Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  09:51 صبح ۱۳۹۴/۱۰/۲
تعداد بازدید  :  223
Print
   
"یک هفته با مادر بزرگ"

.

"یک هفته با مادر بزرگ"

پدر چمدانها را توی صندوق عقب می گذارد. همگی سوار می شویم وبه طرف فرودگاه راه می افتیم.

از پدر خداحافظی می کنیم وبه سمت سالن فرودگاه می رویم.صدای هواپیماها گوش را کر می کند.

هواپیمایی بزرگ با بالهایی سفید و پهن توجه ام را جلب می کند.هوا سرد است از پله های بلند هواپیما بالا می رویم.

خانم مهماندار به همه خوش آمد می گوید. دعوای من ومادربزرگ برسراین که کدام از ما کنار پنجره بنشیندکه

آخرهم به نفع مادربزرگ تمام شد دیگر بماند...

مادر و برادرم کنارهم می نشینند.خانم مهماندار با اشاره به همه توصیه می کند کمربندها را ببندیم.سرازپا نمی شناسم.

هواپیما پرواز می کندکه ناگهان مادربزرگ بلندمی شود.پیش مهماندارمی رود.مهماندارپشت سرهم می گوید: خانم لطفابنشینید.

مادربزرگ دادمی کشد:دارم ازسرمامی میرم این جا، یه پتوبه من بدید. توی یقه ی مهماندار یک میکروفن بود صدای مادربزرگ همه جا پیچید.همه ی مسافرها زدند زیر خنده !مادر از خجالت سرخ می شود و خودش را به خواب می زند و وانمود میکند مادر بزرگ همراه ما نیست.موقع نهار توی هواپیما مادر بزرگ کتلت را وجب میکندوغر می زند :آخه این هم شدنهار!!؟مثل  کاغذ نازک وعین موکت سفته!

وقتی به مشهد می رسیم خیلی خوش حال هستم.از هواپیما پیاده می شویم .نگاهمان به مادر بزرگ می افتد که تلق ...تلق چمدانی بزرگ را پشت سرش می کشد.مادر با عصبانیت می گوید:مامان اینا دیگه چیه ...؟

مادر بزرگ خیلی خونسرد جواب می دهد.پتو و بالش وغذای هواپیماست به درد می خوره جانم.

مادر دستم را می گیردوبا اخم به داداشم اشاره  می کند که دست مادر بزرگ را بگیرد.

وقتی به هتل می رسیم مادر مدارک را به آقایی که پشت میز نشسته می دهد وکلید سفیدی را از او می گیرد.

سوار آسانسور می شویم ویک راست به اتاق می رویم.من با شادی روی تخت ها بپر بپر می کنم ومادر بزرگ هم با من همراهی می کند.برادر ومادرم هی حرص می خورند وگوشهایشان را می گیرند.یک دفعه مادر بزرگ می گوید: باید بریم زیارت.مادرهم از خدا خواسته قبول می کند.

حرم خیلی شلوغ است!مادرم به زحمت یک پارچه ی سبز را به ضریح می بنددوآن را می بوسد.من ومادر بزرگ لا به لای جمعیت مثل کوکو، له می شویم.بعد از زیارت به هتل بر می گردیم.بگذریم که این یک هفته خیلی خوش گذشت.

موقع بستن ساکها مادر دور اتاق می چرخد ودنبال بلیت ها می گردد.مادر بزرگ هم با خیال راحت مشغول اتو کردن لباسش است.مادر موضوع را به مدیر هتل می گوید.

درهمین موقع یکی از پرسنل هتل با بلیت ها وارد می شودوتوضیح می دهد که بلیتها را در سطل زباله اتاق ما پیدا کرده .همه به مادر بزرگ نگاه می کنیم که سرش را پایین انداخته.یک دفعه سرش رابلند می کند شانه هایش را بالا می اندازد ومی گوید:خب فک کردم آشغاله.

ماجرای مادر بزرگ همچنان ادامه داردو هی دسته گل به آب می دهد تا این که... چند سال پیش مادر بزرگم فوت کرد.الان دلم خیلی برایش تنگ شده.دوست دارم باز هم با مادر بزرگ به پابوس امام رضا برویم.

کاش امام رضا دوباره ما را به مشهد دعوت کند هرچند مادر بزرگ پیش ما نیست.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال