نوبت به آرزو رسید که خاطره اش را تعریف کنه و او این گونه آغاز کرد. روبروی خونه ما یک حسینیه است و هر شب چشمم دقایقی مشغول نگاه کردن به تابلو سبزرنگ آن بود و همیشه با نگاه کردن به تابلو حسینیه تو دلم می گفتم کاش می شد منم برم به زیارت امام رضا و این رو هربار که تابلو حسینه را می دیدم از قلبم می گذراندم. یک شب تو خواب دیدم که به زیارت آقا رفته ام و صبح زود بلند شدم و خوابم را برای مادرم تعریف کردم و اون گفت ان شاالله اگه لایق باشی آقا حتما می طلبه. ساعت 10 صبح بود تلفن خونه مان به صدا در آمد. گوشی را برداشتم مدیر مدرسه بود. پشت تلفن گفت آرزو خودت هستی جواب دادم بله. گفت دوست داری بری مسافرت ؟ گفتم باید از مادرم اجازه بگیرم. گفت مشهد باشه چی ؟ بی اختیار گوشی از دستم افتاد. مادرم اومد گفت کی بود ؟ گریه امانم نداد و گفتم آقا طلبید و این شد که بعد از یک هفته من اینجا هستم و خدارا شکر می کنم.

مراسم افتتاحیه پس از توضیح کلی برنامه های اجرای به اتمام رسید و بچه ها برای صرف شام حرکت کردند.

ساعت 12 شب بود وباآقای حیدری به طرف محل استراحت می رفتیم. صدایی مرا به خود جلب کرد آقا بریم. صدا صدای آرزو بود و برگشتم وزیر چراغ اون رادیدم بله درست بود. گفتم آرزو خانم میدونی ساعت چنده ؟ استراحت کن فردا می ریم. با التماس گفت:آقا شما قول دادید. حرفی برای گفتن نداشتم و اصرار آرزو برای رفتن بود و من چاره ای نداشتم. در همین وقت مسئول فرهنگی اردوگاه پیشمان آمد و گفت مشکلی پیش آمده ؟ گفتم نه همان دختر خانمی که عصر اصرار داشت که بریم حرم قانع نشده و تاکید داره که حتما باید بریم حریم. آقای حسینی گفت من کاری نمی توانم بکنم. گوی و میدان دست خودت. این وقت شب مسئولیت قبول می کنی ؟بعد از مکثی گفتم فکر کنم باید به قولم عمل کنم. آقای حسینی دستور داد درب اردوگاه را برایمان باز کنند به آرزو گفتم به اون دوستت هم که عصر اصرار داشت بیاید بگو. خوشحال به طرف خوابگاه رفت. گفتم آرزو به بقیه اطلاع ندهید و گرنه همه الان میزند محوطه اردوگاه و التماس می کنند که بریم حرم. من هم با یکی از مربیان خانم هماهنگی کردم که همراه ما باشند. آژانس گرفتم و به طرف حرم حرکت کردیم. از آرزو پرسیدم واقعا تا حالا مشهد نیامدی ؟ گفت نه آقا می خوای قسم بخورم از دوستش هم پرسیدم او هم جواب مشابه داد. گفتم پس چشمانتان را ببندید و هر وقت که گفتم چشمانتان راباز کنید. گفتند چشم آقا. ]این کار رابا یکی از همکاران هم کرده بودم. اربعین که به کربلا رفته بودیم به آقای درویشی گفتمچشمانت را ببند و حرم رسیدیم چشمانت را بازکن. درمسیر آقای درویشی دستش را روی شانه ام قرار داده بود و حرکت می کرد و جمعیت فکر می کرد نابیناست و دعا می کردند که خدا شفایش بدهد ووقتی حرم رسیدیم دقایقی غرق در کنبد وگلدسته های آقا بود و زارت اربعین آن سال هم گفتنی هایی دارد[. چشمانشان را بستند و زیر لب دعا می خواندند و صلوات می فرستاند. به نزدیک حرم که رسیدیم گفتم چشمانتان را باز کنید. برای بار اول چشماشان به بارگاه منور آقا افتاد. چراغانی دهه کرامت نیز جلوه خاصی به حرم داده بود. چه ذوقی می کردند از خوشحالی می خواستند پر دربیارند. از ماشین پیاده شدیم و از باب الرضا وارد شدیم و از آنها خواستم اذن دخول آقا را بخوانیم. پس از خواندن به طرف حرم حرکت کردیم. هراز چندگاهی به آنان نگاه می کردم اشک از چشمانشان جاری بود. و من از آنها می خواستم که حتما برای من هم دعا کنند و گفتم شما بار اولتان هست که پابوس آقا آمدید پس هرچی از آقا بخواهید می دهد. زیارت ما یک ساعت طول کشیدو پس ازآن به اردوگاه برگشتیم. آرزو پشت سرهم تشکر می کرد و طلب حلالیت که این وقت شب مزاحم شده است. گفتم آرزو خانم من کاری انجام ندادم اصرار شما باعث شد امشب آقا ما را هم بپذیرد وزیارتش قسمتمان گردد. دوباره تشکر کرد و گفت آخه آقا این زیارت برای خودم نبود. قول داده بودم اگه زیارت آقا اومدم اولین زیارت را برای بابام و آمرزشش انجام بدم آخه با بام فوت کرده. بعد از مکثی گفتم خداوند رحمت کند و گفتم قبول باشه ،آفرین خیلی کار خوبی کردید. و از آن ها خواستم بروند خوابگاه و استراحت کنند و برای نماز صبح خواب نمانند چون قراربود برای نماز صبح برویم حرم. آرزو گفت واقعا نماز صبح میرویم حرم ؟ گفتم بله و با خوشحالی خداحافظی کردومن به خوابگاه خودمان آمدم. ساعت حدود 2صبح شده وساعت 4 قراره با بچه ها برویم نماز صبح.

صبح زود بعد از یک استراحت کوتاه بچه ها را جمع کردیم و به طرف حرم رفتیم. نسیم صبحگاهی وحضور حدود 700نفر دانش آموز بطور همزمان و با شعارهایی که سر می دادند جلوه خاص داشت. دانش آموزان نماز صبح را خواندند و در اختیار خودشان بودند برای زیارت و قرائت دعا تا زمانی که برای صرف صبحانه به اردوگاه برمی گشتیم. بچه ها سر قرار به همراه مربیان خانم در پیش اتوبوس ها آماده شدند و به اردوگاه برگشتیم.

بعد از صرف صبحانه آقای حسینی پرسیدند دیشب چکار کردید رفتید حرم ؟ گفتم بله همچنین گفتم آرزو از هماهنگی هایی که برای رفتن به حرم به عمل آورده بودید تشکر می کرد. در همین حین آرزو سر رسید و سلام داد. جوابش را دادم و گفتم زیارت قبول وپرسیدم آرزو خانم خوش می گذرد ؟ جواب داد بله آقا خیلی ، خدا عمرتان بدهد. انشاالله آقا هرچی می خواهید خدابرآورده کند. دوباره از آقای حسینی با بت هماهنگی دیشب تشکر کرد و آقای حسینی هم گفتند دخترم من که کار خاصی انجام ندادم. آرزویک تکه نان به من و آقای حسینی تعارف کردند و گفتند:  بفرمایید آقا. گفتم نان محلیه خودتانه ؟ جواب داد نه آقا ،بعد از نماز صبح توی حال و هوای خودم بودم یه خانم عراقی آمدو این تکه نان را داد و گفت تبرک کربلاست ،کمی خودم خوردم و گفتم شما هم از این تبرک بخورید. تازه یک جانماز کامل هم داد. آرزو جانماز را نشان داد که شامل یک تسبیح و مهر کربلا بود. گفتم خب آرزو خانم فکر کنم زیارت کربلا هم با این تبرک ها برات جور شده انشالله که بری و مارا هم دعا کنی و این را فکر کنم بخاطرزیارتی که دیشب انجام دادی و نایب الزیاره بودی دریافت کردی. تشکر کردم واز هم خدا حافظی کردیم. برنامه های متنوعی برای بچه ها پیش بینی شده بود تا در این مدت که در مشهد هستند خاطه خوشی داشته باشند. برنامه قبل از ظهر هم زیارت حرم و برنامه های جانبی و نماز ظهر و عصر بود.

عصر بعد از خنک شدن هوا مجددابه حرم رفتیم و بچه ها تا نماز مغرب حرم بودند ودر هنگام برگشت به اردوگاهاین آرزو بود که با خوشحالی خودش را به من رساندو گفت: آقا زیارت قبول. گفتم زیارت شما هم قبول و ادامه دادم چه خبره خوشحالی ؟ دیدم یک تکه پارچه سبز در آورد و گفت آقا این را یکی از خدام حرم داد بویش کنید ببنید چه بوی خوبی دارد. گفتم معلومه که معطره چون اینجا قطعه ای از بهشت است. گفت آقا بردارید برای خودتان. گفتم این روزی شما بوده این تکه پارچه را هم بگذارید پیش همان جانمازمتبرک کربلا و در نمازهایتان مارا دعا کنید برایم کافیست.

بعد از صرف شام زودتر ازبقیه رفتم تا استراحت کنم. و نماز صبح و حضور بچه ها در حرم برنامه بعدی بود که تدارک دیده شده بود. قبل از ظهر بچه ها را برای خرید به بازار کوثر نزدیک حرم بردیم قرار بود 2ساعت توبازارباشند اما نزدیک 4ساعت طول کشید و اصرار داشتند که بیش از این مدت حضور داشته باشند. آقای حسینی که حالا دیگه با هم خیلی صمیمی شده بودیم پیشم آمد و اوضاع را پرسید گفتم بچه ها تو بازار مشغولندو دیدم خیلی ناراحته. پرسیدم چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ جواب داد نه موضوع خاصی نیست. من بچه مشهدم و هر روز زائران بی شماری را می بینم که به زیارت می آیند و بعد هم خرید سوغات و. . . ولی دقت کنید ببینید بقول شما این بچه ها خودشان را تو بازار سرگرم کردند و اغلبشان قدرت خرید ندارند به همین خاطر ناراحتم. اون بچه ها را ببین مربوط به استان. . . . هستند ببین کل خریدشان یه پلاستیک کوچک هم نیست چند بسته کوچک نبات و نقل و. . . وروبه من کرد وگفت آقای نظری خیلی مسئولیت به عهده ما است و الان می بینم هیچ کاری نکردیم. حرفای آقای حسینی خیلی به دلم نشست راست می گفت خانواده هایی بودند که خرید هایشان را نمی توانستند جابجا کنند ولی کل خرید بچه های ما از یک ساک دستی تجاوز نمی کرد.

بعد از نماز به اردوگاه برای نهار و استراحت برگشتیم. بعداز ظهر نیز حضوردر برنامه فرهنگی صحن کوثربود و نماز مغرب و یک برنامه جالب که همه زوار آقا آرزو دارند که نصیبشان شود. بله درست حدس زدید حضور در مهمانسرای کریمانه آقا و تناول یک وعده غذا. بچه ها را بعد از نماز به طرف مهمانسرا هدایت کردیم و به آنها گفتم اینجا که می روید خیلی دلشان می خواهد که حضور داشته باشند و یا یک لقمه از نان سفره اش نصیبشان گردداین محل را کمتر کسی سعادت پیدا می کند که برود. گفتند آقا کجا می رویم ؟ گفتم مهمانسرای امام رضا علیه السلام و امشب شما شام مهمان آقا هستید خوشا به سعادتتان. ]بچه های معصوم بار اولشان بودکه مشهد بودند وحرم را ندیده بودند تا بماند مهمانسرای آقا و چشمان گریان و دستان ملتمسی که آرزو دارند یک لقمه ای از مهمانسرا بدستشان برسد[. دوباره ادامه دادم حتما با نیت خالص تناول بکنید و از نان و نمک سفره برای خانواده های خود هم برای تبرک بردارید. در داخل مهمانسرا خدام آقا خوش آمد می گفتند. آقای حسینی کمی زودتر از ما رسیده بود. سلام علیکی کردیم و پرسید آرزو را ندیدی گفتم فکر کنم جلو تر آمده. به یکی از بچه ها گفتم آرزو را پیدا کن بیار پیش ما آقای حسینی کارشان دارد. چند لحظه بعد آرزو به ما پیوست تسبیحی دستش بود و دعا زیر لب. سلام داد و ما هم جوابش را دادیم. آقای حسینی گفت آرزو خانم دیروز یه تکه نان تبرک کربلا به ما دادی دوست دارم من هم یه هدیه به شما بدهم. هدیه ای که از یک دوست بسیار خوبم گرفتم. دستش را تو جیبش کرد و یک بسته نبات متبرک در آورد و به آرزو داد. تا حالا تبرکی با آن بسته بندی جالب ندیده بودم. واقعیتش کمی به آرزو حسودی کردم این دختر کیه که نذورات و هدایا برایش هر لحظه فراهم می شود؟ بعد از صرف غذا بچهها را بطرف اتوبوس ها هدایت کردیم تا به اردوگاه برگردند. به میزهای غذا خوری که نگاه کردم دیدم بچه ها همه چیز را غارت کرده اند. همه نمک پاش ها را خالی کرده اند و برای تبرک برداشته اند.

تو راه که به اردوگاه برمی گشتیم گفتند فردا نماز صبح در حرم هستیم و بعد از صبحانه مراسم اختتامیه استبه بچه ها اطلاع دهید. ما هم موضوع را به بچه ها گفتم. همه چهره ها تو هم رفت آقا چه زود ما که از زیارت سیر نشدیم و التماس پشت التماس که بمانیم و دوباره گریه بچه ها شروع شدو قیافه ها غمگین شد. گفتم یک سلام از ته دل کافیه و فقط باید کاری کنیم که معصومین از ما راضی باشند انشاالله اردوگاه که رسیدیدساک ها-یتان را جمع می کنید که ظهر باید خوابگاه ها را تحویل دهیم.

صبح که به حرم رفتیم آرزو گفت آقا میشه از سقا خانه آب برای تبرک برداریم ؟ گفتم اشکال نداره بعد از نماز بیا باهم بریم صحن انقلاب. آرزو زود تر از من در محل قرارمان حاضر بود. گفتم آرزو برای من هم دعا می کنی ؟ گفت باور کنید آقا هربار که دست به دعا برمی دارم شما جزء نفرات اول هستید. از سقا خانه آقا جرعه ای آب نوشیدیم و ظرف آرزو را هم پر کردیم. تو را ه گوشی را در آوردم و با خانواده خودم تماس گرفتم و گفتم الان روبروی حرم هستیم. دیدم خانم پشت گوشی فقط گریه کردند. گفتم چیزی شده ؟اتفاقی افتاده ؟گفت نه همین جوری گریه ام گرفت گوشی را قطع کرد. دوباره زنگ زدم گفتم همدان خبری است ؟ جواب داد نه مطمئن باش. چند قدمی آمدیم و گفتم آرزو بیا دعای وداع را بخوانیم و بریم بچه ها الان دیگه منظرند. شروع کرد گریه کردن و گفت آقا من خداحافظی نمی کنم. گفتم این دعا رو همه می خوانند و ما می خواهیم که دوباره زیارت آقا قسمتمان شود. دعای زیارت را خواندیم و بعد از آن دیدم آرزو تمایلی به آمدن ندارد. گفتم آرزو خانم دیر شد بریم. جواب داد آقا شما برید من می آیم. به طرف اتوبوس ها آمدم چندنفر از بچه ها هم نیامده بودند. چند لحظه بعد همه آمدند بغیراز آرزو. صحن انقلاب رفتم دیدم آرزو نشسته و داره گریه می کنه. گفتم آرزو دختر خوب پاشو همه منتظر شما هستند پاشو داره دیر میشود. هرچه اصرار می کردم نتیجه ای نداشت آرزو می خواست که تو حرم بمانه. دیگه نمی توانستم کاری بکنم وهمکاران پشت سرهم زنگ می زدند که دیر شده است. همه رفته اند وفقط اتوبوس ما حرکت نکردهاست. به یکی از خانم مربی ها زنگ زدمبیاید کمکم شاید اون بتواند کاری بکند. بنده خدا اون هم از هر زبانی وارد شد نتوانست کاری بکند. گفتم آرزو پاشو بریم دوباره حتما می ایی زیارت. سرش را با را گرفت و گفت دلم می خواست تو این لحظه مامان و داداش هایم هم پیشم بودند. نمی دانم چی شد یک دفعه گفتم پاشو بریم با خانواده می آیید من مطمئن هستم که می آیید دختر خوب پاشو دلم روشن هست که می آیید اصلا من قول می دهم بیایید. بعد از مکثی بلند شدو چادرش را تمیز کرد وبه سرش انداخت گفت آقا من به قول شما امیدوارم. واقعا میشه با خانواده ام بیاییم. گفتم که چرا نمیشه و راضی اش کردم و به طرف اتوبوس آمدیم. آرزو با چشمان گریان وارد ماشین شد و بقیه دانش آموزان با دیدن آرزو پشت سرهم صلوات فرستادند. به طرف اردوگاه حرکت کردیم و پیش خودم گفتم آخه چرا دل بنده خدا را خوش کردی؟ چطور میشه زیارت بیاد اون هم با خانواده ؟ هزینه اش از کجا می خواهد تامین بشود و هزار جور فکر خیال دیگر که مرتب به ذهنم خطور می کرد ولی نمی دانم چطور دلم امیدوار بود که این امرشدنی است.

بعد از رسیدم ما به اردوگاه آقای حسینی پرسیدند کجا ماندید همه گروه ها رفتند خوابگاه شما تازه می آیید. عوامل آشپزخانه بخاطر شما ماندند. از آقای حسینی عذر خواهی کردم و ماجرا را تعریف کردم که چی شده. گفت همین جوری به بچه مردم قول دادی فکر عواقبش را هم کردید؟ گفتم شما جای من بودید چکار می کردید؟سری تکان داد و گفت فعلا برید و صبحانتان را بخورید.

برایکلیه دانش آموزان یک جلد کلام الله مجید،یک بسته زعفران و یک بسته نبات تهیه شده بود که بعد از صبحانه دربین دانش آموزان توزیع کردیم و از این بابت خوشحال شدم زیرا با هدیه ای که دریافت کردند سوغاتو خرید های برخی از آن ها به تعداد انگشتان یک دست می رسید.

بعد از صبحانه بچه ها کم کم داشتند برای اختتامیه می آمدند. وسالن داشت پر می شد. قضیه قولم را که به آرزو داده بودم به همکاران گفتم و آن ها هم نتوانستند کمکم کنند. فقط گفتند پیگیر باشم شاید جور بشود. از کجا نمی دانم. آرزو را دیدم که با اندوهی که در چهره اش ملموس بودبه همرا ه چند نفر دیگر وارد سالن شدند. کم کم داشت مراسم شروع می شد. از یکی دیگر از مسئولین برگزار کننده خواستم که در این رابطه کمکم کنند ایشان گفتند اگر روز افتتاحیه بود شاید می شد کاری کرد چون آقای سهامی از خدام حرم و یکی از خیرین شهر اینجا بودند ولی الان چیزی به ذهنش نمی رسد.

در کنار بقیه نشستم و برنامه اختتامیه شروع شده بود و من اصلا حواسم پیش برنامه ها نبود. فقط در ذهنم به دنبال راه حلی برای قولی که داده بودم می گشتم. از طرف دیگر تلفنی که به خانه زدم و خانم دقیق نگفت چی شده من را بیشتر نگران می کرد. آمدم بیرون دوباره به خانه زنگ زدم گفتم حتما اتفاقی نیفتاده ؟ چرا درست حسابی حرف نمی زنید ؟خانمم گفت خیره مطمئن باش اینجا خبری نیست آمدی خانه تعریف می کنیم.

آمدم داخل سالن یک آقایی پشت تریبون بود و داشت برای جمع صحبت می کرد. از نفری که پیشش نشستم پرسیدم ایشان کی هستند ؟ جواب داد مدیرکل فرهنگی وزارت خانه،جرقه ای به ذهنم زد و پیش خودم گفتم من که موضوع را به همه گفتم برای ایشان هم تعریف کنم شاید راه حلی پیدا بشود.

آقای علی اکبرزاده سخنرانیشان تمام شد و به پایین آمدند و به همراه چند نفر دیگر که آن ها را هم نمی شناختم در انتهای سالن نشستند. پیش خودم گفتم الان بروم و موضوع را بگویم. یک لحظه گفتم شاید الان مناسب نباشدو دو دل بودم که چکار کنم. تو این زمان هم آرزو را زیر نظر داشتم و هم آقای علی اکبر زاده را که از سالن خارج نشوند. یک لحظه دیدم بلند شدند و با آقای میرزاده مسئول اردوگاه بیرون رفتند. من هم سریع از سالن خارج شدم.

از پشت سر نزدیک شدم و سلامی دادم و بعد از احوال پرسی بطور کلی ماجرا را برایشان در چند جمله بیان کردم. ایشان گفتند تا ظهر اردوگاه هستند و الان هم با مسئول اردوگاه به مشکلات اردوگاه می پردازند و یک ساعت دیگر می توانند من را ببینند. من دیگر سالن نرفتم و تو محوطه سعی می کردم با چشمم ایشان را دنبال کنم.

برنامه خروج از اردوگاه به این صورت بود که برخی از گروه ها بلافاصله بعد از اختتامیه به طرف استان خود حرکت می کردندو برخی گروه ها بعد از صرف نهار. ما طبق برنامه ریزی که انجام داده بودیم چون هرطور که حرکت می کردیم به شب برخورد می کردیم قرار شد بعد از صرف نهار بچه ها یک استراحت مختصر در اردوگاه داشته باشند و بعد به طوس برویم و حدود ساعت 7عصر به طرف همدان حرکت کنیم.

از عوامل اردوگاه محل حضور آقای علی اکبرزاده را پرسیدم گفتند در دفتر مدیریت اردوگاه هستند و من پشت سرهم ساعت را نگاه می کردم. نکنه فراموش کنند و به سالن برنگردند؟نکنه مستقیم از دفتر به طرف تهران حرکت کنند و سوال هایی مثل این پشت سرهم توذهنم خطور می کرد.

گفتم بی خیال بروم دفتر اردوگاه نهایتا می گویند جلسه هستونمیشود وارد بشوم. به طرف ساختمان اداری حرکت کردم و محل دفتر را پرسیدم. به دفتر رسیدم در باز بود و آقای علی اکبر زاده و آقای میرباقری با چند نفر دیگرنشسته بودند. از جلو در دوباره سلام دادم. آقای علی اکبرزاده خواستندکه به داخل بروم و ماجرا را دوباره بازگو کنم.

روی یکی از صندلی ها نشستم و کل ماجرایی که تو این چند روز برای من و آرزو اتفاق افتاده بود را بیان کردم. زیارت شب اول،تبرک کربلا،تبرک خدام و تبرک ویژه که آقای حسینی به آرزو دادند. ماجراهای اتفاق افتاده را که می گفتم گاه بغض آنها را می گرفت و گاهی هم با تعجب به من نگاه می کردند و در آخر به قولی که به آرزو داده بودم اشاره کردم وگفتم که کاری از من ساخته نیست واز ایشان راهنمایی خواستم. آقای علی اکبر زاده گفتند دانش آموزان احساسی هستند و می شود با چند جمله روان شناسی آنها را قانع کنیم و بعد گفتند ولی مایلم این دختر خانم را ببینم.

به اتفاق ایشان و سایر افرادی که در دفتر مدیریت بودند به طرف سالن غذا خوری حرکت کردیم در جلو سالن آرزو ناراحت و غمگین روی یکی از پله ها نشسته بود. آرزو را با دست به آقای علی اکبرزاده از فاصله چند متری نشان دادم و جلوتر رفتیم و آرزو بلند شد و سلام داد. آقای علی اکبرزاده خواستند که آرزو هم همراه ما به سالن بیاید. بچه ها نیز کم کم برای صرف نهار وارد سالن می شدند.

یک گوشه خلوت سالن روی یکی از میز های غذاخوری نشستیم و آقای علی اکبر زاده پرسیدند دخترم اسمتان چیه ؟ آرزو گفتند:  آرزو آقا و پرسیدند فاملیتان چیه ؟جواب داد رضایی و آقای علی اکبرزاده گفتند چه اسم و فامیلی زیبایی ،آرزو رضایی،معلومه آرزوهای زیادی داری. در ادامه صحبت هایی بین ایشان و آرزو رد و بدل شد و فرمودند ما باید با دلمان زیارت کنیم و سعی کنیم پیرو ائمه معصومین با شیم. حضور فیزیکی در حرم چیزی نیست که ما بتوانیم همیشه انجام بدیم چون همه مسافریم و با ید سعی کنیم که امام رضا را همیشه همرا ه خود داشته باشیم و جمله هایی با همین مضمون. ولی حرف هایی که آرزو می زد ایشان را نیزهم منقلب کرد و پس از حدود بیش از نیم ساعت صحبت کردن آقای علی اکبر زاده شماره آرزو خانم را گرفتند و گفتند از این به بعد شما به عنوان دختر من هستید و هروقت خواستید می توانید با من صحبت کنید و نهایت اینکه قرار شد آرزو خانم با خانواده خود با هماهنگی هایی که صورت می گرفت در جوار حرم رضوی باشند و آرزو به آرزویش برسد.

خیلی خوشحال شدمبیش از حد تصورواز خداوند متعال و امام رئوف سپاسگزارشدم که منو شرمنده نکرد آخه قول داده بودم و ترسیدم برنامه درست نشود و روزی آرزو زنگ بزند و بگویدآقای نظری قول دادی پس چی شد؟ از آقای علی اکبرزاده خداحافظی کردم و ایشان از من خواستند که پیگیر برنامه اعزام خانواده آرزو به مشهدباشم.

باآرزو جهت صرف نهار حرکت کردیم. تقریبا اکثر بچه ها از سالن غذا خوری خارج شده بودند. پس از صرف نهار بطرف خوابگاه رفتم و هماهنگی های لازم را برای حرکتبچه ها به طرف طوس انجام می دادیم. یکی از همکاران گفت بعد از ظهر هوا گرمه بهتره بچه ها استراحت کنند و عصر به طوس برویم. چند نفر تایید کردند ومن گفتم باید ساعت 7حرکت کنیم و نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بجای طوس مجددا به حرم برویم. یکی از همکاران گفت صبح همه ازآقاخداحافظی کردند و فکر نکنم مایل باشند به حرم برویم. گفتم مشکلی نیستنظر خواهی می کنیم. بچه ها برای حرکت به طرف اتوبوس ها آمدند و قبل از این که سوار بشوند گوشه ای آن ها راجمع کردیم و ضمن آرزوی قبولی زیارات و عبادات به آن ها گفتم ما یک برنامه تفریحی برای طوس پیش بینی کرده بودیم والان طوس هم مثل اینجاگرم است می خواهم نظرتان را بپرسم. می خواهید طوس برویم یا حرم ؟ با شنیدن اسم حرم همه دوباره ذوق زده شدند و پشت سر هم گفتند حرم حرم حرم و صلوات فرستادند.

سوار ماشین ها شدیم و به طرف حرم حرکت کردیم و وقتی پیاده شدیم دیدم دوباره آرزو خودش را به من رساند و گفت:  آقا تو این مدت من شما را به عنوان برادر بزرگ خودم دانستم و حلالیت خواستند که چند روزه بقول خودش مشکلاتی پیش آورده است. گفتم آرزو خانم من که کار خاصی نکردم و هرکاری کردم فقط وظیفه بوده و دوست دارم فقط در دعا هایی که می کنید من را هم بیاد بیارید. خندیدند و گفتند آقا اون که صددرصد.

چند قدم که جلوتر رفتیم گفت آقا می خواستم یک چیزی بگم ولی روم نمیشود. گفتم بگو چیزی شده ؟ خریدی می خوای انجام بدهیو. . . ؟گفت نه آقا صبح که از سقاخانه آب برداشتیم بردم خوابگاه ولی موقع جمع کردن وسایل ندیدمش. میشه دوباره بریم یه ظرف آب تبرک برداریم گفتم مشکلی نیست بچه ها راوارد صحن کنیم برمی گردیم یک آب معدنی میگیریم و آبش را می خوریم وبجایش آب سقا خانه پرمی کنیم. در ورودی حرم که بچه ها وارد می شدند یک دفعه یکی از خدام گفت کسی ظرف برای آب نمی خواد؟ چند نفر گفتند بدهید به ما آقا و آرزو هم جزء اون چند نفر بودو نهایتا ظرف به دست آرزو رسید. بعد زیارت باهم رفتیم سقاخانه تا آب پرکنیم. آرزو گفت ولی این ظرفدرب نداره. گفتم عیب نداره بیرون یک ظرف دیگر می گیریم و توی اون خالی می کنیم. یکی از خدام نزدیک سقاخانه حرفهایمان راشنید و گفت چی می خواهید؟ گفتم این ظرف درب نداره به خانم گفتم میریم از بیرون تهیه می کنیم. خادم حرم دستش را به جیبش کرد و یک درب درآوردوبه ما داد و من تشکر کردم. به آرزو گفتم ببین آرزو خانم فکر کنم تو با امام رضا و خادمینش قرار داد بستی و هر چی میخوای همان لحظه فراهم میشه. راستش را بگو تو این چند روز شده چیزی بخوای و فراهم نشود؟ خندید و گفت به لطف خدا و آقا هرچی خواستم جور شده و خودمم نمی دانم چطوری. گفتم آرزو خانم دل پاکی داری و امیداورم همیشه موفق باشی.

قبل از اینکه از حرم خارج شویم برگشتیم و رو به حرم دوباره سلامی خدمت آقا عرض کردیم و خوشحال از اینکه تا این زمان از اردو برنامه ها بطور عالی اجرا شد هرچند همه بچه ها از برنامه اردوی زیارتی راضی بودند ولیفکر کنم بیش از همه این آرزو بود که خوشحال بود. به طرف اردوگاه آمدیم و چون کمی هم دیر شده بود نماز را هم در اردوگاه خواندیم و حرکت کردیم. داخل ماشین همه از زیارت حرف می زدند و اتفاقاتی که برایشان در این چندروز افتاده بود. خانواده هایی که زنگ می زدند و می پرسیدند کی به همدان می رسیم اولین چیزی که اغلب بچه ها می گفتند پذیرایی مهمانسرای آقا بود. تو مسیر سعی کردم با جملات کوتاه به آنها بفهمانم که شما از بین یک گروه زیادی انتخاب شدید و به زیارت آمدید و آقا به شما عنایت ویژه داشته ممکن بود شما در این برنامه نباشید و کسی دیگر بجایتان حضور داشته باشد و یادآورشدم که قدر لحظاتی را که در حرم بودیم را بدانند و قدردان خداوند متعال و امام رئوف باشند وحتما به خانواده خودتوجه ویژه داشته باشند و گفتم که ممکن است برخی از شما به خاطر دعای خیرخانواده تان در این سفر بودید و اینکه سعی کنند همیشه معصومین را حاضر بدانند و در کارها و امور زندگی از آنان کمک بگیرند. ودر آخر هم از همه بچه ها حلالیت خواستم.

کم کم داشتیم به همدان نزدیک می شدیم چند نفر از بچه ها خواستند که یک جمله در دفتر خاطراتشان بنویسم و بعد از کمی فکر کردن این را نوشتم. آقا جان من آمدم در حالی که شما بودید و من نبودم و الان که برمی گردم خوشحالم که در کنارم هستید. من وشما ، امیدوارم من هم با شما باشم و یک امضا ء و تاریخ و التماس دعا. تقریبا فکر کنم این جمله را برای همه نوشتم و برخی می خواستم در باره چیزی که نوشته بودم توضیح دهم و گفتم بروید منزل استراحت کنید و به موقع این چند جمله را بخوانید و اگر دقتکنیدمی فهمید چی گفتم. این چند جمله خلاصه سخنان کوتاه من بود که چند دقیقه پیش برایتان گفتم.

به همدان که رسیدیم بچه ها را با توجه به هماهنگی ها ی صورت گرفته تحویل مسئولین شهرستان ها دادم و دوباره ازهر گروهی که به طرف شهرستانشان می رفت خداحافطی می کردم و مطمئن می شدم که حرکت کردند.

آرزو و بچه های شهرستان ملایر در اتوبوس اول بودند و چند دقیقه زودتر رسیده بودند و به خاطر این که از من خداحافظی کند از مسئولین شهرستان خواسته بود که چند دقیقه صبر کنند تا ما برسیم. بعد از این که همه گروه ها حرکت کردند به طرف گروه ملایر رفتم و علت توقف را پرسیدم و عنوان کردند که منتظرند تا بعد از خداحافظی حرکت کنند. من هم از فرصت استفاده کردم و تقریبا همه آنچه که در اتوبوس خودمان به دانش آموزان گفته بودم برای بچه های ملایر نیز بازگو کردم و آرزوی موفقیت برایشان کردم و حلالیت خواستم. یکی از بچه ها گفت آقا برای بچه های اون ماشین یادگاری نوشتی برای ما هم بنویس و شروع کردم همان مطالب را برای این گروه هم نوشتم. و آخر همه آرزو که گفت آقا برای من چیزی نمی نویسی ؟ گفتم چرا و برای او اینگونه نوشتم. آقا جان من آمدم و شما بودید و من هم بودم و امیدوارم همیشه برای هم بمانیم.

از همکارانیکه چند روز باهم بودیم و زحمت اردو را کشیدندخداحافظی کردم وحلالیت خواستم واز بچه های هر شهرستان یک نفر انتخاب کردم و از ایشان خواستم با بقیه بچه ها هماهنگی کند و هروقت به منزلشان رسیدند یک پیامک بدهند تا من مطمئن بشومکه همه به خانه هایشان رسیده اند. در نهایت ازآقای محمدی مسئول اردوهای استان نیز خداحافظی کردم و به طرف خانه خودم حرکت کردم.

آقای شعبانی که برای برگشت گروه ما به شهرستان خودمان آمده بودند من را به منزل رساندند و از چگونگی برگزاری اردو پرسیدم و جواب دادم این اردو و این زیارت یکی از بهترین و به یادماندنی ترین زیارت من در طول عمر40ساله ام هست و خداراشاکرم که در کنار بچه های معصومی بودم که برای بار اول به پابوس آقا می رفتند و هر یک راز و نیاز هایی با آقا داشتند که نمی شود در چند کلمه گنجاند و گفت.

تو مسیر خانه همه حواس من به صحبت های تلفنی خودم و خانمم بود و باز شک می کردم و پیش خودم گفتم حتما اتفاقی افتاده و چون می خواستند من ناراحت نشوم چیزیبه من نگفته اند. جلو منزل پیاده شدم و اصرار کردم آقای شعبانی منزل تشریف بیاورند و چون قراری داشتند و می بایست به موقع برسند عذر خواهی کردند و دوباره زیارت قبولی گفتند و من هم از زحمت هایی که کشیده بودند تشکر کردم و خداحافظی نمودمو زنگ در را زدم و وارد خانه شدم.

وارد خانه که شدم بچه ها به استقبالم آمدند و زیارت قبول گفتند و گوشه ای نشستم و به خانم گفتم قضیه تلفنه چی بود ؟ چیزی را از من مخفی می کنید؟ خانم گفت استراحت کن الان میگم. بعد از خوردن یک لیوانشربت خنک گفتم بابا جان نمی خواهید بگویید چی شده ؟ بچه ها آمدند و نشستند و خانم رو به فاطمه کرد و گفت به بابات می گویی چه اتفاقی برایت افتاده یا خودم بگویم. فاطمه گفت مامان خودت بگو.

خانم گفت امروز چندم شهریوره گفتم 15 شهریور. گفت 2 روز پیش چی ؟گفتم سیزدهم. گفت سیزدهم چه روزیه ؟ گفتم یادم نیست. مگه چه روزیه ؟ گفت مگه روز تولد فاطمه نیست ؟ یک دفعه گفتم بله درسته ؟و لی واقعا اصلا تولد فاطمه را به یاد نداشتم. رو به فاطمه کردم و گفتم به به فاطی خانم تولدت مبارک. دوباره ذهنم مشغول شد. نکنه فاطی از مشهد کادوی تولد می خواسته و نگفتند و پشت سرهم مطالب شبیه به اینبه ذهنم خطور کردو. . . . و به خاطر اینکه مثلا بفهمانم که تولدش یادم بوده گفتم یه کادو از مشهد گرفتم که هیه مشهد و هم هدیه تولدشه. مامان فاطمه گفت ولی فاطمه هدیه اش را همان روز سیزده گرفته. گفتم چطوری ؟ خانم گفت صبح که فاطمه بلند شد وبرای صبحانه خوردن پای سفره نشست گفت مامان یه چیزی بگم. گفتم بگو. فاطمه گفت مامان دیشب یه خواب خوب دیدم. پرسیدم چه خوابی ؟

فاطمه گفت دیشب تو خواب دیدم تو مشهدم و برعکس همیشه که دستم به ضریح آقا نمی رسید رفتم نزدیک نزدیک حرم و چسبیده ام به ضریح و دارم امام رضا را زیارت می کنم. خوشحال بودم که از این نزدیکی آقا را زیارت می کنم و یک دفعه دیدم نوری از ضریح آقا بیرون آمد و پشت سر آن صدایی شنیدم که گفت:  دخترم تولدت مبارک.

وقایعی که چند روز برام اتفاق افتاده بود و این خواب فاطمه باعث شد که اشک از چشمانم جاری شود و شروع کردم هق هق کریه کردن. خانم گفت چی شده نیامده باز یاد حرم کردی ؟ آخه من عادت دارم هروقت از مشهد الرضا برمی گردیم چند روز دلم هوای حرم و آقا را داره و میگم بچه ها دوباره بریم مشهد ؟اشک هایم را پاک کردم و گفتم حالابیاییدبشینید اتفاقات این چند روز را برایتان بگویم و شروع کردم از اول آنچه اتفاق افتاده بود و کرامات آقا را برایشان بازگو کردم. ودانه های اشک بود که از چشمان خانم جاری می شد.

این سفر و زیارت برای من به یاد ماندنی و عجیب بود و دلم می خواهد تا یک بار هم شده زیارت آقا به همراه بچه هایی که برای بار اول به زیارت ایشان می روند برایم تکرار شودو خودم را دربین آرزوهای دیگر در حرم ببینم.

به بچه هایی که سپرده بودم داشتند یکی یکی رسیدنشان را با پیامک اطلاع می دادند و وقتی مطمئن شدم همه رسیدند رفتم و استراحت کردم.

برای مدتی کارم شده بود بیان اتفاقات رخ داده برای همکارانو هر کس هم از دور می شنید می خواست که از زبان خودم بشنودو من مطالب را در وبلاگم با نام کرامات امام رضا علیه السلام قرار دادم تا دیگران نیز استفاده کنند.

. . . . با هماهنگی های صورت گرفته با آقای علی اکبر زاده و دفتر ایشان آرزو خانم به آرزویشان رسیدند و در هفته دوم مهرماه 93 به اتفاق مادر و 3برادرش به زیارت آقا رفتند. زیارتتان قبول.

هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال