Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  11:10 صبح ۱۳۹۴/۹/۸
تعداد بازدید  :  216
Print
   
"معجزه"

مه سیما سهرابی

"معجزه"

محو تماشای آدمها، شلوغی و بازار رنگارنگ و اجناس شده بود. برای سوغاتی خریدن یک دنیا سوغات رنگی آنجا بود. تسبیح های رنگارنگ، ارزان و گران، سجاده های رنگ رنگ، رحل های نقره کوب و فیروزه نشان و نقره جات زیبا چشم آدم را خیره می کرد. مرد میان سالی که دو دست نداشت چند تسبیح روی بازو هایش آویزان کرده بود و در بازار پرسه میزد تا شاید کسی سوغات تسبیح بخرد. آن طرف تر پسر بچه ای بیرون یک مغازه داد میزد:"آی عطر دارم. عطر زیارت. عطر حرم. بیا سوغات بخر...." محو شده بود. محو آدمها و اجناس و شلوغی. ناگهان متوجه شد کفشهایش تنگ اند. نگاه کرد. کفشهای هم اتاقی اش را پوشیده بود. بلافاصله برگشت و کفشها را درآورد. ویلچرش گوشه اتاق بود، دوباره سوار ویلچر شد و به بازار رفت و محو چیزهای رنگارنگ شد. او همچنان محو سوغات خریدن بود و کبوترها با سر و صدای زیاد دور گنبد طلا جمع شده بودند و به آقا معجزه جدیدش را تبریک می گفتند.

مه سیما سهرابی


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال